مبارز کوچک به این جا نقل مکان کرد...
مبارز کوچک کودکی بود که من به دنیای مجازی آوردمش...کودکی که به او آموختم باید دوست بدارد...زیرا که مر آن را آدمی دان کو به سوی آدمی شیداست...کودکم مثل خیلی از کودکان لجوج و ساده و بی پرواست...کودکم رنگ هیچ رنگی نیست...و محصور در هیچ چارچوبی!کودکم بر چسب هیچ کجا را یدک نمی کشد...کودکم سر به هوا و کنجکاو است....هر چیزی می تواند حواسش را پرت کند...کودکم از درد ِ همه ی آدمها درد می کشد. و می داند که بدبختی بزرگی ست ، تنهایی خوشبخت بودن.کودکم عاشق یادگرفتن است..گوشهایش خوبِ خوب می شنوند.سعی می کند متعصب نباشد اما پنجره هایی هستند که کودکم از آنها به دنیا نگاه می کند و آن پنجره ها را دوست می دارد. کودک ام از بحث کردن لذت می برد...از زل زدن به آسمان و دنبال کردن پروانه ها.کودک ام بهانه های ساده ی خوشبختی اش را دوست دارد و ناراحت نمی شود اگر گاهی آدمها به خاطر آن، دیوانه خطابش می کنند!
کودک ام از طرف هیچ کسی درک نمی شود ...آنها همه ، کودک خودشان را درون کودک من جستجو می کنند اما باز کودکم آموخته که با آنها مهربان باشد!کودک ام مثل بزرگتر ها نمی تواند دلایل منظقی را کنار هم بگذارد ! برای او همه چیز حتی مبارزه از اعماق قلبش شروع می شود! برای همین بسیاری به او می گویند که او دچار رمانیسم انقلابی ست! البته او سعی می کند که هر چه سریعتر این دنیای سیاه و سفید را دور بربزد .اما آدمها همیشه می خواهند همه چیز به سرعت اتفاق بیفتد...کودک ام راهها را بیشتر از مقصد ها دوست دارد...کودک ام با مدرنیته مشکل ِ اساسی دارد! کودکم به مردمان پشت صحنه بیشتر توجه می کند تا به آنها که پرچم در دست جلوی صف راه می روند...کودک ام تاریخ را به خاطر نادیده گرفتن مردمان ِ واقعی _ و نه فرماندهانِ بزرگ _ سرزنش می کند.کودکم چشمانش همیشه اشک آلود است و من فکر می کنم که چشمانش بدون اشک چیزی کم دارند.
کودکم می خواهد تا همیشه روح زندگی را در خودش بپروراند...
اینجا را ساخته ام که کودکم از روزهایش، آموخته هایش،هیجان هایش و شورهایش بنویسد تا اگر روزها گذشتند و او هم مثل من آلزایمر گرفت، یادش نرود چه چیزهایی روح ِ زندگیش بوده اند.و بتواند همیشه خودش را، و نه تصویر دروغین و نقابهای دور و نزدیک را، به یاد بیاورد.آن روز که اینجا را ساختم ، نگران ِ روزی بودم که آدمها بخواهند کودک ام حرفهای آنها را تکرار کند، تا برایش کف بزنند.و کودکم گول بخورد.از روزی که اینجا را ساختم ترسیدم کودک ام فکر کند مبارز کوچک باید پشت مانیتور بنشیند و مبارزه کند! ترسیدم کودک ام فراموش کند ، کارزار واقعی جایی خارج از این پنجره ها در جریان است.ترسیدم معنای اسمی که برایش انتخاب کردم را نفهمد و مثل آدمهایی که مبارزه برایشان ژست شده، برود توی کافه ها بنشیند و از درد مردمان بیرونِ کافه بی خبر،سیگارش را دود کند!ترسیدم که نفهمد چرا نوشتم » فردا؟ و نخوانده باشد سرود ِ فردای ابتهاج را که می گوید:
در دامن پک توست ای فردا
پایان شکنجه های خون آلود
ای فردا ای امید بی نیرنگ
4 سال است که کودکم فراز و نشیب هایش را با پنجره های مجازی می گوید همیشه از او راضی نبوده ام اما می دانم که او در همه ی این سالها مرداب نشده است ...می دانم که تا زخم هم می آموزاند لیک تنها مرگ است، تنها مرگ است که کودکم را هیچ نمی آموزاند.
