تبليغاتX
فردا

برایم از امید آوازی بخوان

من آدرس آسودگی خاطر را گم کرده ام! 

ترانه ای بخوان ...شاهدی که گواه دهد در ساغر زندگی  هنوز جرعه ای مانده است!

نه هنوز پیر نشده ام ...پیاده شده ام

و می دانم در انتهای سفر ..جشن پایکوبی می کند و چراغ رنگین کمانها ..سقف آسمان را آذین می بندد

ما قبل از پایان سفر همیشه می دیدیم .اما دیدنمان سیاه مشق تماشا کردن بود!

ما قبل از پایان سفر همیشه می شنیدیم !آوا ها و صدا ها را

اما قامت شنیدن ما کوتاهتر از راز دیوار بین سکوت و صدا بود ...ما صدای بهم خوردن حرفها را می شنیدیم

اما موسیقی آنها را هرگز ...ما در عریان شدن رازهای باکره نامحرم بودیم! نامحرم!

طاق طاقت ما به ایوان لیاقت نرسید...بشریت تسبیح صد و یک دانه ای بود که از نخ زمان عبور نمود برای پر کردن خانه ماهها و سالها

و از یاد برد که این تسبیح متولی مراقبه عشق است!نه موکل موت زمان!!!!

برایم از امید آوازی بخوان ! من آسودگی خاطر را گم کرده ام

بر گلدسته آفرینش اذانی از ایمان بخوان!من آدرس توکل را گم کرده ام !و نماز گاه گاهم حسی مثل به اداره مالیات رفتن شاعر  است!

برایم از نشاط آوازی بخوانکه من شادی جهان را در آواز تلخ خنیاگران یأس جستجو کرده ام و اکنون در پیاده رو عمر به چراغ قرمز رسیده ام..با این همه برایم از سواران آوازی بخوان!

+ نوشته شده در بیست و نهم تیر 1384ساعت 21:52 توسط مبارز کوچک |


راز را یافته ام !                                                         

راز این تبعید                                                 

راز این زندان را                                                        

و از هراس رنگ و رویم پریده است

در شبانه روز ۱۷ بار به پای زندانبان می افتم

تا جواز آزادیم را بدهد

و بروم

بروم آنجا که هیچ کس به پای زندانبان نمی افتد!!!

زیرا همه در آسمان قناریها پرواز می کنند!

و زبانی که با هم سخن می گویند

زبان رقص پیکرهاشان است

و دستمال رقص شان از ستاره ها گرد افشانی می کند

من راز را یافته ام ........باید بروم!

+ نوشته شده در بیست و هشتم تیر 1384ساعت 21:51 توسط مبارز کوچک |


در خبرها بوی خون بوی غم است

در خبرها بوی خشم و نفرت است

در خبرها همچنان ...رنگ شادی رنگ زیبایی کم است

در خبرها باز جنگ است و جنون ...جهل می تازد کماکان در جهان

همچنان چنگیز می بالد به خویش ...تیره می گردد کماکان آسمان

زندگی در روزنامه تیره است..زندگی در روزنامه خسته است

خوش به حال آنکه از قید خبرها رسته است

کاش در عالم خبر با ما نبود

یا سیاست اینقدر والا نبود ...کاش شادی اینقدر تنها نبود!

در خبر خالیست جای زندگی

در خبر خالیست جای تهنیت

در خبر خالیست جای عاشقان

در خبر خالیست جای پای دوست

کاش تا پیکی ...سوار لایقی

پر کند این صفحه را از عاشقی!

+ نوشته شده در بیست و هفتم تیر 1384ساعت 21:50 توسط مبارز کوچک |


در چهار راه ها می چرخم

نشانی ات را گم کرده ام

باید بدانم شمیم جانت

از کدام سوی می وزد.

+ نوشته شده در بیست و هفتم تیر 1384ساعت 13:37 توسط مبارز کوچک


دیوانه رقص بر سجاده ام! خوشا نمازی که گم شدن باشد!نه خم شدن!جاذبه زمین از پرستش اسارت می سازد!

مرا ملک دیگر بده که در آن فریب و پلیدی راه نیافته باشد! و به زیر آسمانش دود کباب انسان بر نخیزد!اینجا دیگر...نه رستگاری و کفر  نه رهایی و نه اسارت نه غم و نه نشاط هیچ کدام نمی تواند دیواری که بین من و تو بر افراشته اند فرو ریزند!آ فرینشی از نو ساز کن!

                                      بی میان داری ابلیس!!!

بی گمان تولد من قرن ها به تعویق افتاده است!!!

+ نوشته شده در بیست و ششم تیر 1384ساعت 21:11 توسط مبارز کوچک |


و شازده کوچولو رو به گلهای سرخ گفت:شما زیبائید اما به خاطرتان نمی توان مرد !گل سرخ من از همه شما سر است ...چون فقط من به او آب داده ام .و به شکایت او ...خودستایی او گوش داده ام!او گل سرخ من است!....

گاهی کنار پنجره میشینم و به آمد و رفت مردم خیره می شم! به اینکه برای تسلی کدامین دردشون زندگی می کنن...همیشه یاد گرفته بودم آدما رو دوست داشته باشم هرچند شرایط باعث می شد گاهی تنهاشون بذارم  آخه تنها متعلق به خودم نبودم...باید یاد می گرفتم هرکس باید توی جایگاه خودش باشه گاهی آدما ارزش دوست داشتن و نمی فهمن ...گاهی تنها براشون یه عروسکیم ...گاهی  رابطه شونو مثل تجارت تلقی می کنن ولی افسوس که ضرر مادی قابل جبرانه ولی ضرر عاطفی نه!همیشه از بابام یاد گرفتم که زندگی بودن با مردم و برای مردمه!سعی کردم به آدمای دور و برم محبت کنم ...دوسشون داشته باشم و فکر می کردم محبت تنها اقلیمی ست که مرز نداره ...جنسیت نمی شناسه ومثل ابدیت جاریه..ولی محکوم شدم به خیانت ....

هنوز فکر می کنم زندگی با درساش با فراز و نشیب هاش تعریف می شه! هنوز فکر می کنم می تونم دوباره شروع کنم...عشق من به آدما به این زمین با آسمون تا ابد می مونه ولی میترا کوچولو باید قوانین زمینو یاد بگیره ...هرچند گاهی این قوانین بی محبتند و قوانین بی محبت کور و بی حساب ولی برای اینکه تاثیر گذار باشیم  باید اولویتها رو بشناسیم! باید آدما رو  بشناسیم از پشت نقابهای چند لایه شون !

همیشه وقتی تنهای تنها روی تپه تنهاییمون می شینم.....به همه اونایی فکر می کنم که تا ابد دوسشون دارم خیلی هاشونو ندیدم خیلی هاشون از من متنفرند ولی از بین همه اونا به بابام به مامانم فکر می کنم اونا همیشه می گفتن میترا ما آدمیم پس آدمارو دوست داشته باش ! بازم همونا گفتن :مراقب آدما باش ....اونا خیلی هاشون نقاب دارن! و من گاه و بی گاه شک کردم به پرواز بالهای صداقت در آسمان !و بارها زمین خوردم!......ولی به یه چیز اعتقاد دارم هرگز از دوست داشتن دست نمی کشم! ولی با چشمای باز!

حالا ایستاده ام اینجا همچنان باد می وزد ....و برای خودم خاطره امروز و این جوری نوشتم!"

اگر به شما عشق ورزیده می شود عشق بورزید و شایسته این عشق باشید.....

وقتی با انگشت کسی را نشان می کنیم باید به یاد داشته باشیم که سه انگشت دیگر به طرف خودمان

برگشته است!

غم انگیز است که کسی دوستمان نداشته باشد ولی غم انگیز تر آن است که ما کسی را دوست نداشته باشیم!

و صداقت نخستین برگ دفتر دانایی ست!

 

هنوز کنار پنجره ام و فریاد هایت هنوز در گوشم می پیچد هر چند بی پروا یکدیگر را محکوم می کنیم و خود به قضاوت می نشینیم اما مرا میراث محنت روز گاران تسلی عشقی ست که شاهین ترازو را به جانب کفه فردا خم می کند!

+ نوشته شده در بیست و پنجم تیر 1384ساعت 21:49 توسط مبارز کوچک |


دستانمان کوچک بود

دستانمان معصوم بود

دستانمان دوستانه بود

آن روز دست بزرگترها را رها نمی کردیم

وقتی که دستمان به دستگیره در رسید

دیگر برای هم دست تکان ندادیم!!

حالا که دستمان به جائی بند شده              

اگر فرصتی به دست آوریم

بر دستان هم دستبند می زنیم

نمی دانم

شاید"  فردا "

فردا که عصا به دست شدیم

بفهمیم آنچه از دست رفت دستانمان بود!

+ نوشته شده در بیست و دوم تیر 1384ساعت 21:48 توسط مبارز کوچک |


شل سیلورلستاین می گه:بعضی ها ناخن هاشان را مانیکور می کنند

بعضی ها خوب کوتاهشان می کنند ....بعضی ها سوهان می زنند

اما من همه شان را کاملآ می جوم ...!!!اما قبل از اینکه ملامتم کنید

یادتان نرود که تا به حال حتی یک نفر راهم با ناخن خراش ندادم!

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

  دیروز با خودم فکر می کردم وقتی که بزرگ شدم می خواهم هر کسی باشم جز یه پدر بد اخلاق .یه راننده اتوبوس بی حوصله ..یا یه آدم ناامید که با همه دعوا داره یا یه آدم گنده ای که بیخودی فکر می کنه خیلی گنده ست!خب مثل اینکه آدمی نمونده!پس بهتره فعلآ بزرگ نشم!

 

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

"چشمانت را بگذار".... گفتی و دیگر پیدایت نشد! چشمانم را گذاشتم و گریستم!

 

***********************************************

 گلها را آب می دهد مثل دسته گل !دسته به آب نمی دهد !شهردار رویاهای مکررش ..عروس را که رفته بود گل بچیند یک بعله ناقابل جریمه کرده ...آنقدر خوابهای نازکتر از گل دیده که باور ندارد گلهای به یاد ماندنیش  را ...کمک داور پرچم می زند ...غنچه رویایی زبان بسته و خجالتی تمام زندگی اش گلخانه ایست در محوطه آفساید!!!

)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

کوهی در پشت سر و سدی در پیش رو ..هیاهوی قطره ها !رود می خواست از دریچه ها عبور کند !اما سد پاهایش را به زمین کوبید !و رودخانه را جدی نگرفت !سالها بعد وقتی سد چشمانش را باز کرد

رودخانه دریا شده بود! سد ترسید و چشمانش را بست!

+ نوشته شده در بیستم تیر 1384ساعت 21:47 توسط مبارز کوچک |


دانش آموزانی کودن و بازیگوش

جمع گشتند و بهم می گفتند:                                

که الفبا را باید کشت!!

تا از این مدرسه و مشق و کتاب

حبس و آزار و عتاب

کلی آسوده شویم!

زان میان گفت یکی شیطان تر

که الفبا کشتن بی معنی ست

باید آقای معلم را کشت!

همه فریاد زدند:"آری"

و معلم که عصبهایش

از تکاپوی معاش

از غم شش رتبه عقب مانده

وز تنفر به گروهی خر از اسب جلو رانده

سخت فرسوده و بی طاقت بود

ماجرا را که شنید...رفت و با سم قوی خود را کشت!

با همان سم که در مدرسه اش                                    

توی اشکاف اتاق شیمی

زینتی بود نفیس!

و پس از او همه دانستند

که در این مکتب پهناور و آفاق عظیم

زندگی هیچ الفبایی

بسته با هستی یک فرد معلم نیست!!!!!!

پانوشت:تشابه شخصیتهای این شعر با هرگونه شخصیت حقیقی و حقوقی تکذیب می شود!

+ نوشته شده در بیستم تیر 1384ساعت 21:46 توسط مبارز کوچک |


بهروز عزیز از اینکه در وبلاگت به نقد مقاله آسیب شناسی روشنفکر پرداختی صمیمانه متشکرم ...

گفتی:فرانسه را همگان مهد دموکراسی در جهان می دانند و دموکراسی یعنی آزادی بیان و اندیشه یعنی وسط جلسه سخنرانی مورد ضرب و شتم قرار نگرفتن یعنی نقد حاکمیت و حاکمان را کردن و به اوین نرفتن دموکراسی یعنی آزادی تجمعات دانشجویی و آزادی اعتراض به بسته شدن سلام ها  و شب را به راحتی در کوی دانشگاه خوابیدن..

«اولا هرگز شرایط اجتماعی و سیاسی ایران با فرانسه قابل مقایسه نیست و این قیاس به دلیل تحلیلهای دوستان در مورد نبرد لوپن و شیراک و مقایسه آن با هاشمی و احمدی نژاد  صورت گرفت و هدف من هم الگو قرار دادن روشنفکران فرانسوی بدون در نظر گرفتن فضای سیاسی ایران نبود...ولی مطمئنم هر کشوری قبل از تجربه عملی دموکراسی دوران گذاری را باید پشت سر بگذارد و فرانسه هم حتمآ این روز ها را پشت سر گذاشته و مطابق تاریخ همواره روشنفکرانی داشته که همراه مردم به تصحیح فرهنگ سیاسی آنان پرداخته اند!

در بخش دیگری گفتی:

اما روشنفکر به نظر من نباید صدای توده ها باشد بلکه توده ها باید صدای روشنفکران باشند چرا که روشنفکر یا دگر اندیش نسبت به وضع موجود انتقاد دارد و برای رهایی از آن راهکار ارائه می دهد اما توده مردم تسلیم وضع موجود هستند و روشنفکر نباید بیاید مدام از مردم تعریف کند و قربان صدقه شان برود هر چند که تجربه نشان داده که توده مردم ( در ایران ) عملشان با حرفشان یکی نیست و به طور مثال می گویند تحجر و فکر می کنند دموکراسی و آزادی و در مواقعی که شرایط مهیا باشد حرف و عملشان یکی می شود .

«نمی دانم از کجای این نوشتار این را برداشت کردی که توده منتظر قربان صدقه رفتن روشنفکر است؟؟و به نظر من تفکر روشنفکر باید تجلی گاه عالیترین مطالبات توده باشد و وظیفه روشنفکر تعییین جهت حرکت و یاری نمودن توده در انتخاب بهترین راه رسیدن به آن عالیترین هاست! هنوز بر موضع قبلیم پافشاری می کنم و معتقدم روشنفکر ایرانی بیش از توجه به توده و نیاز هایش منافع حزبی را مقدم می شمارد و به آوازه خود غره است!

در بخش دیگری گفتی:

میترا در نوشته اش بیان کرده که چرا روشنفکران از دردهای مردم آفریقا سخن می گویند ولی از درد های مردم خودشان هیچ  نمی گویند و به نوعی سوال قبلی خود را ( چرا روشنفکران از هاشمی حمایت کردند ؟ )نقض می کند چرا که با زبان بی زبانی می گوید به دلیل نبود آزادی بیان و آزادی پس از بیان دردها را مطرح نمی کنند که من مخالف این عقیده هستم .

در سالهای اخیر روشنفکران زیادی دردهای مردم را بیان کردند و هزینه های سنگینی هم پرداخت کردند ولی در هر زمانه ای درد مردم ایران نیز تغییر می یابد زمانی آزادی است و جامعه مدنی و زمانی مبارزه با فقر .

«رسیدن به آزادی بیان دموکراسی و سایر آزادی های سیاسی جز با پرداخت هزینه هایش پدید نمی آید همچنانکه تاریخ گواه این مبارزات است ...از طرفی با تصور جها ن شمولی آزادی کاملا موافقم و نمی گویم چرا از درد آفریقا می گوییم بلکه می گویم باید دردهای خود را نیز التیام بخشیم و این نظر هیچ ارتباطی با حمایت روشنفکران از هاشمی ندارد چون شخصا هاشمی همان هاشمی ۸ سال قبل می دانم!و درد بیان نمی شود مگر وقتی با تمام سلولهای بدنت آن را حس کنی و از آنجائی که روشنفکر از توده دور است بیان این درد یا آن طور که باید و شاید انجام نمی پذیرد و یا اصلا بی اهمیت تلقی می شود!

در مورد روشنفکرانی که هزینه پرداخت کرده اند مایلم اسامی شان را بدانم و آن وقت به جایگاه مردمی شان توجه کنیم و باور کنیم که اگر پایگاه مردم موجود بود و سطح آگاهی و شعور توده در جهت همان آرمانها رشد می نمود شاهد حمایت توده از روشنفکر می بودیم و آزادی جز با ایجاد فرهنگش میسر نمی شود!

گفتی:

در واقع ما با یک جامعه ای که خواسته هایش متغیر است و این متغیر بودن و به اصطلاح خاکشیر بودن از خصوصیات برجسته ایرانیان است و اگر منظور میترا در مقاله اش این است که چرا روشنفکران از فقر و فساد که دغدغه مردم است سخنی نمی گویند جوابش این است که اولا دغدغه 17 میلیون این بوده و نه 33 میلیون دیگر که یا شرکت کردند و یا شرکت نکردند و در ثانی تا همین یکی دو سال اخیر دغدغه مردم دموکراسی و آزادی بود !
«باید بدانی که ۸سال پیش ایران آبستن تولدی تازه بود که انفعال روشنفکران موجب شد بچه ناقص الخلقه ای پا به عرصه بگذارد به نظر من بچگانه ترین تحلیل است اگر بخواهیم خواستهای مردم را مقطعی بدانیم مخصوصا وقتی از حقوق اولیه ملتی سخن می گوییم از ۸ سال پیش تا کنون مشکلات معیشتی و مشکلات ناشی از یک جهش فکری که با اصلاحات اجتماعی و سیاسی همراه بود ـبماند که تا چه حد موفق بود ـخواسته هایمان را تحت تاثیر قرار داد ولی به نظر من وقتی اصلاحات اقتصادی همگام با اصلاحات سیاسی مدنظر باشد ما توان به فردا امید بست و با این نظر مخالفم که خواسته های ملت تغییر یافته ...و آزادی را از مطالبات تاریخی ملت می دانم...

و در آخر نام چند تن از روشنفکرانی را بردی که تلاشهایشان منجر به انقلاب شده! مطمئنآ آنها اعتماد توده را جلب کرده بودند که این چنین مورد حمایت قرار گرفتند!

دوست عزیز...

از اینکه به نقد تفکرات یکدیگر بپردازیم شدیدآ حمایت می کنم و هنوز هم می گویم که روشنفکر ایرانی منفعل عمل کرده و گرنه باید جنبش اصلاحات در مسیرش هدایت می شد !و تنها راه حل ممکن برای گریز از این منجلاب را نه تخریب می دانم و نه انفعال باید عرصه نقد را غنیمت شمرد و با زبان توده سخن گفت باید آگاهتر شد و عمیق تر تا وقتی بادی وزید به این سو آن سو نشویم!باید در گرفتن حق خویش و مطالبات توده استوار به پیش رفت ...باید مرز بین خود و توده را از بین ببریم و دست به فعالیت های فرهنگی تاسیس NGOها بپردازیم و دوباره از توده در استیفای حقوق از دست رفته شان مدد جوئیم!

ما این اعتماد را از دست دادیم و زمان آزمون و خطا نیز گذشته!باید با توده همراه شد !

بزرگی می گفت تنها آنهایی می توانند دیگران را از نردبام ترقی بالا ببرند که هنگام صعود اندیشه های آنها را بالا ببرند نه نگاه آنها را!...

+ نوشته شده در هجدهم تیر 1384ساعت 21:44 توسط مبارز کوچک |


باز هم ۱۸ تیر است و بازار مدعیان و پهلوانان دروغین با زنجیرهای کاغذین داغ است...دوباره بر جنازه آزادی نشسته اند وبر جنازه مردگان مستانه پایکوبی می کنند ...چند سالیست وقتی تقویم به ۱۸ تیر می رسد همه به دنبال غنیمت می گردند!...امسال آخرین سالیست که ۱۸ تیر را با ریاست جمهوری اسطوره سابق اصلاحات می گذرانیم!گرچه به خاطر حضورت و بودنت تمام تلاشمان را کردیم ولی در آستانه ۱۸ تیر که سکوت کردی سالیان بعدش نیز از یاد آوری  آن روزهای شوم خودداری کردی.... دوست دارم این سطور را در گوشت زمزمه کنم! باشد ! این نیز بگذرد!

باد ما را خواهد برد و باد آورده ها را!            

ابر است و باران و باران

پایان خواب زمستانی باغ

آغاز بیداری جویباران

(۸)سال چه دشوار سالی بر تو (و بر ما) گذشت

و تو خاموش

از هیچ آوازی و از هیچ شوری

بر خود نلرزیدی و شور و شعری در چنگ فریاد تو پنجه نفکند!

آن لحظه هائی که چون موج می بردت از خویش بی خویش !!! در کوچه های نگارین تاریخ!!

وقتی که بر چوبه دار ـ مردی با لبخند خود صبحرا فتح می کرد! ـ

و شحنه پیر با تازیانه می راند خیل تماشاگران را!!

اما تو آن لحظه ها را به خمیازه خویشتن سپردی !آن لحظه که از ساحل دور گشتی !

بیگانگی با خود است این !

یا بیگانگی با خدا بود!!!

وقتی سرخ پر پر شد از باد! دیدی و خامش نشستی!

وقتی صد کوکب از دور دستان این شب ..در خیمه آسمان ریخت

تو روزن خانه را به تماشای آن لحظه بستی!!

آن لحظه ها مثل انبوه مرغابیان و صفیر گلوله

از تو گریزان گشتند !تا هیچ رفتند و در هیج خفتند!!

بشکن طلسم سکون را گهگاه تا باز آن نغمه عاشقانه این پهنه را پر کند جاودانه!

خاموشی و مرگ آیینه یک سرودند:

نشنیدی این راز را از لب مرغ مرده :که در قفس جان سپرده:

"بودن یعنی همیشه سرودن! بودن سرودن! سرودن:زنگ سکون را زدودن!!"

صد واژه منقلب بر زبانت جوشید و شعری نگفتی!

آیا ترا پاسخی هست!؟

پا نوشت:۱۸ تیر را به خاطر می سپاریم ! و آن وقت در مقابل فاشیسم تنها و تنها به آزادی به فرهنگ به عشق و بیشتر از همه از جهل به علم پناه ببریم !و بدانیم خاک ما تشنه باریدن ماست!...

رفیق ! تو نغمه خویش را در بیابان رها کن!

نام گل سرخ را باز تکرار کن! باز تکرار ....

+ نوشته شده در هجدهم تیر 1384ساعت 21:44 توسط مبارز کوچک |


در ادامه نوشتار قبلی آسیب شناسی روشنفکر ایرانی ضروری به نظر می رسید ! به تمام کسانی داعیه فعالیت فرهنگی دارند خواندن این نوشتار را توصیه می کنم!

  • اصطلاح روشنفکر در ایران هنوز واژه ای منفی تلقی می شود ...روشنفکر در نگاه ایرانی مجموعه ای از پارادوکس هاست:سرخورده ای سر بالا ...ژنده پوشی مرفه ..سخنوری کم مایه ...افسونگری فریب خورده ...مشهوری کم اقبال ..دردمندی محتاج شب مانده!!

روشنفکر ایرانی هنوز در سنت روشنفکری قرن ۱۹  درجا می زند و متعصبانه بر فردیت خود پا می فشارد!انزوا و کناره گیری هنوز دو مولفه اصلی روشنفکر ایرانی اند!به عبارت دیگر او علیه هنجارها نمی ستیزد و با شرایط موجود مبارزه نمی کند او تنها علیه "جامعه خویش "است !علیه مردمان خویش!!

بسیاری حمایت گسترده روشنفکران از هاشمی را در دایره حمایت از آزادیهای اجتماعی و سیاسی تفسیر کردند اما آیا نمی توان نگاه شکاک  را به کار انداخت و مساله حمایت همیشگی روشنفکر ایرانی از کاپیتالیسم و امپریالیسم (در مقابل فاشیسم ) را دقیق تر بررسی کرد!؟

در همه جای دنیا روشنفکران را با اندیشه های بنیادین و پایدار می شناسند اما چگونه است که روشنفکر ایرانی در گذر روزگار سیاست بازی می کنند؟؟و چرا موضع گیری آنها موضع گیری سیاسیان است؟؟روشنفکر باید در اندیشه های آزادی خواهانه اش تمامیت خواه است پس چرا روشنفکران ما برای رسیدن به نتایج آنی  آرمانهای چند ساله شان را زیر پا می گذارند؟چرا مخالفان سر سخت هاشمی ناگهان نام خود را در فهرست حامیان او می آورند!؟

جامعه امروز ما ..جامعه چرخش های ناگهانی و شهرتهای آنی ست! قلمرویی که در آن اندیشه ها به راحتی خرید و فروش می شوند !روشنفکران ایرانی نشان داده اند که استوار و قابل اعتماد نیستند !و براحتی پشت توده ها را خالی می کنند !پس چرا روشنفکر پس از کاهش  آرایش در انتخابات  کلاهش را با خشم به زمین می کوبد و به توده دشنام می دهد؟

  • در قرن بیستم روشنفکران جهان از دانشگاهها بیرون آودند و مجری برنامه های تلویزیونی شدند و بعضی هاشان مشاوره روزنامه ها را عهده دار شدند..بعضی ستون نویس مجله ها شدند ..اقبال روشنفکران به توده عظیم مخاطبان خونی تازه به اندیشه های آنها دمید.خیلی زود حیات حرفه ای روشنفکران از حلقه های خصوصی خارج گردید و به استقبال "دیگران" وابسته شد!هدف اول این بود که هر لحظه مخاطبان بیشتری بدست آورد تا در یاد دیگران زنده بماند! اما این تغییر بنیادین در ایران اتفاق نیفتاد یا خیلی زود انکار شد.هر انسان صاحب تعقلی با قدم زدن در خیابانها و با حضور در کافی شاپها به تکثر ناگهانی روشنفکر پی می برد!اما چرا روشنفکر های ما اینگونه بر مرزهای طبقاتی (قشری)خود پافشاری می کنند؟؟ روشنفکران جهان روزها و ماهها می نویسند تا در لحظات سرنوشت ساز تاثیر گذار باشند.اما چرا روشنفکران ما در مواقع سرنوشت ساز پیدایشان می شود و بقیه روزها را در سکوت یا !اتقطاع!! می گذرانند و هیچ حرفی با مردم رد و بدل نمی کنند!

روشنفکر فرانسوی می داند اگر خاموش بماند خیلی زود از یادها می رود و حیات حرفه ای اش پایان می یابد اما روشنفکر ایرانی آنقدر به آوازه خود غره است که نگران هیچ نسیانی نیست!

  • اصطلاح "روشنفکر پاپ"در ایران معنای اهانت آمیزی دارد ..در حالیکه در جهان فیلسوفانی نظیر سارتر و نویسندگانی مانند نرودا و هنر مندانی نظیر پیکاسو را با این عنوان خطاب می کنند!هفته گذشته مستندی در بی بی سی چهره ای از سارتر به تصویر کشید که با آنچه در ذهن من بود تفاوت داشت:سارتر از سالن سخنرانی به رستورانهای خیابانی می رفت و ساعتها با جوانان بحث می کرد .حاضران جلسه او بیشتر جوانانی بودندکه از سر بیکاری آنجا جمع شده بودند یا می خواستند از چیزی عقب نمانند!

روشنفکران حلقه پاپ حلقه اتصال دنیای نخبگان و توده های محروم هستند !آنها آمده اند تا"تجسم تجربیات تاریخی مردم خود"باشندو نمایندگی رنج مشترک آنها را بر عهده گیرند!حرفهایشان گواهی مشقت توده هاست و مبارزه شان حمایت از بردباری آنها!!اما چرا فضای روشنفکر پرور ایران تا امروز نتوانسته روشنفکری مردمی به جامعه ارائه دهد تا حلقه اتصال این دو قطب متضاد باشد؟چرا مردمی ترین هنرمندان و نویسندگان (همچون شاملو و هدایت)فرسنگها با مردم و زبان توده فاصله دارند!؟

  • شکافهای عمیقتری نیز موجود است ...ادوارد سعید در کتاب" نقد روشنفکر "معتقد است روشنفکر ناگزیر از به کار بردن یک زبان ملی است .نه به خاطر اجبار یا سادگی بلکه به این دلیل که او تنها از این طریق می تواند بر زبان مردمان و گفتمان رایج تاثیر بگذارد او در ادامه می افزاید :"هیچ روشنفکری در دنیای مدرن ـچه چهره های سرشناس مانند نوام چامسکی و برتراند راسل و چه افراد غیر سرشناس ـ به زبان اسپرانتو نمی نویسند!!!چون می خواهد به مردم خود متصل باشد .یک روشنفکر آمریکایی وقتی می گوید :"ما"بیش از هرچیز منظورش ملت آمریکا ست!!اما چرا روشنفکران ایرانی با تصور "جهان شمولی" و جهانی بودن به ساده ترین بنیانهای ملی خود پشت پا می زنند و از پایه های ملی جز برای پرتاب به جشنواره های خارجی سود نمی برند!روشنفکر ایرانی مردم و شعور ملی خود را زیرذ سوال می برند!و به جای هم نوایی وفاق ملی را تضعیف می کنند!!

روشنفکر ایرانی اندوه مردم افغان یا آفریقا را فریاد می زند اما جرأت به زبان آوردن رنج مردمان خود را ندارد!!!

"در بسیاری از کشور های جهان سوم درگیری و تعارض دائم میان قدرتهای محافظه کار و دولت ملی و مردم برقرار است که یا صدایشان شنیده نمی شود یا توسط دولتها سرکوب می شود !و این فرصتی ست برای روشنفکر"!اما طبقه نخبه ما مدتهاست آن را فراموش نموده ..قدرت در نکاه روشنفکر هیچ گاه آنقدر بزرگ نیست که نتوان به آن انتقاد کرد ..اما روشنفکر به جای "طرح سوالهی گیج کننده"خود در سرگردانیهایش پرسه می زند!این کشتی بی لنگر که هر دم به سویی کژ می شود چگونه ادعای رهبری توده را دارد؟؟چگونه منفعت آنی را بر ایدئولوژی های پایدار ترجیح می دهد و خود را در خدمت چیزی قرار می دهد که به آن باور ندارد!؟

روشنفکر ایرانی آنقدر که شعارش را می دهد روشنگری نمی کند !او بر سکوی جلال و جبروت خود تکیه زده و از توده می خواهد به افتخار او پا به میدان اصلاحات سیاسی گذاشته چند بار هورا بکشند!!!اینجاست که روشنفکر ایرانی با عوام زدگی می آمیزد و ناگهان به این نتیجه می رسد که باید پوستر تبلیغاتی پخش کند و با کاندیدایش عکس می اندازد و به زیر بیانیه ای از پیش تعیین شده امضا می زند!

حالا که آب از آسیاب افتاده امیدوارم بار دیگر جوزدگی های خود را در جزر و مد های انتخابات مرور کنند و ببینند چقدر به وظیفه روشنفکری (یا لااقل روشنگری) خود عمل کرده اند!اگر فرصتی دست داد به جای "تخریب" به تبیین دیدگاهاشان بپردازتد و هرچه زودتر دریابند که نقش روشنفکر تخریب چی نیست!وبه جای انتشار بیانیه های از سر قدرت به حرف آیند و بر این شکاف غمیق پل بزنند!!

منابع:بهره گیری از اندیشه های ب.ش / جمیع روزنامه های کثیر الانتشار به خصوص شرق/کتاب نقد روشنفکر اثر ادوارد سعید

+ نوشته شده در پانزدهم تیر 1384ساعت 21:42 توسط مبارز کوچک |


انگشت گذاشتن بر گلوگاه این انتخابات سو‌ ء تفاهم چند برخواهد انگیخت و انتقاد از بازیگران این عرصه به دلخوریهایی دامن خواهد زد..انتخابات تمام شده و حال می توان در آرامشی خیالی به انتقاد از تمام حرکتهایی پرداخت که زمام اختیار از کف دادند و با امواج متلاطم این سو آن سو شدند!!

به عقیده من انتخابات ریاست جمهوری امسال شکافهای عمیقی را آشکار کرد که در دوره هشت ساله رئیس جمهور خاتمی و حتی پیش تر از آن خوشبینانه به فراموشی سپرده شده بود.

شکاف اول بدون تردید .مساله اختلاف "راستین"طبقاتی بود که زیر سرپوش شعارهای مدنی و توسعه سیاسی مدنی از نظرها پنهان مانده بود .کاندیداهایی که با شعار رفاه و عدالت اقتصادی به میان آمده بودند(کروبی و احمدی نژاد)با فاصله ای باور نکردنی از رقیبان سیاسی خود(قالیباف و معین)پیش افتادند و در برابر آنچه نماد اشرافیگری و سرمایه داری نامیده می شد صف کشیدند .اما ماشیتهای گران قیمتی که عکس هاشمی را با خود این سو و آن سو می بردند و مغازه های عظیمی که به ستاد تبلیغاتی او بدل شده بودند در مقابل صف پیاده نظام گروههای آسیب دیده ای که بعضی زیر فشار اقتصادی به مبلغی ماهانه دل خوش کرده بودند و بعضی به همدلی رئیس جمهوری ساده زیست چشم دوخته بودند شکست خورد!

شکافت دومی که در انتخابات نهم به چشم آمد فاصله عمیقی بود که میان طبقه روشنفکر یا اصطلاحا نخبگان با توده مردم وجود داشت!شکافی که بسیار بیشتر از شکاف طبقاتی انکار شده بود !آنانکه انتخابات دوره دوم ایران را با نبرد لوپن و شیراک  مقایسه می کردند انگار از یاد برده بودند که شکاف روشنفکران ایرانی و توده مردم ـبسیار بیشتر از استانداردهای جهانی ـو به خصوص فرانسوی اش ـ بوده است!

حمایت روشنفکران فرانسوی آرای ژاک شیراک را از ۱۸ ٪ به ۸۲ ٪ رساند اما هاشمی با حمایت وسیع روشنفکران وطنی توانست آرای خود را ۵/۱ برابر کند !اگر حمایت ناگزیر حامیان معین و مهر علیزاده را از کاندیداتوری هاشمی در نظر آوریم .در می یابیم روشنفکران تنها بر آرای ۱ میلیون ایرانی تاثیر گذاشته اند!

روزنامه شرق در ضمیمه فوق العاده روز پنجشنبه قبل از انتخابات .فهرست مفصلی از نویسندگان .کارگردانان .بازیگران .هنرمندان و روزنامه نگاران و فرهیختگانی را منتشر کرد که به حایت از هاشمی برخاسته بودند و پیروزی جناح دیگر را فاجعه ملی قلمداد می کردند!در این فهرست بلند بالا نامهایی به چشم می خورد که تا امروز هوشمندانه از دام سیاست گریخته بودند !شگفت انگیز تر از همه نام منتقدان و مخالفان هاشمی بود که انگار حالا از بد حادثه پناهی جز نقطه هدف انتقادهای دیروز خود نیافته بودند!

در میان همه روزنامه هایی که خواندم متفق القول به این دو شکاف اشاره کرده بودند اما انطباق این دو شکاف بر هم قابل تامل است ..انتخابات دور دوم مرزبندی جناح مرفه روشنفکر  در برابر توده های آسیب دیده بود!نتایج این انتخابات توهم ۸ ساله اصلاحات را یک سو انداخت و نشان داد رفاه اقتصادی و آرای روشنفکرانه هنوز در انحصار اقلیتی محدود از شهروندان است که صدایشان از حلقه هاشان بیرون نمیرود و پیامهای اس.ام.اس شان در چرخه ای بسته بار دیگر به دست خودشان می رسد!!!

 ************************************************************

نوشتار بالا در جمع بندی انتخابات ایران و با بهرهگیری از روزنامه های شرق آفتاب یزد و اقبال (سابق)

+ نوشته شده در سیزدهم تیر 1384ساعت 21:40 توسط مبارز کوچک |


راویان قصه ضحاک ماردوش را این گونه روایت کرده اند!که در آخر ضحاک را با خواری ..با بند های چرمی و زنجیرهای آهنی بسته اند !و گفته اند که ضحاک تا به ابد!در بند و در زنجیر با ماران رسته بر شانه هایش خواهد ماند!

راویان اما نمی دانستند که قصه ضحاک قصه دنباله دار است و نمی دانستند که ضحاک پس از آن با خدا گفتگو کرد و از خدا مهلت خواست !ضحاک به خدا گفت:تو به ابلیس مهلت دادی ! به من هم مهلت بده برای گمراهی!!!

و این سنت خداوند است که به ابلیسان مهلت می دهد!ضحاک از دماوند کوه پایین آمد و ماران رسته بر شانه اش را زیر پیراهنش پنهان کرد !اما ضحاک همان ضحاک بود و ماران همان ماران !مارانی که گرسنه بودند و خوراکشان مغز تازه جوان!
پیش از آنکه ضحاک در بند شود مردمان را می کشت و مغزشان را خوراک ماران !اما

                ضحاک دیگر کسی را نمی کشت ! تنها فریب می داد و مغزها را به نیرنگ می گرفت ! فریفتن از کشتن هم بهتر است !

آنکه فریفته می شود به گناه و گمراهی هم می رود ! اما آنکه می میرد نه گناه می کند و نه گمراه می شود..

          هرکس که فریب ضحاک را می خورد مغزش را به او می داد و گردنش می افتاد و پشتش خم می شد !وبادستهایش راه می رفت!!

. ضحاک همین را می خواست!مردمی خمیده که با دست راه می روند!

هزار سال گذشت ...و هنوز ضحاک در کار فریفتن است و خوراک برای مارانش فراهم می کند !هزار سال گذشته است و مردم به پشت خمیده . گردن های افتاده خو کرده اند!!

خدایا یاریمان کن! خدایا آب آینه ارزانیمان کن تا خود را در آن تماشا کنیم !تنها با نگریستن است که سرمان را می توانیم بلند کنیم!!

+ نوشته شده در یازدهم تیر 1384ساعت 21:39 توسط مبارز کوچک |


اینها همان سطوریست که می نویسم تنها برای خودم !

در یک سپیده دم قبل از فرا رسیدن خورشید ...چندین بنفشه را به اتهام جان نسپردن به فصل سرد

با اتهام اینکه قیام بهار را آغاز بوده اند ...بر پوده های غمگین یک تاک مصلوب کرده اند!

همیشه سرودم را بر بلندای این ابر های متراکم می خوانم به امید آنکه تنها یک نفر صدایم را بشنود !

همیشه خواندن را به گریستن و نا امید شدن ترجیح دادم ! همیشه.......

۳۶۵ روز گذشت ! کنکوری بودن و درس خواندن برای آنکه نام آدم بر تو بگذارند کمی مسخره به نظر می رسید!

با این وجود پایدار ماندم ! برای آرزوهایم ! برای آرزوهایمان ! نمی دانم نتیجه چه می شود ! نمی خواهم به آخرش فکر کنم!

حتی در این روزهایی که نگرانی را در چشمان پدر و مادرم می بینم هم چنان امیدوارم که شرمنده دستان مهربانشان نباشم!

آن روز که دانش آموز رشته ریاضی شدم ! به دنبال فرمولهای بی فرهنگ نبودم ! برای من ریاضی با پاسکال تعریف شد و قانون طبیعتش و زندگی در پایداری گالیله در اثبات بدیهیات تعریف شد! هر چند با تمسخر گفتی که اگر گالیله را دوست دارم باید گالیله شوم! ولی هرگز نیاموختم چگونه می توان طوطی وار گالیله زمان خود بود ! همچنان که در تمام ۱۲ سالی که دانش آموز بودم به دنبال راههای نو گشتم!

ریاضی را دوست دارم ! تا پیمانه هم نهشتی آدمها را بیابم! تا باقی مانده ها یکسان شوند!

ریاضی را دوست می دارم ! چون وقتی حد دنباله ها تا بی نهایت را می یابم حس می کنم با آینده پیوند می خورم !

ریاضی را دوست دارم چون از حل کردن دستگاه معادلات چند مجهولی لذت می برم !

ریاضی را دوست دارم چون دوست دارم همه جهان را همگرا ببینم به مهر به عدل!

ریاضی را دوست دارم  چون دلم می خواهد حالت مبهم ۰/۰ را با هوپیتال رفع ابهام کنم ! و به همه بگویم چگونه از ۰ می توان ابدیت را ساخت!

ریاضی را دوست می دارم چون نقاط نا پیوستگی را نشانم می دهد!چون نقاط بحرانی را می نمایاند!و نقاط عطف را!

ریاضی را دوست دارم وقتی در فضا معلق می شوم! و سه بعدی می بینم ! تو را و عشقت را ! آن وقت فاصله ات را با با خودم اندازه می گیرم! و خنده ام می گیرد! از....

ریاضی را دوست می دارم وقتی تطابق صفحه ها را بررسی می کند! وقتی فصل مشترکی میابم! از شوق سرفه ام می گیرد!

۳ روز دیگر  قرار است بسنجی که چقدر آدمم! ولی تو هرگز نمی فهمی که من چقدر ریاضی را دوست دارم!

۱۲ سال درس خواندم و آموختم که انسانها را در وضعیت ترمودینامیکی خودشان بسنجم ! و تمام تلاشم را بکنم که بیشترین راندمان را بدست آورم ! آموختم چگونه موازنه کنم ! آموختم چگونه .....

آموختم و نهراسیدم از زاهی که پر از سنگ است !حافظ را می گشایم:

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود!

آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت

که اگر سر برود از دل و از جان نرود...

در آخر  خوشحالم که کنکور تنها بخشی از زندگی من است ! شاید یکی از مهمترین مراحل زندگیم!

تا امروز تلاشم را کردم تا انسان باشم ! و از امروز همچنان استوار می مانم و مهربان می مانم!

+ نوشته شده در ششم تیر 1384ساعت 21:38 توسط مبارز کوچک |


تنهای تنهایم ! در تاریک و روشنای ذهنم آوایی زمزمه می کنم!

خیابان تصویرش تصوری خوف آور است و انسان کلامی در شان انسان نیست

سکوتی کشدار است در فریادی به نام جهان ! شهر کوهه زباله ایست  از زنگ آهن و غربت !

از جنایت های از پیش تبرئه شده !از دروغها و گناهان مقدس ! تلاش کشداریست زندگی!

برای بلعیدن مرگ با نیایشهای مسموم!با عبارتهای سوداگرانه !زمان و بی زمانی را تفاوتی نیست!

زیرا که تکرار عادتهای عقیم پیمانه را پر می کند!

در شهر  ..انسانها شعور و تقدس خویش را حلق آویز کرده اند! هر عابر شامگاه از تدفین فرزانگی خویش می آید!

در این سان معرکه آبادی !قانونها نمی توانند !برهنگان را بپوشانند! !!

قانونها تنها با داروی کلمات نسخه ای !روح من وتو را در حمالی دردهای طاقت کش بی حس می کنند!

قانونها احساس قدرت را در من وتو فلج می کنند تا قدرت را در چنگال خویش بگیرند!

از پزشک قانون تنها پزشک قانونی آن حقیقت دارد و ما در رود سیل آشوب جبر بیش از آنکه به جلو برویم به عقب می رویم!

و آموخته ام که دردهای خرد مندان در بی دردی نا بخردان بلعیده می شود! و اندیشه های ژرف با بیان خود آن قدر که آرام می گیرند آرامش نمی بخشند!

آموخته ام همیشه برده ای هست که ستمگری زاده می شود ! همیشه مظلومی هست که ظالمی عیان می شود!

و در این جعبه شعبده به دنبال چراغ حقیقتم !

*******

با بهره گیری از اشعار ج.ه

امروز روز خوبی بود ! سرشار از تجربه های تازه ! چه قدر هیجان زده می شم ! از این همه درس تازه!

+ نوشته شده در پنجم تیر 1384ساعت 21:37 توسط مبارز کوچک |


X

یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق...
*در صورتی که درباره ی نوشته های وبلاگ انتقاد و یا پیشنهادی دارید ایمیل بزنید


آبان 1387

مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384

فردا
داروک
آیه نامه
آهستگی
تحرک متروک
درد آبی تنهایی
با پچپچه های پاییز
زاده ی این کهن سرا
انسان طراز نوین
واژه نامه ی سیاسی
چگونه پولاد آبدیده شد؟
انجمن دوستداران احسان طبری
زبان و ادبیات فارسی
چاوشان نوزایی کبیر
تارنگاشت مهر
موزيکولونيا
خشت خام
محاوره
غار من


Design by : Night Skin & Edited By me