پست امروز فقط و فقط برای پدر و مادرمه...گرچه می دونم ممکنه هیچ وقت این سطور رو نخونن....
صبح بود...هوا تاریک و روشن بود ،مسجد محل داشت اذان می گفت...مادر بزرگم بیدار بود و زیر لب صلوات می فرستاد ،مامان و بابا آهسته با هم حرف می زدند،....حافظ کنار تختم بود بازش کردم:

نفس باد صبا....
به زور از رختخواب بلند شدم...می ترسیدم:نکند اندوهی سر رسد از پس کوه..........
وقتی دست و صورتمو شستم بابا داشت می رفت سر کار ...صورتمو بوسید و گفت:حواستو جمع کن میترا!
مامان هم نگران بود...به روی خودش نمی آورد ولی چشاش لو می داد که چی تو دلشه!انگار مامانا دلشون تو چشاشونه!پاک و صمیمی!
سوار ماشین شدیم اولین بار بود که تو ماشین ساکت و بی صدا به آدما خیره می شدم...مامان سعی می کرد حرف بزنم و از فکر و خیال در بیام!ولی انگار بار سنگین ۱۲ سال درس رو دوشم سنگینی می کرد!می ترسیدم کنکور یه حکم جدید بده و دیگه نگه میترا آدم با استعدادیه یه عاشق ریاضیه!می ترسیدم بهم بگه تو خوب درس نخوندی.........................هزار تا فکر تو سرم بود....
جلوی در حوزه امتحانی رسیدیم دوستام آشفته بودن...برای اینکه روحیه مونو نبازیم شروع کردم به شوخی و خنده....
امتحان شروع شد....کنکور بود و ما بودیم و سالها درس و مشق.........
کنکور تمام شد و من احساس بدی داشتم اولین باری بود که امتحانی می دادم و ناراضی بودم.....تنها و آرام در خیابان راه می رفتم........می دانستم که نتیجه هرگز مورد قبول مامان بابا نخواهد بود!کاش لا اقل خودمو راضی می کرد....
برگشتم به روزای دور .....روزایی که یه صورت خنده رو و شیطون از جلوی چشما این ور و اون ور می پرید و می خواست تا ته این دشتو بره
روزایی که فریاد زنده باد آزادی سر می داد روزایی که به جای دفتر مشق روزنامه دستش بود...روزایی که دنبال تجربه های تازه بود...دنبال کتابای نخونده و راهای نرفته دنبال چهره های جدید.........
همین طور که راه می رفتم صدای بوق ماشینا بهم فهموند که جای خوبی نایستادم!.....از کنار آدما می گذشتم...از خودم بدم می اومد کاش می فهمیدم که وظیفه ام درس خوندن بود کاش بیشتر به مامان بابام فکر می کردم........کاش ...
خیلی گرفته بودم...یه هفتهای طول کشید تا دوباره میترا بشم...مامان و بابا چیزی نمی گفتند اما همه درداشونو تو چشاشون می شد دید...معلمام زنگ می زدن تا از نتیجه با خبر شن...فکر می کردن شاگرد زرنگ کلاسشون گل کاشته..............ولی همش درد بود و خستگی......و دلم که همه حرفارو تو خودش می ریخت و صدای شکست آرزوهای دور و درازم...دیگه روزنامه هم نخوندم......دیگه...
نه همه می گفتند ریاضی قزوین رشته خوبیه!برو بخون انشاء الله برای ارشد می خونی..تو تلاشتو کردی...تبریک می گم...به هر حال سراسریه...هزینه ای نداره....آزاد و برو نرم افزار رشته عالیه..آفرین...!!!!!!!!!!
کی می دونست چی تو مغزمه چه قدر غمگینم و می دونم که کاری از دستم بر نمی آد....اونایی که تواناییامو می شناختن می گفتن بمون سال بعد و چه راحت این جمله رو می گفتن!و زندگی جریان داشت ....انگار قلب زندگیم نمی زد....
بابامو می دیدم...خودشو سرزنش می کرد ...مامانم ...
بگذریم....
حالم گرفته است ولی مامانم برق خوشحالی تو چشاشه...می گه ما هر چی داریم برای شماهاست..تو بی استعداد نیستی ولی تو رو خدا این دفعه متمرکز فقط درس بخون..........!
بابا می یاد تو اتاق....عکسای رو دیوار و نگاه می کنه...بغض می کنه...نوشتهای روی دیوار و می خونه:"راز را یافته ام راز این زندان را ..باید بروم آنجا که هیچ کس به پای زندانبان نمی افتد زیرا همه در آسمان قناریها پرواز می کنند...راز را یافته ام باید بروم......"
"کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست......."
دستی به سرم می کشه میگه ما دوباره شروع می کنیم...تو می تونی تو باید به آرزوهات برسی....از اتاق خارج می شه!
کنار پنجره نشستم و هوای حوصله ام ابریست ..خودکارم بی اختیار می نویسه ...باد پاییزی داره می وزه...دوباره مدرسه ها باز می شه ...دلم برای روزای دور تنگ شده
دلم برای اون صورت خنده رو...دلم برای روزنامه ها...دلم برای ریاضی تنگ شده
بابا و مامان میان تو اتاق همه با هم گریه می کنیم و هوای خوشبختی از لای پنجره شیرجه می زنه تو صورتم....دلم می خواد دستاشونو ببوسم ازشون تشکر کنم...نه برای اینکه همیشه تو بدترین لحظات کنارمن فقط برای اینکه مهمترین درسای زندگیمو ازشون یاد گرفتم برای اینکه
اونا بهترین مامان بابای دنیان ....
کاش منم یه ذره فقط یه ذره قدرشونو می دونستم
کاش فقط یه ذره ...........
+ نوشته شده در سی و یکم شهریور 1384ساعت 23:23 توسط مبارز کوچک |
می تکانی نان سفره ات را برای گنجشکان باغ
و رویاهایت را برای کودکان جهان
می گریی برای نان
برای آزادی
و چراغت
در های های تلخ خاموش می شود.
+ نوشته شده در بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 23:25 توسط مبارز کوچک |
قهرمان سازی را دوست می دارد!قهرمان های پوشالی! از آدمهای معمولی که در معمولی بودنشان شریف و دوست داشتنی اند قهرمانهایی می سازند که نه شریف هستند و نه دوست داشتنی مثل صدام! جهان سوم بیش از آنکه در پی تمدن صنعتی باشد و ذوب آهن و پتروشیمی وارد کند نیازمند فرهنگ است،فرهنگی که زمینه ساز رشد شعور جمعی ست و آنگاه می تواند طعم شیرین آزادی را درک کند.همانگونه که جهان پیشرفته بدان دست یافت. آزادی اگر این گونه بدست آید قدمش مبارک است وگرنه بهتر است بردگی را دوست بداریم ! آزادی یعنی شرافت والای انسانی خود را ارج نهادن:آزادی یعنی یکسان بودن ،نه در ثروت ،که در برخورداری از حیثیت انسانی. آزادی یعنی فروتنی ، آزادی یعنی سر فراز بودن ! آزادی یعنی رسم دست بوسی را دور انداختن!انسان آزاد هرگز تملق نمی گوید!انسان آزاد شب و روزش را سیاه نمی کند تا جمله ای برای خوشایند ارباب نا چیز خود را قافیه ببندد! این گناه بیش از آنکه متوجه دیکتاتور باشد تقصیر ملتی ست که او را بزرگ می کنند!ای کاش به جای تمجید این مردان کوچک تابلوهایی در مسیرشان قرار می دادیم تا یاد آور معمولی بودنشان باشد! نجات این جهان سومی آنگاه اتفاق می افتد که فرهنگ آزادی را باور داشته باشند و مهمتر معنای آن را در یابند.این ملت تاوان سنگین اشتباهات تاریخی خود را خواهد پرداخت.چه خیالی!گمان برده اند مردمی از آن سوی کره زمین با صرف هزینه گزاف چند میلیارد دلاری شتافته اند تا بگویند:بیا من این شادی را برای تو آماده کرده ام؟؟؟ نه! بدون تردید شادی و خوشبختی من آفریده شوق من است و دلی بی شوق و دلبستگی بر روی زمین یهتر است مرده اش بدانیم! جهان سوم نیازمند صداقت است! صداقت در گفتار! صداقت در کردار ، صداقت در پندار ! امروز ماییم و چاپلوسی های بی پایان. کوتوله ها بلافاصله دست به کار می شوند و از یک انسان معمولی باهوش و شجاع هیولایی می سازند ترسناک و سپس از برابرش به سوراخها می گریزند.......... جهان سوم به سلاحهای کشتار جمعی چه نیازی دارد!؟آنچه از کمبودش رنج می برد شوق و شور است! درست در چنین جهانی ست که مزدوران به ارباب می پیوندند و صف مهاجمین را شکل می دهند و غارت آغاز می کنند .اما دیکتاتور که حیثیت انسانی را درک نمی کند بار دیگر سرازیر می شود و همچون ضحاک از خون همنوعان تغذیه می کند! نمی دانم این جمله را از کجا شنیده ام : در درون همه ما یک هیتلر کوچک زندانی ست! و نیک می دانیم که این زندانی به محض رها شدن می شود صدام! مردمی که با دروغ و ریا در بطن خود دیکتاتور پرورش داده اند اینک در سقوطش به جشن و پایکوبی می پردازند تا چندی بگذرد و حافظه مشکوکشان فراموش کند و آنگاه از یال و دم بخت برگشته دیگری تعریف می کنند تا او هم قربانی شود! حالا بگذار برقصند سالها هزینه این جشن از جیبشان که نمی رود نفت هست!این خون سیاه به چه کارشان می آید بگذار بنوشند و مست شوند! به قول شاملو: تو را چه سود فخر به فلک برفروختن هنگامی که هر غبار راه نفرین شده نفرینت می کند تو را چه شود از باغ و درخت که با یاس ها با داس سخن گفتی جهان سوم جهان غریبی ست ، در این جهان هیچ کس مسوول نیست !در جوامع پیشرفته همه باور کرده اند که یکسانند!پذیرفته اند که رئیس جمهور و پادشاه نیز انسانی ست همانند دهقان و بازرگان!و هیچ کس در یک تراموا جایش را به آنها تقدیم نمی کند.اگر وزیر و وکیل با اتوبوس به محل کارشان بروند کسی با تعجب به آنها نمی نگرد... و به قول کیومرث منشی زاده: در چهار فصل این مغازه حراج است!چوب حراج می زنند مملکت را !این است زندگی!............. حالا باور می کنید خیانت کار کیست؟؟؟آسمان شاهد است چه می کنیم! حتی به معشوق هم رحم نمی کنیم!هر چه لغت و توصیف است به کار می گیریم تا او را به سر نوشت خود بکشانیم! من آن شادی را که خود آماده کرده ام دوست می دارم! من و تو و میلیونها انسان را بردند و ما اینک بر تپه ای که مرده ایم عکس یادگاری می گیریم! اسکندر گرفت یا تو تقدیم کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پ.ن هر گونه شباهت میان اسکندر و سایر شخصیت های حقیقی و حقوقی تکذیب می شود!!!!!!!
وعده های بزرگ نیک بختی در آزادی نهفته است و ملتی که آزادی را به نفع دیکتاتور تفسیر کند....افسوس
تنها به من بگو:
+ نوشته شده در بیست و سوم شهریور 1384ساعت 23:26 توسط مبارز کوچک |
و بغض اش را فریادش را رویایش را .............. و در شلوغ ترین جای شهر می گرداند سنگینی این همه را کیست که دریابد کودک بادکنک فروش.
+ نوشته شده در بیست و یکم شهریور 1384ساعت 23:27 توسط مبارز کوچک |
تا دریا ها را بیاشوبد به سرزمین سیم خاردارها که آمدی زخمهایت را خواهم بوسید ای آزادی!
+ نوشته شده در بیستم شهریور 1384ساعت 23:27 توسط مبارز کوچک |
تقدیم به آنانیکه آب برایشان خاطره ایست از زایش و مرگ........... رسانه ها صدای گرگان را نشنیدند،شرق تیتر زد:"آب در گلستان"!همه می خواستند بگویند :بخوابید گلستان تنها در آب فرو رفته !ولی هرگز نگفتند که مردمان این دیار یک ماهست که از برق محرومند از آب سالم محرومندهر دو روز یک بار تانکری به آنجا اعزام می شود!نگفتند که حلال احمر چادرهای امانی به سیل زده ها می دهد!نگفتند از نگاه حزن انگیز مردمانش!نگفتند که ۲ماه دیگر زمستان زود رس با چادر های امانی جه می کند؟.... اینجا تهران است ۱۵شهریور ۸۴جلوی درب وزارت کشاورزی....بچه های گرگان آمده اند تا بگویند صدای گرگان باید شنیده شود!اینجا تهران است!ما هم آمدیم تا بگوییم که هستیم که درد تنها متعلق به گرگان نیست آمدیم به مردم بگوییم اگر امروز صدای گرگان به جایی نمی رسد من و تو اهمال کرده ایم!... ساعت۱۱.۳۰مشغول جمع آوری وسائل بودیم....روز خوبی بود ....گفتیم نوشتیم خواندیم و تمرین کردیم که هنوز انسانیم هنوز درد ما را دردمند می کند هنوز ...و همچنان....
اینجا گرگان است صدای ایران!صدای درد ،صدای زجر!نه! به گیرنده های خود دست نزنید ایراد از فرستنده نیست!ایجا گرگان است!نعمت باران به بلای سیل مبدل شده!می گویند خانه هایتان نزدیک محدوده رودهاست می گویند مقصرید!آخر اینجا همیشه قربانیان مقصرند!می گویند تلفات کم بوده!در هر روستا به طور متوسط ۱۰-۱۵نفر کشته شدند!سیل حتی خانه های دو طبقه را از پای بست ویران کرده!می گویند فاجعه در کار نیست!
وزارت کشاورزی هر نوع همکاری را دریغ می دارد و ما به ناچار از پیاده رو جلوی درب استفاده می کنیم مردم آرام و بی صدا می گذرند،گهگاه می ایستند و آرام می گویند آخر ما به فکر نان شبمان هستیم وقت خواندن و به درد فکر کردن را نداریم!بعضی با پوزخندی از کنارمان می گذرند و ما همچنان پر امید پلاکارد هایمان را می فشاریم...بعضی می پرسند مگر در گلستان چه شده است؟.... بچه ها سخت در کارند از چند خبرگزاری خبرنگارانی به چشم می خورند!بالاخره صدایمان شنیده شد!حراست وزارتخانه و نیروی انتظامی ما را زیر نظر داشت...مردمی که از کنارمان می گذشتند با تعجب نگاه می کردند...آنها فراموش کرده اند روزهای دور را!از دور نزدیک صدای بحث می آمد انگار حرکتمان خون تازه ای دمیده بود!هرچند کوتاه و مقطعی و ما مطمئن بودیم بعد از پایان تجمع همه چیز به حال اول باز می گردد...
دوستان عزیز گرچه این فراخوان به دلیل ضیغ وقت نتوانست همکاری شما را به خود جلب کند شاید هم این بار قهرمانی در کار نبود(تجمع برای گنجی جلوی درب بیمارستان میلاد را به یاد آورید!)
ولی من به جای همه شما صدای گرگان را شنیدم آنجا پر از گنج بود گنجهایی که دیده نمی شوند و سیل آن را با خود می برد!کاش به دور از جنجالهای سیاسی درد را در عمق شکافهای این دیار می دیدیم و فراتر از مرزهای قشری و منطقه ای به یاری هم می شتافتیم هر چند کم و ناچیز!
+ نوشته شده در شانزدهم شهریور 1384ساعت 23:30 توسط مبارز کوچک |
"این کتاب به عموم افسران تحصیل کرده،جوان،روشنفکر،میهن پرست ارتش ملی ایران تقدیم می شود.که حب وطن با خون آنها آغشته گشته.
به آنهایی که شعار"چو ایران نباشد تن من مباد "را از صمیم قلب پذیرفته و از روی ایمان به آن پایبندند.و به آنها که مخالف هرگونه استعمار مرئی و نا مرئی!! بر پیکر بیمار! ایران مقدس می باشند"
*مساعد بودن حکومت دیکتاتوریبرای تحمیل شرایط استعمار به ملت می باشد!مهمترین شرطی هم که برای مساعد نمودن زمینه استعمار غیر مرئی یک ملت ضرورت دارد همانا:سلب آزادی و عادت دادن مردم به تو سری خوردن و پستی و تنزل خصائل آزادگی افراد است.
*و همه اینها در زیر ماسک اطاعت کورکورانه و ولایت مطلقه حاکمان اجرا می شد!(و می شود!)
*بنابر این به هوش آیید و قدر و منزلت خود را دریابید ـشما در مقابل نسل فردا مسئول هستید.شخصیت اجتماعی خود را بسنجید و زیر بار نفوذ غیر قانونی حاکمان نروید.به افراد زیر دست خود آزادی عمل و شخصیت فردی بدهید و آنها را از وظایف سنگینشان آگاه سازیدو دست عناصر ناپاک که ایران را ملک مطلق خود می دانند را کوتاه کنید........
*ما همانطورکه به فرمان احساسات و به حکم غیرت و مردانگی فرمول اطاعت کورکورانه را زیرپا می گذاریم و دهن آمر را "هرکس ودر هر مقامی که باشد" با سرب پر می کنیم،باید به امر وجدان از دستوراتی که به ضرر اکثریت و به نفع حاکم است سرپیچی نموده و انتقام ملت را از آنها می گیریم!
*...قوانین به صورت حبابهای رنگارنگ و گاه تیره و گاه شفاف دور نور عدالت واقعی را گرفته است..چه صحنه های جنایت که به نام عدالت در تاریخ بشر ظاهر گردید!
در یونان قدیم بنام همین قوانین جام شوکران را بدست سقراط دادند...در قرون وسطی بنام خدا از طرف ات انکیزیسیون زبانها بریده شد و بشر زنده زنده به آتش ریخته شدند و....نه! دنیا به آخر نرسیده همان افتضاحات بدست قوای قضائی تکرار می شود....باید توجه کنیم:پس قانون مقدس نیست!
فقط آن قانون مقدس است که حافظ منافع توده باشد!
و در آخر
تپیدن های دلها ناله شد آهسته آهسته
رساتر گر شود این ناله ها فریادمی گردد
+ نوشته شده در چهاردهم شهریور 1384ساعت 23:31 توسط مبارز کوچک |
اون روز ها دور نیستند.روزهای پاک دوستی.روزهایی به رنگ آفتاب!شبهای همیشه مهتابی!کوچه های خاکی !و باورهای زلال کودکی!اون روزها دور نیستند!زمان که من و تو وصل بودیم!دوستی باور بود.هستی اعتماد بود و عشق ساده بود.رویا ها نزدیک بودند و واقعیت حوضی بود که من و تو مثل دو ماهی در آن شناور بودیم.
یادم هست .هر وقت دهنم آب می افتاد ،دوره گرد محله فریاد می زد.....آهای گوجه سبز! وقتی گرمم می شد صدای پیرمرد بستنی فروش ،خنکم می کرد.با دوچرخه ای که صدای لوکوموتیو می داد و می گفت:بستنی آلاسکا کیم...و فقط کافی بود انتخاب کنم!
لذت خنکا در عصر تابستان چه شیرین بود...
اون روز ها دور نیستند ،زمانی که رویا همان واقعیت بود و واقعیت همان رویا!زمانی که آسمان مرز نداشت ،میان شب و روز فاصله ای نبود!شبها همیشه در حال حرکت به سمت روزها بودند و روزها به سمت شبها!
زمانی که پیراهن گل آلودت با یک صابون پاک می شد و هیچ تفسیری سفیدی را از سیاهی جدا نمی کرد.زمانی که بی دلیل دوست می داشتم...بی پروا می دویدم و بی شرط می بخشیدم....زمانی که بالهای احساسم در چارچوب قواعد خشک نمی گنجید!آیا هنوز چشمه احساسم می جوشد!؟یا نگرانم بهم نمره ندن و برچسبی که چسبوندنو بکنن!
آهای صدامو داری؟؟ همه شکوه پرواز در حرکت است!!تو می توانی قاب یک پنجره باشی یا یک کبوتر آزاد!انتخاب با توست!
دیروز برام نوشتی:
آزادی یعنی رها شدن از من!از هر تصویر ثابت و تعریف شده از تو،از هر قالبی که پرواز رو ناممکن کنه!
آزادی یعنی ابدیت!یعنی حرکت به سمت جاودانگی!یعنی صعود در لحظه!
و امروز می نویسم: آن روزها...........یعنی حضور در این روز ها که می آیند و میروند!و تو به دنبال کسی نباش که نیروی درونت را نشانت دهد!برای صعود بی نظیر آماده باش!در این جستجو شاخه دانایی بزرگتر می شود و قامت بینش بلندتر!
من به دنبال تو می آیم تا آن روزها! روزهای پاک دوستی!روزهای آفتابی و شبهای مهتابی!
+ نوشته شده در دهم شهریور 1384ساعت 23:32 توسط مبارز کوچک |
آدمهایی که دوستت دارند چند نفرند؟
- اندک - به شماره انگشتهای دست
چند تا دوستت دارند؟
- من تا صد بلدم
و همه آنها بیشتر از ۵۰نمی دانند!!!
***********************
تو از سیاره ما نیستی
دستهایت را پنهان کن...خودت را
تو می ترسی...پرت می دهم
از خواب بلند می شوم..جای پای تو روی شنها نیست
تو رفته ای ..تو فراموش کرده ای
و من پرنده مانده ام!
*************************
التماس کردم باز گردم به کودکیم
آنجا باد بادکم به سیم مانده بود
چرا دیر آمده بودم؟
اینک هزار بادبادک برای هوا کردن داشتم!
************************
پدرم می گوید:اگر دختر خوبی باشی !اگر هی نگویی بلال می خواهم
برایت بادکنکی به بزرگی زمین می خرم تا تو نخش را بگیری
و به هر کهکشان که می خواهی
رهایش کنی!
************************
اگر نگاهش نکنی
اگر شعرش نکنی
گنجشگی که لانه کرده در گلوی من
حتمآ خفه می شود!
*************************
برای درخت می گویم
که وقت نشستن ندارد
و برای خودم که
وقت خسته شدن!
************************
خداحافظ!
خواب های خوب ببینی
و بعد به من بگو تا شعرشان کنم......
***********************
کوچه به بوته های تمشک بن بست شد
آرزوهایت با سنجاقک ها پریدند
اینکه چه وقت رویاهایت تمام شدند و خواستی بزرگ شوی
نمی دانم!
**********************
قشنگترین آرزویم در دستهایم گنجشک کوچکی می شود
که لاجرم
پرش می دهم!
*********************
+ نوشته شده در هشتم شهریور 1384ساعت 23:32 توسط مبارز کوچک |
سفر ما به استان خراسان در ساعت ۶.۳۰صبح روز جمعه آغاز شد ،با چشمان حواب آلود سوار ماشین شدیم و به خانه مادر بزرگم (عزیز) رفتیم تا او را هم با خود ببریم ....به سمت سمنان به راه افتادیم ابتدا به پاکدشت و قیامدشت و شریف آباد رسیدیم...عزیز مدام تسبیح در دست صلوات می فرستاد!...ساعت ۹ بود که بساط صبحانه را در کنار جاده پهن کردیم!که مملو از بوی مطبوع گوسفند بود!همانجا یک آپاداتی بود که ما را دعوت کرد در جوار لاستیک هایش بنشینیم!آن طرف تر منبع آبی بود که ساکنان از چشمه به آن آب می ریختند .من تنها از آنجا عکس گرفتم ونفهمیدم که چگونه این آب را تصفیه می کنند ولی نگاه متعجب ساکنان مرا وادار کرد که سرم به کار خودم باشد!
باز هم به راه افتادیم خانه های گلی روستاییان ..مترسک ...گلهای آفتاب گردان...باغهای پسته . گهگاه کارخانه های کاشی سازی...! تمام راه به پتجره نگاه می کردم!سارا(خواهرم)خوابیده بود بابا رانندگی می کرد عزیز هم همچنان با چشمان بسته صلوات می فرستاد و مامان هم مدام با بابا حرف می زد!من هم در افق به دنبال چیزی می گشتم !!!! خلاصه راه طولانی بود و مامثل انسانهای ۱۴۰۰سال پیش مسافرتمان را آغاز کرده بودیم با این تفاوت که آن زمانها مردم با شتر تردد می کردند و ما با پیکان زیبای خودمان!!! در طول مسیر یک بار دیگر هم توقف کردیم ...چیزی که توجهم را جلب می کرد آدمهایی بودند که با وضع فلاکت باری به سفر آمده بودند...که میسر شد از آنها هم عکس بگیرم!(در نهایت به مسافرت با پیکان واقعآ قانع شدم!) به نیشابور رسیدیم نیشابور شهر بسیار بسیار زیبایی بود !البته ما مدت زمان کمی آنجا بودیم ولی آرامگاه زیبای خیام و عطار و کمال الملک به آنجا زیبایی خاصی بخشیده بود! در نیشابور محلی بود به اسم "قدمگاه" که گفته می شد جای پای امام رضا ست!آنجا هم جای باصفایی بود!من و سارا بر طبق عادت همیشگی مان که جایی بند نمی شویم به مسجد آنجا رفتیم!در مسجد یک منبر بود که من با هیجان از آن بالا رفتم و شروع کردم به موعظه که مسئولش آمد و با داد و فریاد ما را بیرون کرد!..... شهر بزرگی بود ...بعد از یک ساعت جستجو هتل را پیدا کردیم!بگذریم که زیاد هم شبیه هتل نبود!..شب شد و من بی درنگ خوابم برد!... شنبه صبح بود ما به حرم رفتیم!۱۰سال بود که حرم را ندیده بودم ولی مردم همان مردم بودند.....(در مورد حرم توضیح بیشتری ندارم) شب بود و من همچنان در فکر بودم !به آنهایی که مدام بهم تذکر می دادند..آنهایی که دست و سرشان را به دیواره های حرم می کوفتند آها که با چشمان بسته قرآن می خواندند آنها که خود را به حرم زنجیر کرده بودند!به خدا فکر می کردم.... تمام شب رمان "نینا" را می خواندم.۴صبح بود مامان بابا و عزیز دوباره به حرم رفتند ولی من مصرانه در خانه ماندم .سارا خوابیده بود همچنان "نینا" می خواندم...به یاد شما هم افتادم که اینجا چه کار می کنید....مامان بابا و عزیز ساعت ۹ صبح به هتل برگشتند و من با هیجان زاید الوصفی مراسم رای اعتماد را تماشا می کردم!....... ساعت ۱۲ ظهر بود مامان بابا و عزیز و سارا به خاطر کم خواب دیشب باز هم خواب بودند...و من به آخر "نینا" رسیده بودم..گاه چشمانم از اشک لبریز می شد!(کتاب فوق العاده ای بود!)بعد از ظهر به آرامگاه فردوسی رفتیم..که واقعآ جذاب بود ...موزه توس هم دیدنی بود ..در کنار موزه مزار "مهدی اخوان ثالث "بود البته منظور از مزار تنها یک قطعه سنگ است!!! در کنار این بناهای دیدنی مردمانی بودند که به نواختن تار و ویولن مشغول بودند یا آنها که اسب و شتر آورده و بچه ها را سوار می کردند...و بچه هایی که بچه های کاربودند و هرگز نمی توانستند سوار شتر شوند.........! سپس به کوهسنگی رفتیم...از کوهسنگی بالا رفتیم و عزیز پایین کوه ایستاد ..وقتی بالا رسیدیم اذان مغرب بود و مردم همانجا نماز جماعت خواندند!و من باز هم به این همه اتحاد و اعتقاد غبطه خوردم! صبح روزدوشنبه بود به شاندیز رفتیم ...آب و هوای فوق العاده ای داشت وقتی در کنار جاده ایستاده بودیم خانه کوچکی توجهم را جلب کرد ..پیرزن تنها و مهربانی آنجا ایستاده بود که مرا دعوت کرد با هم چای بخوریم!مامان از دور داشت می گفت که نرو!سارا دوان دوان آمد و در گوشم گفت که میترا وبا می گیری!نرو!خلاصه من رفتم و آنجا با پیرزن هم صحبت شدم!خیلی مهربان و دوست داشتنی بود!خلاصه مامان و بابا آمدند و ما مجبور شدیم پیرزن را ترک کنیم! به سمت وکیل آباد رفتیم!وکیل آباد یه شهر بازی با صفا بود البته نه به با صفایی شهربازی خودمون!خلاصه کلی خوب و هیجان اتگیز بود ولی آنقدر دل و رودمون به هم پیچیده بود که شب را بدون غذا خوابیدیم... صبح سه شنبه می خواستیم از جاده قوچان به گیلان برویم که شنیدیم به دلیل سیل راه بسته است!و چون اصولا ما وقتی تصمیمی می گیریم حتما و به هر نحوی می خواهیم آن را با انجام برسونیم!به سمت سمنان آمدیم تا از سمنان به مازندران و سپس به گیلان برویم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! سه شنبه شب را در چادرمان خوابیدیم و چهارشنبه صبح به مازندران رسیدیم و باز هم آبی دریای دور که ما به دلیل ذیغ وقت از دور نظاره گرش بودیم! چهارشنبه شب به گیلان و خانه پدربزرگ رسیدیم...جای مادر بزرگ خالی بود!باغچه خانه هم نبودش را فریاد می کرد ..پدر بزرگ شکسته شده بود ولی همچنان مثنوی می سرود و می خواند...پدر بزرگ به علی معتقد بود در دیوار اتاق پر بود از نوشته های پدر بزرگ ....یاد مادر بزرگ افتادم که در تمام سالهای مبارزه استوار ایستاد...در آن سالها که پدر بزرگ در زندان بود یا آن سالها که با دستان خودشان برای دهشان جاده می ساختند!اتاق پر از اندوه من بود!حیاط تاریک بود....پتو را روی سرم کشیدم و آرام برای مادربزرگ دعا کردم و آرزو کردم که استوار باشم! جمعه ظهر به تهران بازگشتیم! .....از پنجره من در بهار می نگرم که عروس سبزه زار از طلسم خواب چوبینش بیدار می شود!....
+ نوشته شده در ششم شهریور 1384ساعت 23:34 توسط مبارز کوچک |
اسبان شیفته تا بیایند
قطره ای از رود را بگذر!
+ نوشته شده در پنجم شهریور 1384ساعت 8:45 توسط مبارز کوچک
| |||||