تبليغاتX
فردا

"پیچ هر جاده را که رد کنی ،شمعی به تو داده خواهد شد .هر شمع تو را یک گام به او نزدیکتر می کند.یا بمان و بپذیر شب و سیاهی ات را ،یا برو"

اینها را آن رهنورد به من گفت که مدتها  صدایش را می شنیدم خودش را اما نمی دیدم!

رفتم و بی قراری توشه ام بود.رفتم و چه سخت است وقتی زمین چسبناک است و پاهایت از موم .رفتم و چه سخت است وقتی دستهایت بی کارند و چشمهایت تعطیل !رفتم و پیچ اولین جاده را که رد کردم شمعی به من دادند !شمعی دردناک که تا ته استخوانم را سوزاند!

آن رهنورد گفته بود که شمعی به تو می دهند اما نگفته بود که آن شمع را در تنت فرو می کنند!شمع را هرگز به دستم ندادند!شمع را در گوشتم در پوستم در استخوانم فرو کردند.

جاده در پس جاده ،پیچ در پیچ ....پشت یک پیچ یقین بود و پشت پیچ دیگر شک....

و هی شمع و هی شمع..بهای هر شمع چرا اینقدر سنگین بود!...به ازای هر وجب روشنایی چرا این همه درد!

درد من اما همه از شمعی نبود که در تنم فرو می رفت !دردم از دوستانی بود که دوستم نداشتند.

راه که افتادیم هزار نفر بودیم!هزار دوست :اما پیچ هر جاده را که پشت سر گذاشتم ...برگشتم و دیدم که دوستم نیست.که دوستم ،دشمن صدایم می کند....و هر بار گریستم و گفتم :شمع نمی خواهم !راه و پیچ و جاده نمی خواهم!دوستانم را می خواهم...دوستانم را..

هر بار اما رهنورد می گفت :"جلوتر برو !کسی می تواند جلوتر برود که طاقت بی دوستی را داشته باشد!شجاعت دشمن خوانده شدن را!!!!!!این یکی از هزار اصل رفتن است!

پیچ در پیچ ...جاده در جاده شمع در شمع...هزار جاده مانده است و هزاران پیچ ،تنم پر از شمع است شمعها آب می شوند و از تنم خون و موم می چکد...

دیگر برای برگشت دیر است ..جاده تاریک و شب سیاه و من مسافری شمع آجین که هیچ کس دوستش ندارد....

+ نوشته شده در بیست و هفتم مهر 1384ساعت 22:13 توسط مبارز کوچک |


شاخه ی شکسته را از خاک برگیر

قلبش هنوز می زند.

+ نوشته شده در بیست و هفتم مهر 1384ساعت 13:53 توسط مبارز کوچک


از روز ۳۰مهر کلاسهایم در دانشگاه شروع خواهد شد ولی ۳-۴ روز ی هست که به دانشگاه می روم...دانشگاه صنعتی شریف با آدمهای عجیب و غریب!روز اول که به تمام ساختمانهای امور  فوق برنامه سر زدم...انجمن اسلامی، بسیج!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!،کانون فیلم ،و ساختمانی که گویا نمایندگی مقام معظم رهبری هم بود و پر بود از آقایان روحانی!!!!!

کانون فیلم شامل ۴دانشجوی ورودی ۸۳ بود که سرشار از غم و اندوه جلسه غم زده ای تشکیل داده بودند که بعد از آشنایی دست به کار شدیم و دستی به سر . کله ی کانون فیلم کشیدیم!این اولین تجربه کار گروهی در دانشگاه شریف بود!

دیروز هم جلسه ای تحت عنوان شورای واحد سیاسی در انجمن برگزار شد که به دلیل انتقادات بیکرانی که در ذهنم شکل گرفته در فرصت مقتضی در باره اش می نویسم!

دانشگاه پر از تجربه های تازه بود و من بیش از همیشه هیجان زده و بی قرار!اما از بودن در کنار خانومها و آقایان نخبه !!به نتایجی رسیدم که ....:

روی دفتر یکی از بچه ها خواندم:"همیشه از راههایی برو که رهروانش اندکند!"

نمی دانم این افکار قبل از خواندن این جمله بهم حمله کرد یا قبلش هم می خواستم که ...!

فهمیدم اگه بیل گیتس نبود یکی دیگه مایکروسافت رو راه می نداخت!ولی اگه ویکتورهوگو نبود بینوایانی وجود نداشت!فهمیدم همه دیوان حافظ رو میشه تو یه cdریخت و همه دنیا و مردمش تو یه بیتش که هیچ وقت نمی شه با قانونهای فیزیک و ریاضی بهشون رسید !دیدم که ممکنه اکثریت قریب به اتفاق دور و بریات به طرز فاحشی اشتباه کنند !دیدم بعضی زندگیا هست که نمی شه براشون فلوچارت کشید!دیدم بعضی آدما ۴۰تا کتاب می نویسن و باهاش بلیط اتوبوس می خرند و بعضی ها هم اصلا کتاب نمی خونن و سوار ماکسیما می شن!...بعضی ها با یه غزل خوابشون می بره بعضی هام به صد تا والیوم هم نمی خوابن!...حتی آقایون دکترای MIT هم گوشه ای کز می کنند و های های گریه می کنند!...

آنچه در دانشگاه دیدم  همه آنچه نبود که فکرش را می کردم اما هر چه هست هنوز پر از شور است و شوق!

+ نوشته شده در بیست و پنجم مهر 1384ساعت 22:14 توسط مبارز کوچک |


» ایدئولوژی انقلابی

«از ایده هایی سخن می رانند که تمام جامعه را انقلابی می کند ،ذکر این نکته تنها این حقیقت را روشن می کند که در درون جامعه ی کهنه عناصر جامعه نو تشکیل شده است و اینکه زوال افکار کهن ،همپا و همراه زوال شرایط کهن زندگی ست!»(۱)

برای تدوین یک ایدئولوژی انقلابی که بر اساس کشمکش طبقاتی پایه ریزی می شود باید تعریف دقیقی از طبقه داشت .تعریفی که لنینادر این مورد ارائه می دهد جامع و کافیست:

«طبقات به گروههای بزرگی از افراد اطلاق می گردد که بر حسب جایگاه خود در تاریخ معین تولید اجتماعی ،بر حسب مناسبات خود (که اغلب به صورت قوانین تثبیت شده است) با وسایل تولید ،بر حسب نقش خود در سازمان اجتماعی کار و بنابر حسب شیوه های دریافت و میزان آن سهمی از پروت اجتماعی که در اختیار دارند از یکدیگر متمایزند.»(۲)

بنا به این تعریف وقتی طبقات هنوز به حد کافی رشد نکرده اند و هنوز مناسبات بین این طبقات از یک سری قوانین و روابط مشخص که ناشی از احداث روبنای جامعه بنا بر اصول ذاتی زیر بنای تولیدی آن است پیروی نمی کند،طبقه فرودست ـ یعنی بخش عظیم جامعه که در نظام طبقاتی مورد بهره کشی اقلیت صاحب ثروت قرار می گیرد ـ از طراحی یک سازمان فکری مستحکم برای مقابله با دژخیم طبقاتی اش محروم می ماند.چرا که چنان که گفته شد ،رشد نیافتگی شیوه تولید حاکم و سپس عدم برقراری روابط مشخص بین گروههای مختلف در گیر در روند تولید اجتماعی(یعنی طبقات)موجب آن می گردد که ستمکش خصایص و ماهیت دشمن خود را به خوبی نشناخته و حتی او را مورد ستایشهم قرار دهد!!!وقتی به کشور های واپس مانده تولیدی نگاه می کنیم می بینیم که اقشار فرودست گروههای توانگر را مورد حمایت قرار می دهند .توانگر هم در چنین جوامعی به آسانی با یک ظاهر سازی کوچک تمامی مفاسد خود را توجیه می کند مثلآ با سو ء استفاده از باورهای مذهبی مردم انجام اعمال خود را با کسب اجازه شرعی از متولی دین مشروع می کنند!هر چه سطح تولیدی در جامعه تکامل یافته تر و به موازات آن طبقات به شکل مشخص تر به رویارویی بپردازند چنین خصایصی کمرنگ تر می شود!دستگاه آلوده مذهبی در اروپا کمتر می توانند بر سر مردم شیره بمالند تا در کشورهای پیرامون!

به این ترتیب آگاهی طبقه کارگر اعم از آگاهی اجتماعی و طبقاتی در یک جامعه عمیقآ وابسته می شود به سطح تکامل ابزار تولید.از همین روست که سوسیالیست ها ی تخیلی نمی توانستند در دورانی که سرمایه هنوز قدرت اصلی خود را نشان نداده بود تصویر درستی از جامعه بی طبقه ارائه دهد و تمام آرا بر مبنای "اتوپیا"(آرمان شهر) شکل گرفت.و حتی همین تصویر خیالی هم مورد استقبال رنجبران قرار نمی گرفت!!زیرا این طبقات نمی دانستند که چرا باید تلاش کنند تا "سرمایه داری نوپای آن روز را سرنگون نمایند"هنوز بالفعل شدن خصیصه های ضد انسانی بالقوه ای که جامعه کاپیتالیستی در خود داشت صورت نگرفته بود و به همین دلیل کارگر دلیلی برای مبارزه نمی دید.

این بار در دهه میانی قرن نوزدهم سوسیالیزمی که از طرف مارکس مطرح می شود بر خلاف نمونه فوریه آن خیالی نیست .چراکه اصول سوسیالیزم نوین بر اساس مشاهده علمی چامعه ای که گویا پوست اندازی می کند به دست آمده و کارگر با تک تک سلولهایش آن را حس می کند.

طبیعی ست که روند تکوین سوسیالیزم علمی پس از مرگ این دو اندیشمند (مارکس و انگلس ) باز هم ادامه پیدا کند . رشد سرمایه داری بیش از آنکه مارکس فکرش را بکند ادامه یافت و آرام آرام وارد مرحله ای شد که هرگز آن را به چشم خود ندیده بود.امپریالیسم مرحله شکسته شدن مرزهای میهنی برای بازارهای مصرف سرمایه های کلان بود و آنچه لنین با بینش عمیق خود به تحلیل و توصیف آن پرداخت چیزی جز خشت بندی بنای ایدئولوژی مارکسیسم نبود...

البته این ایدئولوژی در مقابل بورژوازی تنها قادر به دفاع است نه تهاجم !او در مقامی ست که همواره متهم می شود و لذا مجبور می گردد برای نجات خود دست به قلم شود!!پیش از آنکه دست به تفنگ ببرد!!  

بورژوازی برای دفاع از خود گله ای از گماشته های مزدورش را به نام "فیلسوف "و "متفکر "مامور مقابله با ایدئولوژی انقلابی می کند و دکه "اندیشه فروشی "بورژوازی پر می شود از این پرت و پلا ها!

«در مردان بزرگ ،خصلتهای بزرگ زندگی ـ بی عدالتی کذب بهره کشی در بالاترین حد خود است!»(۳)و اگر نیچه را بیشتر مطالعه کنید می بینید که چنین انسانی "ژرمن " است از نژاد چینی نمی تواند باشد.از برده داران روم باستان است «با تازیانه به سراغ زنان می رود چراکه زن دست بالا یک ماده گاو است!!!!!!!!!!!»(۴)

کور از خدا چه می خواهد؟دو چشم بینا !سرمایه داری از خدا چه می خواهد ؟یکی مثل این بابا که چرند بگوید!بورژوازی که مغز علیل و فرسوده اش  دیگر مانند آن دوران که فئودالیسم را تا گورستان تاریخ تشییع می کرد توان تئوری پردازی را ندارد سعی می کند با جملاتی خوش آب و رنگ چنین خزعبلاتی را به عنوان  "فلسفه مدرن انسان نوین "در افکار عمومی تزریق کند و چنین است که نیچه تبدیل می شود به پرچمدار مدرنیسم  !!حال آنکه عمیقآ معتقد است جامعه ایده آل جامعه برده داری روم باستان است!این است نو گرایی بورژوازی! 

ایدئولوژی مترقی انقلابی سعی دارد نشان دهد که رفتارهای غیر منطقی و غیر انسانی غالب افراد و فساد جوامع در دوره حکومت نظامهای طبقاتی    بر آنها ،نه ناشی از ذات کثیف انسانها!!!! ست و نه ویژگی همیشگی جامعه بشری!بلکه محصول استقرار مناسبات آلوده ای ست که بنا بر اصول اولیه آن :انسان نه "همنوع انسان دیگر " که "گرگ انسان دیگر " است!

و بورژوازی می گوید :

"امروز از میان بسیاران که را بیشتر منفور می دارم ؟سوسیالیست ها را!!پیروان نجسهایی که غریزه کارژر ،لذت او و احساس خشنودی از طرز زندگی حقیرش!!!!!!!!!! را فرسوده می کند..بیدادگری در "نابرابری حقها "نیست بل در ادعای "برابری حق " هاست!!!!!!!!!"

برای بورژوازی "کارگری که از طرز زندگی حقیرش احساس خشنودی می کند و از آن لذت می برد "بهترین نوع بشری می باشد که تا کنون خلق شده(مخصوصآ اگر معتقد باشد که برابری حقها یک نوع بیدادگریست!!). اما تلاش "شبه ایدئولوگ " های سرمایه دار برای آنکه چنین احساس دروغین را به "غریزه ذاتی کارگر" وصل کنند تا حد دست و پا زدن گوساله ای که ذبحش می کنند مذبوحانه است!!!!!(هیچ کار گری ،کارگر به دنیا نمی آید که غریزه کارگری داشته باشد!!)بی شک تعیین کننده ذات و غریزه انسانها  نه "هوسهای بورژوازی در چپاول اضافه ارزش حاصل از کار قوای تولیدی جامعه"بلکه طبیعتی ست که به هر موجود زنده "نیاز و استعداد برخورداری از سطح متوسط نعم دنیای بخشیده اند"!

همانطوری که انگلس می گفت تا زمانی که سطح تکامل نظام تولید جامعه به آن حد کافی نرسیده باشد که صدمه دیدگان از مناسبات حاکم به حل خشونت بار تضاد های آن قد بر افرازند ،شاید همین مصدومان به این خصایص منفی به چشم پدیده های جاودانی زندگانی بشر بنگرند!و این جاست که نیچه فوکویاما و پوپر در بین کارگران هم هوادار می یابد. اما تعمیق شکافهای طبقاتی به مروز به آنان ثابت خواهد کرد که ایدئولوژی انقلابی در مقابل زوال جامعه کهن نوید چامعه نو را می دهد ...

۱-مارکس و انگلس مانیفست حزب کمونیست

۲-لنین منتخب آثار ،کار به شیوه انقلابی

۳-نیچه اراده به قدرت

۴-نیچه چنین گفت زرتشت

*****************

شعر روز:قسمتی از شعر "یه سیام " ترجمه احمد شاملو

...پس آن بهتر که خون من ...با خون تمامی کارگران مبارز دنیا یکی شود...تا هر سرزمینی از چنگال غارتگران دلار

غارتگران پوند

غارتگران فرانک

غارتگران ریال!!

غارتگران زندگی

آزاد شود تا زحمتکشان جهان با رخساره های

سیاه سفید زیتونی زرد و قهوه ای

یگانه شوند و پرچم خون را که هرگز به زیر نخواهد آمد را برافرازند!

+ نوشته شده در هجدهم مهر 1384ساعت 22:15 توسط مبارز کوچک |


خدایا به من عطا کن                                            

تحملی را که بپذیرم،چیزهایی را که نمی توانم تغییر دهم

شهامتی را که تغییر دهم چیزهایی را که می توانم

و خردی را که تفاوت بین این دو را تشخیص دهم

God grant me the Serenity to accept the things I can not change

Courage to change the things I can

and the

Wisdom to Know the difference!

پ.ن

از بخت یاری ماست شاید آنچه را که می خواهیم یا به دست نمی آید یا از دست می گریزد!

+ نوشته شده در شانزدهم مهر 1384ساعت 22:17 توسط مبارز کوچک |


 هر کسی قطره خردی ست در این رود عظیم

که به تنهایی بی معنی و بی خاصیت است

و فشار آب است آن ناچاری

که جهت بخش حقیقی ست

ابلهان را بگذار اسمش تقدیر نهند!!

حرف من این است :قطره ها باید آگاه شوند!

که به هم کوشی بی شک

می توان بر جهت تقدیری فایق آمد

بی گمان ناآگاهی ست

آنچه آسان جو را وا می دارد که سراشیبی را

نام بگذارد تقدیر

و مقدر را چیزی پندارد که

نمی یابد تغییر!!

ز نگاه و زسخن عاری

شب نهادانی از قعر قرون آمده اند که دل پر تپش نور اندیشان را وصله چکمه خود می خواهند!

و چون بر خاک افکندندت باور دارند که سعادت با ایسان به جهان آمده است!

باشد من هراسم نیست!چون سر انجام پر از نکبت هر تیره روانی را که

جنایت را چون مذهب حق موعظه فرماید می دانم چیست

خوب می دانم»

+ نوشته شده در هفتم مهر 1384ساعت 22:19 توسط مبارز کوچک |


پس از نبرد دليرانه و رزم پهلوانی قادسيه وکشته شدن سپهسالار ايران "رستم فرخزاد" به دست اعراب که توفان شن بر سپاهيان ايران فرو ريخت و مايه شکستشان شد، نيروهای رزمنده ايران پراکنده شدند.يزدگردسوم شاهنشاه دلاور و بيباک ايران، به اميد فراهم کردن نيروهای کار آمد و پيکارجوی تازه، تلاشی همه سويه را آغاز کرد. ميان نبرد قادسيه تا نهاوند، چهار ماه به درازا کشيد. عمرابن خطاب در اين ميانه نامه ای به شاهنشاه ايران می فرستد که پاسخی دندان شکن دريافت می کند.
او در اين نامه يزدگرد را به خدا پرستی و دست کشيدن از آتش پرستی و روی آوردن به خدای تازيان به نام "الله و اکبر" و پذيرفتن دين اسلام فرا می خواند.

متن نامه عمربن الخطاب ، به یزدگرد سوم                                                       
بسم الله الرحمن الرحیم
از : عمربن الخطاب خليفه مسلمین به: يزدگرد سوم شاه فارسی
من آينده خوبی برای تو و ملتت نمی بينم ، مگر اينکه پيشنهاد من را قبول کرده و بيعت نمايی .
زمانی سرزمين تو بر نيمی از جهان شناخته شده حکومت می کرد ليکن اکنون چگونه افول کرده ؟ ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده و ملت تو محکوم به فناست . من راهی را برای نجات به تو پيشنهاد می کنم .شروع کن به عبادت خدای يگانه ، يک خدای واحد، تنها خدايی که خالق همه چيز در جهان است ما پيغام او را برای تو و جهان می آوريم به ملتت فرمان ده که آتش پرستی را که کذب می باشد ، متوقف کنند و به ما بپيوندند ، برای پيوستن به حقيقت.
الله خدای حقيقی را بپرستيد ، خالق جهان را ، الله را پرستش نماييد و اسلام را به عنوان راه رستگاری خود قبول کنيد اکنون به راههای شرک و پرستشهای کذب پايان ده و اسلام بياوريد تا بتوانيد الله اکبر را به عنوان ناجی خود قبول کنيد. با اجرای اين تو تنها راه بقای خود و صلح برای پارسيان را پيدا خواهی نمود ،‌ اگر تو بدانی چه چيز برای پارسيان بهتر است تو اين راه را انتخاب خواهی کرد ، بيعت تنها راه می باشد .
الله اکبر
(محل مهر عمر)
خليفه مسلمين عمربن الخطاب
*****************************
يزدگرد سوم ، شاهنشاه ايران به او چنين پاسخ می دهد:
به نام اهورا مزدا، آفريننده جان و خرد
از سوی شاهنشاه ايران، يزدگرد به عمرابن خطاب خليفه تازيان
تو در اين نامه ما ايرانيان را به سوی خدای خود که "الله اکبر"نام داده ايد، می خوانيد و از روی نادانی و بيابان نشينی، خود بی آنکه بدانيد ما کيستيم و چه می پرستيم، می خواهيد که به سوی خدای شما بياييم و "الله اکبر" پرست شويم.شگفتا که تو در پايه خليفه عرب نشسته يی ولی آگاهيهای تو از يک عرب بيابان نشين فراتر نمی رود. به من پيشنهاد می کنی که خدا پرست شوم. ای مردک، هزاران سالست که آرياييان در اين سرزمين فرهنگ و هنر، يکتا پرست می باشند و روزانه پنج بار به درگاهش نيايش می کنند. هنگامی که ما پايه های مردمی و نيکو ورزی و مهربانی را در سراسر جهان می ريختيم و پرچم "پندار نيک، گفتار نيک و کردار نيک" را در دست داشتيم، تو و نياکانت در بيابانها می گشتيد و مار و سوسمار می خورديد و دختران بيگناهتان را زنده به گور می کرديد.تازيان که برای آفريده های خدا ارزشی نمی شناسند و سنگدلانه آنها را از دم تيغ می گذرانند و زنان را آزار می دهند و دختران را زنده به گور می کنند و به کاروانها می تازند و به راهزنی و کشتار و ربودن زن و همسر مردم دست می زنند، چگونه مارا که از همه اين زشتيها بيزاريم، می خواهند آموزش خدا پرستی بدهند؟به من می گويی که از آتش پرستی دست بردارم و خدا پرست شوم؟ ما مردم ايران، خدا را در روشنايی می بينيم. فروغ و روشنايی تابناک و گرمای خورشيدی آتش در دل و روان ما، جان می بخشند و گرمی دلپذير آنها، دلها و روانهای ما را به يکديگر نزديک می کنند تا مردم دوست، مهربان، مردم دار، نيکخواه باشيم و رادی و گذشت را پيشه سازيم و پرتو يزدانی را در دلهای خود هماره زنده نگهداريم.
خدای ما "اهورا مزدای" بزرگ است و شگفت انگيز است که تازه شما هم او را خواسته ايد نام بدهيد و "الله و اکبر" را برای او بر گزيده ايد و او را به اين نام صدا می کنيد. ولی ما با شما يکسان نيستيم، زيرا ما به نام "اهورا مزدا" مهرورزی و نيکی و خوبی و گذشت می کنيم و به درماندگان و سيه روزان، ياری می رسانيم و شما به نام "الله اکبر" خدای آفريده خودتان دست به کشتار و بدبختی آفرينی و سيه روزی ديگران می زنيد.چه کسی در اين ميان تبهکار است، خدای شما که فرمان کشتار و تاراج و نابودی را می دهد؟ يا شما که به نام او چنين می کنيد؟ يا هردو؟شما از دل بيابانهای تفته و سوخته که همه روزگارتان را به ددمنشی و بيابان گردی گذرانده ايد، برخاسته ايد و با شمشير و لشکر کشی می خواهيد آموزش خدا پرستی به مردمانی بدهيد که هزاران سالست شهريگرند و فرهنگ و دانش و هنر را همچون پشتوانه نيرو مندی در دست دارند؟ شما به نام "الله اکبر" به اين لشکريان اسلام جز ويرانی و تاراج و کشتار چه آموخته ايد که می خواهيد ديگران را هم به سوی اين خدای خودتان بکشيد؟امروز تنها نا يکسانی که مردم ايران با گذشته دارند آن است که ارتش آنها که فرمانبردار "اهورا مزدا" بوده، از ارتش تازيان، که تازه پيرو"الله اکبر"شده اند، شکست خورده اند و مردم ايران به زور شمشير شما تازيان بايد همان خدا را ولی با نام تازی بپذيرند و بپرستند و در روز پنج بار به زبان عربی برايش نماز بگذارند. زيرا "الله اکبر" شما تنها زبان عربی می داند.

به تو سفارش می کنم به دل همان بيابانهای سوزان پر سوسمار خويش برگرد و مشتی تازی بيابان گرد و سنگدل را به سوی شهرهای آباد همچون جانوران هار، رها مکن و از کشتار مردم و تاراج دارايی آنان و ربودن همسران و دخترانشان به نام "الله اکبر" خود داری نما و دست از اين زشتکاری ها و تبهکاريها بکش.آرياييان، مردمی با گذشت، مهربان و نيک انديشند. هر جا رفته اند تخم نيکی و دوستی و درستی پاشيده اند. از اين رو از کيفر دادن شما برای نابکاريهای تو و تازيان، چشم خواهند پوشيد.شما با همان "الله اکبر" تان در همان بيابان بمانيد و به شهرها نزديک مشويد که باورتان بسيار هراسناک و رفتارتان ددمنشانه است.
مهر
یزدگرد ساسانی

                                                   

پ.ن

۱-من کاملآ درک می کنم که ممکنه تویی که این سطور رو می خونی اعتقاد عمیقی به اسلام و قرآن داشته باشی و قصد من تخریب و تحقیر اسلام نیست.و این نوشتار تنها از بعد تاریخی دارای اهمیت است و گاه برای آنکه بدانیم کجا بوده ایم و به دور از تعصبات دینی ارزشها را بشناسیم  لازم است به دامان تاریخی پناه ببریم که ایران باستان در تاریک و روشنایش مدفون است.وقتی خواندم و دریافتم سالیانی که ایران تنها کشوری تروریست و محور شرارت خوانده نمی شد ما پیام آور صلح بودیم و سعی نکن به من بفهمانی که اینها همه توطئه دشمنان است که من آموخته ام که بازتاب کارهایم می توانند بدترین دشمنی ها را در حقم روا دارند.

۲-روزهایی را از سر می گذرانیم که همه جهان به این باور رسیده اند که ایران به دنبال بمب اتم است و اگر باز هم خاتمی با لبخند بگوید که ما آمده ایم برای گفتگو جهان پیام صلحی از ما نشنیده و تو خودت را قانع می کنی که از این جهان تنها خدا با ماست و همه می خواهند ما را از حقوقمان محروم کنند و باشد روزی که مصلح ظهور کند و حق ما را از ایشان بستانند و من همیشه می اندیشم که این مصلح جایی در درون من و تو ظهور می کند البته به شرط آنکه روزن خانه را به تماشایش نبندیم.من همیشه می هراسم از آنکه نسل بعد وقتی به این روزها برسد به انفعال من و تو بخندد.....

ایران را دوست می دارم و خودم را راضی می کنم که کشورم حق دارد از فن آوری هسته ای بهره مند باشد و قول می دهد اگر بمب اتم ساخت بر سر هیچ ملتی بمب نریزد!(چه استدلال عمیقی!)حتی به دوستانم هم توصیه می کنم بیایید petition online امضا کنیم بیایید به همه بگوییم که ما تنها می خواهیم سوخت هسته ای داشته باشیم و لا غیر و اصلآ به بقیه چه ارتباطی دارد که چه می کنیم!به قول یکی از دوستانم این نیز بگذرد...باز هم یک لیوان آب سرد می نوشم و می گویم اگر فن آوری هسته ای با دانش مهندسان توانای ایرانی دست به دست هم دهند اوضاع بهتر می شود و هزار درد بی درمون دیگه حل می شه!باز هم آب سرد می نوشم!.....و به یاد حرفهایشان می افتم که نفت سر سفره ایرانیان!مهرورزی عدالت محوری!....و باز هم امید وار می شوم و آب سرد می نوشم! تو هم بنوش!

۳-با احداث سد سیوند حتی ویرانه ای باقی مانده از آن روزهای دور زیر آب می رود و بازهم این مساله در مقایسه با فن آوری هسته ای چه اهمیتی دارد!تنها به امضا کردن petition onlineاکتفا می کنیم! پاسارگاد را نجات دهیم!

پانوشتهای ۱.۲.۳ ارتباطی با هم نداشتند لطفآ دنبال ارتباط نگردید!چند ماهی هست که در این کلاف سر در گم به دنبال رد پایی از خودم و خودمان هستم اما دریغ که اینجا تنها صحنه نمایش است و کسی آن بالا همه جیز را می گرداند !کسی که خدای مهربان من هم نیست اما ادعای خدا بودن می نماید!

+ نوشته شده در پنجم مهر 1384ساعت 22:19 توسط مبارز کوچک |


سالیانی دراز نمی بایست ،دریافتن را

که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی ست

که حضور انسان

                         آبادانی ست!

 

                                                      "بامداد"

+ نوشته شده در چهارم مهر 1384ساعت 22:20 توسط مبارز کوچک |


۲مهر!صبح با هزار شور و شوق سارا رو از خواب بلند کردم !اونم بر خلاف هر روز مثل فرفره از رختخواب بلند شد!از پنجره نگاش می کردم ...چه قدر خوشحال بود!(البته می دونم که این مربوط به روزای اوله!)ولی هر چه بود باعث شد دفتر کتابامو باز کنم!!!!!!!!!!!!!!!!دلم براشن یه ذره شده بود!این شعر مربوط به سال سوم دبیرستان من بود!سر کلاس درس خودمون سرودیمش!...

یک ساعت به زنگ مانده              من توی ابرها چه کار می کنم؟

باران و لشگر عظیم طراوت را با چشم غیر مسلح نمی توان مشاهده کرد

اصلآ ما رو چه به "ده"                                          

مریم چه قدر به زنگ مانده؟

ای کاش "سلیمانی" توی جوب بیفته

نه درس بلدیم نه تمرین

آخر ما را چه به حسابان و جبر

ما بوفه نشینان خرابات الستیم

ما را چه به کار اینکه خانوم معلم

دیشب زیر اتو خوابیده

نه خیر خانوم!                      این وصله های گنده لا یتچسبت!

حتی توسط یک بسته چسب!

- مریم چه قدر به زنگ مانده؟

- ۵۰دقیقه

-فاجعه است! باید عزای عمومی گرفت

مخصوصآ اینکه سر آزمون دمای حافظه زیر ده باشد!!!!!

-مریم چه قدر به زنگ مانده؟

- ۴۰دقیقه                                                     

برای من ۴۰۰ سال است!

۴۰۰بار گفتم وقتی شعر می گویم جزوه نگو!

۴۰۰بار دیگه هم بگویم...

- مریم چه قدر به زنگ مونده؟

- ۱۳ دقیقه

- خدایا مگر عدد نبود که ۱۳ را آفریدی؟

-مریم چه قدر به زنگ مونده؟                               

-۱۰ دقیقه

- مریم چه قدر؟

- ۵ دقیقه

- مریم؟؟

-یک دقیقه

این زنگ هم به خوبی و خوشی تمام می شود

این ۹.۷۵ هم ده می شود

کنکور را هم تقلب می کنیم

حالا دیگر استاد پاسکاری شده ایم!و می توانیم در باشگاههای اروپا رونالدو را نیمکت نشین کنیم!

مریم چه قدر به زنگ مانده؟

تیک هر ثانیه تاک می شود                            

و پشت سر من و مریم

سلانه سلانه...

دو واحد انسانیت هم پاس نگردیم

بیاید برای زندگی کلاس تقویتی برویم

چیزی به زنگ نمانده!!!!!!

پ.ن:

دلم برای همه هم کلاسی هام تنگ شده!دلم برای معلمایی که از دست ما بچه های شیطون کلافه بودن تنگ شده!دلم برای ناظم مدیر....اونایی که منو یه خرابکار می دونستن!برای روزی که شهردار مدرسه بودم........برای در و دیوار خط خطی!برای مریم پرچین الهه الهام نیوشا المیرا سحر ساراو...تنگه! 

دلم برای سرود یار دبستانی..........چه قدر دلم مدرسه می خواد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در دوم مهر 1384ساعت 22:22 توسط مبارز کوچک |


X

یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق...
*در صورتی که درباره ی نوشته های وبلاگ انتقاد و یا پیشنهادی دارید ایمیل بزنید


آبان 1387

مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384

فردا
داروک
آیه نامه
آهستگی
تحرک متروک
درد آبی تنهایی
با پچپچه های پاییز
زاده ی این کهن سرا
انسان طراز نوین
واژه نامه ی سیاسی
چگونه پولاد آبدیده شد؟
انجمن دوستداران احسان طبری
زبان و ادبیات فارسی
چاوشان نوزایی کبیر
تارنگاشت مهر
موزيکولونيا
خشت خام
محاوره
غار من


Design by : Night Skin & Edited By me