راز های ساده اند...با چشم دل باید دید..آنچه اصل است از دیده پنهان است...
نمی خواستم دربارش حرف بزنم...می خواستم هر هفته پنج شنبه هایی رو بگذرونم که مثل هیچ روزای دیگه نباشه می خواستم همه احساس و انرژی مو بذارم برای اینکه فقط یه لبخند روی لبای کوچولوشون بشینه...دفتر نقاشی بچگی مو مرور می کنم...می رم تو باغ کودکیم...چه روزای دست نیافتنی.... تمام شب و تو فکر بودم...صبح شده باید بریم....شیرخوارگاه ترکمانی...اسمش برام آشنا نیست..تمام مسیر اضطراب وجودم و فرا گرفته...آقای خلیلی توضیح می ده از اونایی که گروه یاریگران براشون یه بازیه ...و اینکه این کار نیاز به عشق داره...یه جای دیگه ام ...تو آسمونا شاید...خدایا کمک کن!نمی خوام کم بیارم..نمی خوام با ترحم نگاه کنم... کلاس شروع می شه!هر کسی باید با یه نفر واحد کار و تمرین کنه!آقای خلیلی که از بپر بپر های من تعجب کرده می گه تو از اینها بیش فعال تری!و امیر مداح دست در دست من وارد کلاس می شه!دستمو می کشه و به میز آبی اشاره می کنه!آروم و ساکت می شینه ! ازم پرسید تو می خوای چی کاره شی؟گفتم چی بهم میاد؟گفت:معلمی!!گفتم:شغل خوبیه!مشغول حرف زدن بودیم که اصغر از زیر میز یه لگد زد به امیر مداح!چشمتون روز بد نبینه این دوتا پریدن همدیگر و بزنن!که به سرعت اصغر و گرفتم و ازش قول گرفتم که این کار و تکرار نکنه!امیر مداح داد می زد:خاله دروغ می گه!خلاصه بالاخره نقاشیمون تمام شد و امیر مداح منتظر موند تا من بچسبونمش به برد!و با سرعت در رفت!یه ذره با هم بازی کردیم و دنبال هم کردیم!که وقت رفتن شد!آرزو گوشه اتاق نشسته بود..به علی می گفت که دوسش نداره!آرزو خیلی عاطفی بود...حرف نمی زد فقط گریه می کرد..موقع رفتن بود و بچه ها همه غصه دار بودن!من هم بودم!خیلی زیاد...حسین اومد جلو ازم پرسید:هفته دیگه میای بازم؟گفتم حتمآ!پرید و بوسم کرد!بعد آروم رفت توی اتاق کناری!شیلا از پشت یه لگد زد و گفت:اگه بری می زنمت!بغلش کردمو گفتم تو دلت میاد بزنی کسیو؟گفت :آره!گفتم:چه قدر؟گفت: قد خدا!گفتم :بر میگردیم...پنج شنبه می بینمت!چشاش برق می زد!بغض کرده بودم...آرزو گریه می کرد...منم گریه می کردم...دوربین و در آوردم ازشون عکس انداختم...چه غوغایی بود!همه دعوا می کردن سر عکس انداختن...امیر مداح موقع خداحافظی فقط یه لگد زد و رفت پشت پنجره ...هیچی نگفت:بوسش کردم و یه نگاه کرد!همین... بقیش سوار ماشین شدیم که برگردیم...دیگه نمی دونم چی گذشت ...همه دلم جا موند تو شیرخوارگاه و تنها اشک بود که همراهم اومده بود! کتاب شازده کوچولو رو مرور می کنم:اهلی کردن چیز فراموش شده ای ست :ایجاد علاقه کردن! اگر روزی به صحرا سفر کردید و کودکی با موهای طلایی به سویتان آمد ..زود به من بنویسید که او باز گشته است! پ.ن ۱-اگر کسی مایل به همکاری با گروه یاریگران هست به من میل بزنه! ۲-عکسایی که گرفتم و حتمآ آپلود می کنم و می ذارم اینجا!
وارد شیرخوارگاه می شیم...بچه ها هر کدوم یه جای اتاقند...بعضی هاشون به سرعت میان جلو و از سر و کلمون بالا می رن..بعضی هاشون آرام و بی صدا از پشت شیشه های کدر نگامون می کنن...و تا می ری که باهاشون حرف بزنی در می رن...خیلی زود چند تا دوست پیدا می کنم...مصطفی..حسین و اصغر...شیلا با سرعت میاد و می پره تو بغل آقای خلیلی...دنبال یکی می گردم که می گن خیلی شیطونه به اسم امیر مداح!پیداش نیست با بچه ها مشغول بازی میشیم ...که خانوم عادلی میاد و بچه ها رو با خشونت داخل کلاس می بره...(کمی حق داره)اما فقط کمی!!
خیلی باهوشه واحد کار و خیلی سریع انجام می ده!ازم می پرسه اسمت چیه؟می گم میترا!می گه یعنی چی؟میگم یعنی مهر خورشید..می گم اسم تو چیه؟می گه امیر مداح!می گم یعنی چی؟می گه نمی دونم!می گم یعنی بهترین پسر دنیا!دوتایی می خندیم!اینقدر صورت معصومی داره که من دلم نمی خواست نگامو از روش بر دارم!گهگاه از پشت میز بلند می شد و به میز های دیگه سر کشی می کرد!ازش پرسیده می خوای چی کاره بشی؟گفت :می خوام بزنم!!!اما چرا؟با یه نگاه معنا دار جوابمو نداد!
+ نوشته شده در بیست و هفتم آبان 1384ساعت 20:45 توسط مبارز کوچک |
///لام
یه هفته پر استرس گذشت...دبیر انجمن در یک جلسه پر تنش انتخاب شد!عاطفه یوسفی امین دبیر انجمن شد!...یه هفته از حرفهای پشت پرده رنجیدم...از همه آنچه به نام زن بودنمان به ما تحمیل شد..از نگاههای گزنده آنانی که دوست می پنداشتم...هفته گذشته بارها بغض کردم! اما گزارش: ساعت ۱۲.۳۰دقیقه...با عجله از کارگاه بیرون میام!آقای فرنوش داد می زنه که نرم کارم داره!ولی من عجول تر از اونیم که صداشو بشنوم! ساعت ۱۲.۳۲ دقیقه انجمن پر از آدمه!پر از آدمایی که حق رای دارن!من به دلیل سابقه کم حق رای ندارم!یه گوشه می شینم...دل تو دلم نیست...نگرانم!عاطفه با یه نگاه خسته رو به روم نشسته...کیوان حرفاشو شروع می کنه...همیشه کیوان برام یه شخصیت محترم بوده..هنوزم هست...همیشه وقتی حرف می زنه همه جمع رو با خودش همراه می کنه...صحبتاش جای انتقاد نمی ذاره...خوب می دونه چی بگه!عاطفه شروع می کنه و من نگران می شم که نکند اندوهی سر رسد از پس کوه...علی عبدی تنها چهره ایه که اطمینان توش موج می زنه!...انتخابات انجام می شه ۱۵-۱۲ به نفع کیوان ۹ رای باطله!!!آخه چرا؟اینجا یه اشکال اساس نامه ای پیش میاد ! نمی دونم یا اساس نامه درست نگفته تو این وضعیت عدم کسب اکثریت چه باید کرد یا قرائت مامشکل داشت !همه سعی می کنن همدیگرو توجیه کنن!داد و فریاد شروع می شه!!این یعنی انجمن دانشجویان!آن هم از نوع اسلامی اش!آقای حسن حبیبی وارد جمعمون شده!برای بار دوم رای گیری انجام می شه ۱۸-۱۸!!هیجان داره منو می کشه تقریبآ!بعد از دعوایی که بین بچه ها پیش میاد و منو خیلی ناراحت کرد برای بار سوم رای گیری می شه و عاطفه با ۲۲ رای دبیر می شه!گرچه از دبیری بینهایت شاد می شم اما هنوز به نبود اخلاق در انجمن انتقاد دارم! انجمن یه دبیر انتخاب می کنه اما حلقه هایی از این زنجیر گم شدند!رفاقت و صداقت!و حلقه هایی هم افزوده شدند:حرفهای مگو و پشت پرده ها و زیر آب زنی های مداوم!و شنود هایی که منابعشان را نمی یابی!و من انجمن خیالم را مرور می کنم با آدمهای خیالی اش!با آقای قلی زاده ای که در خیالم آرام و متین بحث می کند و آقای رهبری که تا آخرین لحظه محکم می ایستد و از اخلاق دفاع می کند و بغض نمی کند و می ماند به خاطر آرمانش!و همه آن دوستانی که من مفتخرم به رفاقت با آنها ...کوهیار همیشه دوست داشتنی و آرمان مهربان ..آرش صمیمی و رضای دلسوز و علی مودب و صبور...و همه آنها که مثل هیچ کس نیستند....!و من یاد گرفته ام که اگر برای رویایم مبارزه کنم روزی محقق می شود حتی اگر آن روز نباشم! و اما خنده های قاه قاه انجمن!: بشنوید از کار شکنی هایی که انجمن مردان ضد ضعیفه به رهبری "شق نوشهری"انجام می دهند!جلسه واحد مطالعات زنان با جدیت تمام با همان اعضای سابق من مهران مینو مهرنوش و علی این بار در "کانون فیلم"برگزار شد!که به نوبه خود یک پیروزی محسوب میشود! که ما بالاخره از نهاد رهبری دل کندیم!!!!!!!!!!اما آقایان مقلد آیت ا... نوشهری با نصب انواع پلاکارد و ایجاد انواع مزاحمت تلفنی ما را مورد عنایت قرار دادند!
+ نوشته شده در بیست و پنجم آبان 1384ساعت 20:43 توسط مبارز کوچک |
ای کاش هر انسان می دانست که انسان دیگر در امتداد او ،یعنی نیمه یک شعور ،که در جستجوی کامل شدن خویش است..اما دریغ که انسانها در امتداد یکدیگر ،نه نیمه یک شعور،که رذالتهای گم شده خود را کشف می کنند... ***** علم و دانشگاه! »کارگاه برق و برق گرفتگی های مزمن! اگه بخوام از دانشگاه بگم باید بگم:هفته گذشته پس از تلاشهای پیگیرانه من و دوستانم بالاخره از آقای میرزایی (استاد کارگاه برق)۲۰گرفتیم!قابل ذکر است دو هفته پیش از ۱۰۰نمره کسی بالای ۱۶نگرفته بود!!!!(۲۰از ۲۰نمره بوداااااااااا!) بقیه خبر ها توضیح چندانی ندارن:کارگاه جوش و دستگاه جوش نقطه ای که پس از تلاشهای شبانه روز ی ما به ملکوت پیوست!....کارگاه اتومکانیک و بوی روغن ...دود....کارگاه ماشین ابزار و آهن و سوهان....و دستهای خسته! و کلاس زبانهایی که دوست داشتنی اند! (این قسمت مربوط به کسانیست که فکر می کردن دانشگاه فقط یه بخش انجمن اسلامی داره!من گاهی فعالیت علمی هم انجام میدم!باور کنید!) ------------------------------------------------- در حاشیه انجمن: انتخابات انجمن اسلامی به نفع ما به پایان رسید و تازه این آغاز کاره!! لابی های گسترده دوستان منتخب در تمام گوشه کنار های ساختمان ابن سینا گزارش شده!که گاهی تا فواصل بوفه هم کشیده شده است!دیروز جلسه شورای مرکزی برگزار شد ...و گویا قراره حلقه مطالعات زنان به واحد تبدیل بشه...هر چند اگه تبدیل به جنبش هم می شد با این استقبال بی سابقه بانوان دانشجو حتی می توانستیم انقلاب کنیم!!!!!!! بعد از کارگاه اتومکانیک به انجمن بر می گردم پانلهای زنان که کلی روش وقت گذاشته بودم در حال جذب مخاطبه!کلی ذوق می کنم...آدمایی پیدا شدن تا بخونن...بگذریم که اکثرآ مرد هستن!ولی اهمیتی نمی دم با هیجان براشون از جلسات می گم..لبخند می زنن و من درک می کنم که این حرفا براشون شبیه یه شوخیه!به هر حال قول می دن که بیان!با مارکر روزنامه ها رو های لایت می کنم...در لابه لای سطورش قامت خمیده یه درد فریاد می زنه...اما کسی نمی شنوه!... راستی دیروز جلسه کانون فیلم هم برگزار شد!آرش رشیدیان با چهره عبوس پست ریاست و بر عهده می گیره..من هیچ وقت آرش و این طوری ندیده بودم....با خوش بینی به خودم می گم:حتمآ می خواد از کانون فیلم یه کانون منظم و هدفمند بسازه و این جدیت لازمه اون هدفه...اما ...ترجیج می دم صبر کنم...تا اظهار نظر! از پله های پل بالا می رم...پیرمرد سر جاش نیست...منتظر تاکسی می شم...آدمایی که از کنارم رد می شن هر کدوم یه چیزی می گن ...کلماتی نا مفهوم ....شب شده و شب امن نیست...ته دلم یه باور تلخی می گه:خیابان تصویرش تصوری خوف آور است و انسان کلامی در شأن انسان نیست...در شهر هر عابر شامگاه از تدفین فرزانگی خویش باز می گردد و بکارت روحش را برای یافتن خانه ای نو،همسری نو،جامه ای نو..در بازار حرص و هرزگی به حراج زده......سوار تاکسی می شم...مرور می کنم .... یک هفته تمام با هر آنکه می شناختم از زن بودنم گفتم و از درد هایی که به کسی نمی شود ابرازشان کرد ...از نگاه های خریدار و گزنده...از منی که خودم نیستم...در آرزوی مردن بودن..اما آخر من زنم..از همه پرسیدم اما انگار به میله های این قفس عادت کرده اند...اما من آموخته ام برای گشودن در همیشه قفل لازم نیست کافیست میله ها را بشکنیم ...عادتها را بشکنیم... عبور باید کرد...دیوار شیشه ای زمان را مدار پایان نیست....
جلسه واحد مطالعات زنان انجمن در واحد معارف (ستاد مقام معظم رهبری)
برگزار می شه..حاضرین جلسه:من+مهران+مهرنوش+علی+مینو!از این تعداد گسترده تقریبآ ذوق مرگ می شویم!جلسه شروع می شه سعی می کنیم سوالهای اساسی در مورد خودمون و اهدافمون رو جواب بدیم...علی و مهران حرفها رو مکتوب می کنن...
+ نوشته شده در بیست و دوم آبان 1384ساعت 20:42 توسط مبارز کوچک |
امروز دانشگاه نرفتم اما دیشب از طریق sms فهمیدم که انتخابات رو بردیم! مردم برده زندگی هستند واین بردگی ست که روزهای آنها را از اندوه و نا کامی سر شار می کند و شب آنها را آکنده از اشک و غصه می سازد و من دریافتم که این بردگی کور امروز مردم را به پدرانشان و مادرانشان پیوند می زند این پیوند آنها را به سنتها و رسوم کهن تسلیم می کند تو گویی که ارواح در کالبدهای جدید دمیده می شوند....
خیلی خوشحال شدم اما تازه اول راهه...دیروز یکی که خیلی دوست داشتنیه برام نوشت کسایی که زیر پرچم یه حزب یا گروه سینه می زنن بخشی از آزادیشونو می فروشند یا بعدآ مجبور می شن بفروشن...اصلآ دلم نمی خواد این اتفاق بیفته...یه عالمه کار ریخته سرم...کلی کتاب نخونده با کلی روزنامه مچاله شده ...با یه عالمه حرفای نگفته...فقط چند خط:
+ نوشته شده در بیستم آبان 1384ساعت 20:40 توسط مبارز کوچک |
روی نیمکتهای جلوی ساختمان ابن سینا نشسته بودم...نمی دونم چرا گرفته بودم!یعنی می دونم ولی نمی خواستم باور کنم....!بهم گفت:دلاوران نور به ندرت از خود می پرسند که اینجا چه می کنند،چه بسا احساس کنند زندگیشان معنا ندارد،به همین دلیل است که آنها دلاور نورند.چون سوال دارند.چون به دنبال معنا می گردند و در پایان آن را می یابند....لبخند زد و رفت!به آسمون نگاه می کردم که کلی گرفته بود...
از کلاس که برگشتم بارون شروع شده بود...یه نفس عمیق.......تازگی شیرجه می زنه تو قلبم...همه دنبال پناهگاه می گردن تا خیس نشن..یادته ؟یه روز با هم نوشتیم: "این باران که می بارد برای سبز کردن خاک این زندان نیست،برای رویش انسانی نو است!پس به استقبالش بشتابیم" دلم برات تنگ شده زیر بارون آدم مجبور نیست گریه شو مخفی کنه چون بارون می شوره تمام غم ها رو..دلم تنگ شده واسه مدرسمون...واسه تمام آن سطوری که تنها من و تو می دانستیم... جلوی در انجمن ایستادم....با دوستانی که صمیمانه دوستشان می دارم...چه هفته پر کاری گذشت:انتخابات انجمن با همت همه بچه ها پر شور برگزار شد....چقدر سخت و طاقت فرسا بود قانع کردن آنانی که زندگی برایشان در فرمولهای بی فرهنگ خلاصه می شود و به قهر های کم هزینه عادت کرده اند! این انتخابات برگزار شد اما من چهارشنبه برای ارائه پاره ای توضیحات به هیئت نظارت انتخابات احضار شدم!اصلا تعجب نکنید!!!تقریبآ می دونم برای چی!تبلیغ برای ائتلاف فریاد در محوطه صندوق،تبلیغ برای ائتلاف فریاد هنگام فروش بلیط،....خب تا حدودی حق با من نیست!به عبارتی این انتخابات تمرین دموکراسی ست صرف نظر از نتیجه! شب شده بوی بارون میاد...بچه ها تو انجمن نشستند...آقای بخشیانی جلسه چهارشنبه رو با ارائه دعوت نامه ،رسمی می کنه!...چه تشکیلاتی.......!آقای روز بهانی تذکر می ده که برای تابلوی زنان عبارت انجمن اسلامی رو اضافه کنم....به روزنامه هم اطلاع بدم که کانون فیلم متعلق به انجمن اسلامیه!(قابل ذکر است که طی یک هفته اخیر بارها حین تبلیغات مجبور شدم تعریف انجمن اسلامی را برای دوستان دانشجو متذکر شوم!)(نتیجه گیری به عهده خواننده!!!!!!!!) دارم فکر می کنم حتی انجمن هم یه بازیه جدیده...باز یه فکر دیگه می گه ما نباید نا امید بشیم...زندگی درست هنگامی که انتظارش را نداریم برای ما نبردی تدارک می بیند تا شهامتمان را بیازماید و اشتیاقمان را برای تغییر.... تمام نگاه های تمسخر آمیز هفته گذشته رو فراموش می کنم....تابلوی حلقه مطالعات زنان انجمن اسلامی...عنوان رو درست می کنم....برابری ...همیاری....آگاهی... دارم می رم خونه ...صدای سنتور اون مرد تنهای کوچه ما نمی آید...باران!حتمآ او هم به دنبال پناهگاهی می گشته...یادمه بهم گفته بود که اگه یه شب سنتور نزنه نمی تونه پول غذای زن و بچه شو بده...یه جای خالیش نگاه می کنم....حتی" باران که می بارد برای رویش انسانی نو هم نیست!!!" دستمو می کنم تو جیبم و ها می کنم تمام دردهای جهان را....میگرن لعنتی دست وردار نیست....یه کاغذ توی جیبم پیدا می کنم:ترس از رنج کشیدن بدتر از خود رنج است و هیچ قلبی هنگامی که به جستجوی رویاهایش می رود رنج نخواهد کشید!... به خانه می رسم....مامان بابا..سارا...یه خونه گرم......!یه قلب...یه عشق....و فردا....من چه خوشبختم
+ نوشته شده در نوزدهم آبان 1384ساعت 20:39 توسط مبارز کوچک |
صبح با عجله از خواب می پرم دانشگاه اونقدر دوست داشتنیه که دلم برای تختخوابم تنگ نمی شه!با عجله لباس می پوشم جلو در دانشگاه همون خانوم بد اخلاق با چشمان سبز جلومو می گیره اشاره می کنه که موهامو بکنم تو!حوصله جر و بحث ندارم بعد از کلی وراندازی سر تا پام ،می دوم تو!!!!یه نفس عمیق!اینجا صبحا بوی تازگی می ده!هنوز بچه ها نیومدن!کنار گل ها می شینم و نگاشون می کنم..به قول شاملو...ای کاش آب بودم گر می توانستی همان باشی که می خواهی...آدمی بودن مشکلی ست در مرز ناممکن!دارم با خودم حرف می زنم که بچه ها پیداشون می شه و یاد آوری می کنن که پاهامو کردم تو چاله آب!همه با هم می خندیم!هنوز به دیوونه بازی های من عادت نکردند ...با هم دوستیم ولی خیلی دور...از ماشیناشون می گن از خونه هاشون....و من دردل میخندم!چه خوبه که ما از دار فانی این دنیا فقط خودمونو داریم!!!!!کارگاه شروع می شه!حسابی خسته می شیم...سوهان و چوب و فلز!من تازه درک کردم که چوب چه موجود لطیفیه!وقتی رنده اش می کردم احساس می کردم صدای زجه های چوب رو می شنوم!کاش می شد خودمم رنده کنم!در گوش زهرا اینو که می گم با تعجب نگام می کنه!دکتر فرنوش میاد بالا سرم و میگه داری چه کار می کنی شیطون!؟کارگاه به همون سرعت که شروع شده بود تموم می شه!من به سرعت می دوم به سمت انجمن!حتی با فرصت خداحافظی با دوستامو پیدا نمی کنم!اول سرک می کشم تو انجمن !صدای بحث و خنده بچه ها بلنده!می رم بالا پیش بچه های کانون فیلم!می تونم بگم فوق العاده اند!شاد و دوست داشتنی!با هم حرف می زنیم فیلم می بینیم...رای می گیریم!سیگار کشیدن تو اتاق کانون رو ممنوع می کنیم!اما کیه که گوش بده!کانون پر از شور و شوقه....اینجا احساس می کنم آدمایی از جنس خودمان رو پیدا می کنم که گاهی خیلی دلتنگ می شن.... یک هفته از شروع کلاسا می گذره و وقتی شبا میام خونه بلافاصله خودمو تو تخت می بینم!صبحا با مامان حرف می زنم...مامان گاهی نگران می شه...یاد آوری میکنه که باید فقط درس بخونم....دوباره صبح شده..تو تاکسی نشستم "شرق" رو ورق می زنم ...بخش فیلمشو جدا می کنم بزنم به تابلوی کانون فیلم...شرق صفحه ۲:محمد مباشری دانشجوی کارشناسی ارشد شریف در دادگاه!! یه روز دیگه هم گذشته از روی پل عابر می رم اونطرف که سوار ماشین شم روی پل یه پیرمرد نشسته با یه نگاه مهربون ، ازش می پرسم از روزگار و زندگی....ساده و صمیمی جواب می ده...فال می فروشه...باد سردی میاد ....دلم میگیره ..ازش قول می گیرم فردا صبح ازش عکس بندازم....می خنده و می گه از من؟؟ چند پله بیشتر نمونده....یه خانوم با چادر سیاه نشسته کنار پل هر چی باهاش حرف می زنم جوابمو نمیده... سوار ماشین میشم!دانشگاه....فقر ...فال.....من.....!آقایی که کنارم نشسته خودکارشودر میاره شمارشو می نویسه می ذاره رو کیفم می گه منتظرم!!!!!.....از ماشین پیاده میشم...از کنار همه آدما رد میشم....فکر می کنم...غصه می خورم...می رسم خونه مامان نگام می کنه می گه دستت چی شده؟؟یادم رفته بود تو کارگاه بریده بودمش!مامان ....خونه..چه مفاهیم شیرینی!!!قبل از اینکه از امروز برای مامان تعریف کنم..خوابم می بره.... ....هر چند دائمآ مرثیه ای هست که بنویسی یا غریو دردی که دلت را بچلاند در مشتش و به حال هست دائمآ غمی گرده شکن در چشم که سراپای جهان را لرزان بنگری از پشتش...باز زیر پل دریا از خروش نمی ماند... زیر پل دریا پل صلابت تر می خواند....
خلاصه تنها جایی که منو تحت تاثیر قرار می ده همون اتاق کوچولوی کانونه!
از تاکسی پیاده میشم خانوم کاراگاه با چشمان سبز منتظره !می رم پیشش!خودم منتظر می مونم که با دقت وارسی ام کنه!کنار گلها می شینم پامو می کنم تو چاله آب!...روزنامه رو ورق می زنم...
+ نوشته شده در هجدهم آبان 1384ساعت 20:32 توسط مبارز کوچک |
بازم صبحه...تنها صدای جاروی رفتگر محله مون میاد...که برگای پاییزی رو جارو می زنه و من صدای دلش رو می شنیدم که می گفت:عدالت و نه عداوت!بازم یه روز دیگه در تکاپوی انسان شدن!...سوار تاکسی می شم...روزنامه رو ورق می زنم....یه باور تلخ نهیب می زنه که انگار حقیقی ترین بخش روزنامه آگهی های ترحیمه!می رسم دم در دانشگاه...خانوم چادری با چشمان سبز هنوز نیومده...و من انگار عادت کردم هر روز بهش سلام کنم!کنار گل ها می شینم...اونم به من عادت کرده به هم سلام می کنیم...روزنامه رو می گیره از دستم احتمالآ منتظر تیتر "کیهان " رو بخونه ولی من امیدش رو نا امید کردم!می خنده و می گه این چیزا رو نخون دختر!ازش می پرسم شما دغدغه تون تو زندگی چیه!؟با تعجب نگام می کنه و می گه بهتره برم به کارم برسم!اما آخه کار من چیه؟؟از سر بالایی بالا می رم...دانشگاه کامپیوتر...پر از درختای اخرایی و سبز...رو پله ها می شینم...بچه ها کم کم دارن میان...:سلام..می شه چند لحظه حرف بزنیم؟- حال داری اول صبحی؟ می رم تو کارگاه از خیر همه چی می گذرم ... کارگاه پر از تجربه های تازه ست!کارگاه جوش پر از شوره...دکتر فرنوش جزء معدود چهره های خندان دانشگاه ست!ازم در مورد انجمن می پرسه و انتخابات ...براش توضیح می دم...در گوشم می گه تاریخ رو تکرار نکن!از تاریخ درس بگیر!ورق و از دستم می گیره و یاد آوری می کنه که اینجا باید فقط ورق رو خم کنم و پشت دستگاه جوش .... ورق خم میشه!تو ذهنم فکر می کنم خیلی چیزا خم می شه!انعطــــــــــــــــــــــــــــــــاف!!!یافتم! برای ارتباط باید منعطف بود....باید با بچه ها در مورد علائقشون حرف زد!تا آخر اون روز کلی دوست جدید پیدا کردم ولی حتی یک نفر علائق منو نداشت!شب شده...دارم می رم خونه...شبا دانشگاه خیلی غمناکه...از سر پایینی میام پایین...پیرمرد روی پل سر جاش نیست...نگرانش می شم...خانوم کنار پل نشسته ...باهام حرف می زنه...از درد...تصمیم می گیریم هر روز باهم حرف بزنیم...دارم فکر می کنم حرف زدن چه قدر موثره؟....ازش خداحافظی می کنم.... می رسم خونه ...مامان از بیمارستان می گه و آدمایی که درد می کشند...درد بی پولی ....درد ... کنار پنجره نشستم چشامو می بندم و آرزو می کنم....خدایا چرا درد و تقسیم نکردی؟؟؟این چه عدالتیه؟سو سوی نور خونه ها تو شب می گه که اینجا هنوز زندگی هست!هزار و یک حرف نگفته از تو دلم می پره تو چشام ...شروع می کنم به نوشتن:..........زندگانی هنر بافتن پارچه زیبایی ست و برون آمدن از خانه از کوچه بن بست زمستانی...مامان صدام می کنه:صبح شده...باید بری دانشگاه.....! اخبار دانشگاه ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دانشگاه آمیزه ای از تناقضات جهان! کماکان زندگی دانشجویی در جریانه گرچه گاهی هیجانشو از دست می ده ولی هم چنان دوست داشتنیه!این هفته دانشگاه پر از خبر بود و پیش بینی می شه یه هفته خبر ناک تر!!در پیش باشه! ۱-روز یکشنبه بازی شطرنج همزمان "الشن مرادی"در محوطه جلوی ساختمان ابوریحان برگزار شد .این بازیها ی همزمان به همت جمعیت یاریگران برگزار شد!(یاریگران جمعیت حمایت از کودکان بی سرپرست و همکاری با بهزیستی می باشد)!گرچه این بازی در آمد آن چنانی برای این هدف نداشت اما به هر ترتیب حرکت نمادین و زیبایی بود! ۲-این روزها جنبش عدالت خواهی شریف با انتشار نشریه ای با عنوان"مستضعفین" به برنامه انواع دانشجویان پولی اعم از شبانه ،همکاری مشترک و...اعتراض نموده و از دانشجویان آگاه!!!!!!دعوت کرده به پا خیزند! ۳-انتخابات انجمن اسلامی این هفته برگزار می شه!انجمن با دو ائتلاف "فریاد " و "فردا" تبلیغات خود را آغاز کرده اما از منابع دور و نزدیک به گوشمان رسید که این انتخابات مانند سالهای گذشته با استقبال محدود دانشجویان روبه روست!لذا دیروز به مدت ۲ساعت به تبلیغ و صحبت با توده دانشجویان پیرامون انجمن و اهدافش پرداختیم!گرچه عموما با پوزخند های به شدت تکراری روبه رو بودیم اما به هر حال انجمن تنها نهاد نقاد قانونی موجود در دانشگاه است!و نمی خواهیم که بمیرد!!!! ۴-سه شنبه جلسه واحد مطالعات زنان را برگزار کردیم...حاضرین جلسه ۴نفر!یک هفته در گوشه و کنار دانشگاه با خیلی ها صحبت کردیم که عمومآ خانوم بودند ...وقتی از دغدغه هایشان پرسیدم با نگاه تمسخر آمیز می گفتند که هم چیز عالی و خوب است...حتی حاضر به گفتگو نمی شدند...نمیدانم آیا دغدغه های من از ظرفیتم بیشتر است و آیا همه آنچه مرا مشغول می کند توهم است!؟ ۵-ساختمان دانشجویان پولی (آخن)واقع در خیابان گلستان پ۱۱ روز سه شنبه برنامه افطاری داشت !در جلسه وقتی ویژه نامه ای که علیه ما چاپ شده بود رو به دکتر درعلی نشان دادم با لبخند می گفت که مهم نیست...! ۶-روز سه شنبه فیلم جنگ دنیاها به کارگردانی اسپیلبرگ و بازی تام کروز محصول سال ۲۰۰۵توسط کانون فیلم پخش شد! » من و جوانمرد....ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ جوان گفت:دنیا په جای عجیبی ست ...مدام در آن باد و بوران است!باد می وزد و هر چه هست و نیست زا با خود می برد .اما من دلم می خواهد یادگاری از خودم بگذارم که هیچ بادی نتواند آن را ببرد!ای جوانمرد چه باید بکنم؟ جوانمرد گفت:بنویس ،بنویس ،بنویس. جوان گفت بر چه بنویسم؟و با چه؟ جوانمرد گفت بر هر چیز می توان نوشت جز بر آب .اما تو بر آب بنویسو با خون خویش.این یادگاریست که تنها عاشقان مستان و سوختگان می گذارند و در جهان تنها همین یادگار می ماند. این بزرگی ات را در تن کوچک من جای داده ای؟ خدا گفت:جهان را در تن تو جا داده ام زیرا جوانمرد نخواهی شد مگر آنکه جهانمرد باشی!
![]()
۶نفر از حریفان آقای مرادی از خارج از دانشگاه آمده بودند و سایر دوستان - که ۲۵-۳۰نفر می شدند به همراه انواع NOte book و سایر امداد های غیبی به انجام مسابقه می پرداختند ..در پایان ۶بازی مساوی و بقیه به نفع آقای مرادی به پایان یافت!اولین برد الشن مرادی بعد ۴۵min و طی ۹ حرکت انجام شد.
سرشار از احساس یاس فلسفی جلسه آغاز می شود ....برنامه کتاب خوانی اولین برنامه دفتر است...![]()
(ما اینیم!)
+ نوشته شده در دوازدهم آبان 1384ساعت 20:33 توسط مبارز کوچک |
گلوگاه را بسته است
بغض سیاه خوف.. رگبار واژه ها را مهیا کن.
+ نوشته شده در یازدهم آبان 1384ساعت 8:48 توسط مبارز کوچک |
گذر گاهی صعب است زندگی ...تنگابی در تلاطم و در جوش!
ایمان یکی چشم بند است :دیواری در برابر بینش. به خیره مگو که ایمان کوه را به جنبش در می آورد من کوه بی جان نیستم!انســـــــــــــــــــــــــــــــــانم من! سنگ مقدس در این جهان بسیار است صیقل خورده به بوسه های لبان خشکیده از عطش ایمان به جسم بی جان روح می بخشد لیکن من جسم بی جان نیستم،انســــــــــــــــــــــــــــــانی زنده ام من! من نابینایی آدمیان را دیده ام و توفیدن گردباد را بر عرصه پیکار من آسمان را دیده ام و آدمیان را به مهی دود گونه فرو پوشیده ، مرا به ایمان ،ایمان نیست! اگر اندوهگینت می کند بگو اندوهگینم! حقیقت را بگو نه لابه کن نه ستایش! تنها به تو ایمان دارم ای وفاداری به قرن و به انسان! توان تحملت ار هست شکوه مکن. به پرسش اگر پاسخ می گویی ،پاسخی در خور بگوی! در برابر رگـــــــــــــــــــبار گلوله اگر می ایستی مـــــــــــردانه بایست!!! که پیام ایمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان و وفا جز این نیست! (ایلیا ارنبورگ)
+ نوشته شده در چهارم آبان 1384ساعت 20:27 توسط مبارز کوچک
دوم آبان!ساعت ۱۲ شب !سال ۱۳۶۶!...(جخ امروز از مادر زاده نشده ام!عمر جهان بر من گذشته!)نفس عمیقی می کشم!امشب ۱۲ شب ۱۸ سالم تموم می شه!من بالاخره سنم قانونی شد!!!!!!
به پارسال نگاه می کنم!سال کنکور !نوشته های ۲آبان پارسال :
"زندگی را فرصتی آنقدر نیست که در آیینه به قدمت خویش بنگرد یا از لب خنده و اشک یکی را سنجیده گزین کند!عشق را مجالی نیست حتی برای آنکه بگوید برای چه دوستت می دارد!"
دارم ورق می زنم خاطرات پارسال و که مامان میاد تو!با یه لبخند که به دلیلی مشغله کاری خیلی وقت بود رو لباش نبود!ازم با هیجان می پرسه آرزوت چیه!من ازش همون سوال و می پرسم!میگه تو باید انسان و موفق باشی!(انسان رو با تاکید تکرار می کنه!)از اتاق بیرون می ره....بابا داره مجله هایی رو که از دانشگاه آوردم ورق می زنه!از اون ور اتاق داد می زنه که نبینم بری تو گروه های کمونیستی!ولی خودش کله شو از روی مجله بلند نمی کنه!!!!!!!
بابا معمولا روزای تولد و یادش می ره!معتقد آدما هر روز باید متولد بشن!
پرچین مثل همیشه اولین کسیه که تولدمو یادشه!و من به جز اون از هیچ کسی انتظار ندارم منو یادش باشه!
برای امروز:
زندگی دریایی ست پر تلاطم پر موج گاه موجی آرام گاه موجی در اوج!با دلی دریایی
زورق و ساحل دریای کسی باش گلم!
اختری کن هر شب خاوری کن هر صبح...روشنی کن هر روز یاوری کن هر دم
ماه و خورشید کسی باش گلم...
+ نوشته شده در دوم آبان 1384ساعت 20:24 توسط مبارز کوچک
| |||||