و شناسنامه من جز عشق به مردم چیز دیگری نیست من خونم را به توده های پابرهنه و گرسنه تقدیم می کنم خون ما پیرهن کارگران ،خون ما پیرهن دهقانان ،خون ما پیرهن سربازان خون ما پرچم خاک ماست .... توضیحات: سي و دو سال پيش، دژخيمان حكومت شاه، شاعر و نويسنده آزاده و مبارز خسرو گلسرخىو همرزم دليرش كرامت دانشيان را به جرم آزادگي به جوخههاي تيرباران سپردند. به اين ترتيب دو تن از فرزندان دلير خلق، پس از گذر سرفرازانه از يك دوره پررنج زندان و شكنجه و اسارت، در روز29 بهمن 1352، سربرقدوم آزادي گذاشتند و دامن محبت را به خون سرخ خود رنگين كردند. چندي بعد شاه و حكومتش به زباله دان تاريخ سپرده شدند، ولي نام و ياد اين فرزندان رشيد و دلاور خلق براي هميشه در تاريخ ايران زمين و قلوب مردم آن جاودانه شد. دادگاه گلسرخىو دانشيان جلوهيي از پايداري و استواري قهرماناني بود كه ننگ سازش و ذلت را پذيرا نشدند و در نقطه انتخاب به خلق و تاريخ خود خيانت نكردند. از اين رو در قلب تودهها جاي گرفته، احترام عميق و قدرشناسي آنان را برانگيختند. نام تو را، اين عابران ژنده نميدانند
انتشار گسترده و بازتاب وسيع مردمي حماسه گلسرخىو همرزمش دانشيان در سالهاي تاريك اختناق بسيار چشمگير بود. اين بازتاب گسترده به اين دليل بود كه گلسرخىو دانشيان با استفاده از فرصتي كه بهدست آورده بودند در بيدادگاه نظامي شاه بهمسئوليت تاريخي خود پاسخ مثبت دادند و با وفاداري و پايمردي تمام،به افشاي ماهيت ضدمردمي نظام حاكم پرداختند و با پاكبازي و دلاوري تحسينبرانگيزي از حقانيت خلق و ميهنشان دفاع نمودند. پيش از آن جلادان ساواك دادگاهي پوشالي ترتيب داده بودند تا با نمايش عناصر واداده، چهره انقلابيون واقعي و پاكباز را بيالايند. اما در چنين شرايط حساسي كه دادگاه علني اعلام شده بود،دفاعيات پرشور و افشاگرانهگلسرخىو دانشيان ميز توطئه را بههم ريخت و مشت دسيسهبازان را باز كرد.
آنها مرزبندي قاطعي با عناصر واداده كردند و به اين وسيله دادگاه را به صحنه رويارويي آشكار انقلاب و ضدانقلاب تبديل نمودند. همهمردم ايران در آن روزها از تلويزيون رژيم شاهد خروش بيامان ”خسرو خوبان” بودند كه چون شير ميغريد و خطاب به جلادان ميگفت:«من براي جانم چانه نميزنم، چرا كه فرزند خلقي مبارز و دلاور هستم».
و اين دريغ هست،اما
روزي كه خلق بداند
هر قطره خون تو محراب ميشود.
+ نوشته شده در بیست و نهم بهمن 1384ساعت 21:30 توسط مبارز کوچک |
که انسان دیگر در امتداد او یعنی نیمه یک شعور که در جستجوی کامل شدن خویش است اما دریغ که انسانها در امتداد یکدیگر نه نیمه یک شعور! که رذالت های گمشده خویش را کشف می کنند!
+ نوشته شده در بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 21:31 توسط مبارز کوچک |
بر دامنه کوه
باد که می پیچد
انگار هزار برگ از هزار تاریخ
بی هیچ تحریف به زبان می آیند
آه اگر روزی کوه ها سخن آغاز کنند
صفحه های بیشماری از تاریخ را باید پاره نمود
صفحه های بیشماری را باید به تاریخ افزود
آه اگر روزی کوهها سخن آغاز کنند
تمام پرچمها سرافکنده می شوند……..!
»
دلم می خواست همه آن درد!همه آن ضجه هایی که از زیر خاک شنیده می شد!همه را یک جا فریاد بزنم!اینجا آخر جهان نیست!اینجا نقطه ثقل جهان نیست!اینجا ایران است!
جاده خاوران!گورستان هزاران اعدامی سال ۱۳۶۷!
این پست را تنها برای آن نوشتم که یادم نرود
که اینجا هر فریادمان را تکه سربی می دهد پاسخ!
یادم نرود که تاریخ ما تاریخ بی قراریست!
یادم نرود که باید تواناتر از این باشم!و عاشق تر!
یادم نرود خاک ما تشنه باریدن ماست!
»توضیخات:
از سه راه افسريه در جنوب شرق تهران جاده ای هست به نام بلوار امام رضا که در واقع سرآغاز جاده تهران مشهد است، پانزده شانزده کيلومتر که در اين جاده حرکت کنيد در سمت چپتان چند گورستان می بينيد که به اقليتهای مذهبی تعلق دارد.
گورستان اولی به هنديها تعلق دارد، گورستان بعدی متعلق به مسيحيان است و بعد، گورستانی که به گورستان خاوران معروف شده است.
گورستان خاوران در گذشته ها تنها محل دفن بهائيان بود اما اکنون بخشی از آن به عنوان مدفن کسانی شناخته می شود که طی اعدام دسته جمعی شمار زيادی از زندانيان سياسی در اوت 1988 (تابستان 1367) کشته شده اند و احياناً بخشی از مدفون شدگان نيز اعداميهای سالهای پيش از آن باشند.
آن گونه که زندانيان سياسی بازمانده از آن دوران می گويند، در آن سال کسانی که در پی فعاليت سياسی عليه حکومت جمهوری اسلامی به زندان افتاده و محکوميت حبس قطعی دريافت کرده بودند مورد اين پرسش قرار گرفتند که آيا هنوز بر سر موضع مخالفت خود با رژيم هستند يا نه؟
به گفته آنان، پاسخ به اين سؤال به معنی انتخاب بين مرگ و زندگی بود.
رينالدو گاليندو پل، گزارشگر ويژه حقوق بشر سازمان ملل متحد در آن زمان شمار زندانيان سياسی را که مرگ را انتخاب کردند و از گورستان خاوران و گورستانهای مشابه در شهرهای ديگر ايران سردرآوردند، 1879 نفر اعلام کرد هرچند آماری که گروههای سياسی ايرانی منتشر کرده اند بسيار بيش از اين است؛ آيت الله منتظری، قائم مقام وقت رهبر ايران نيز همان زمان با اعتراض به اين اعدامها در واقع رخ دادن چنين اعدامهايی را که مسئولان جمهوری اسلامی هنوز در قبال آن سکوت کرده اند تأييد کرد.
تا سالها محل دفن اعدام شدگان به خانواده های آنها اطلاع داده نشد و آنهايی هم که از وجود اين مدفن به نحوی اطلاع يافتند در سايه محدوديتها يا امکان رفتن به اين گورستان را نمی يافتند يا اينکه پنهانی اين کار را می کردند.
تنها در شش هفت سال اخير بود که محدوديت تردد به اين گورستان رفع شد و خانواده های اعدام شدگان و ديگران امکان يافتند که در گورستان حضور يابند.
از آن هنگام تاکنون، معمولاً جمعه ها صبح، بخصوص صبح آخرين جمعه سال خانواده های اعدام شدگان بنابر سنت ايرانی سر خاک آنان می روند.
پ.ن
تعداد ۱۱۷ عکس از گورستان خاوران و قطعه ۳۳ بهشت زهرا گرفتیم اما آپلود کردن همه شان مقدور نبود!
به همه شما پیشنهاد می کنم حتمآ به آنجا سر بزنید!آنچه می بینید حقیقی ترین چهره ایست که تا به امروز دیده اید!
+ نوشته شده در سوم بهمن 1384ساعت 21:32 توسط مبارز کوچک |
و آزمون ها دشوارتر از آنند که به تصور آیند.اما براستی هریک از آنها ما را به شناخت رویایمان نزدیکتر می کنند... این روزها که می گذرد تنها در تاریک و روشنای جاده ای که نا هموار و پیچ در پیچ است سرود می خوانم و امیدوار به پیش می روم !و خستگی را و غم را از شانه می تکانم ،چرا که عقربه ها نمی ایستند و مجالی برای توقف نیست...گرچه گهگاه نگاهم بر مناظر متوقف می ماند اما قطار همچنان به پیش می رود... این روزها وقتی اشک با لبخند می آمیزد وقتی بر سر دو راهی ها گیر می افتم ....باز هم به یاد آن آرمان نخستین همان تکاپوی انسان شدن می افتم و فریاد می زنم که باید شد و رفت... این روزها به شیر خوارگاه که می روم ، بغض می کنم!این روزها امیر ،شیلا، شقایق و زهرا مثل قبل نیستند...شقایق را در آغوش می گیرم ...تب کرده ...نگران می شوم!در آغوشم به خواب می رود و من همچنان نوازش می کنم صورت تبدارش را! و گاه اشک می ریزم و باز آن دردهای نخستین و آخرین!.... این روزها حرفهایی برای نگفتن می یابم ...حرفهایی که آرام و بی صدا در عمق قلبم می شکنند و گاه مرهمی نیست! این روزها به "یاریگران " فکر می کنم !به گروهی که به آن احساس تعلق می کنم!گروهی که پنجشنبه های رویایی زندگیم را مدیون اویم!گروهی که دوستش می دارم به خاطر یگانگی اش! اما این روزها به شب یلدای زندگی می اندیشم!به فلسفه بودن گروهمان!به آنکه مگر ممکن است که رنج را رنگ کنیم و شادی بنامیم؟براستی گامهایمان چه اندازه بزرگ و تاثیر گذار است؟بچه های شیر خوارگاه روزی بزرگ می شوند!آیا برای فردا فکری کرده ایم!؟امروز با هم بازی می کنیم!و شعر می خوانیم اما فردا....می هراسم از فردایی که هیچ امیدی نیاموزد....می هراسم از اینکه تنها برای آنکه بر خودم نام انسان بگذارم به شیرخوارگاه بروم و وجدانم آسوده شود که دین خود را ادا کرده ام!می هراسم از نام کار خیر!می هراسم از همه مفاهیم تحریف شده دور و نزدیک!می هراسم از برنامه های خیریه!می هراسم که به نام این بچه های معصوم دست جلوی هر کس و نا کسی دراز کنیم!می هراسم و همین درد مرا سخت آزرده... این روزها به شیرخوارگاه می روم اما قلبم را آنجا جا می گذارم ...جایی کنار امیر و شقایق!جایی در اشکهای موقع خداحافظی و کسی چه می داند که بر من چه می گذرد....و چه تلخ است درد دیدن و نتوانستن! این روزها که می گذرد به انجمن می روم ... به در و دیوارش آدمهایش و حتی بوی سیگارش عادت کرده ام...در انجمن نبض زندگی می زند...انجمن زنده است گرچه گاه دوستان از هم می رنجند اما انجمن متعلق به همه آنهایی ست که دوستش می دارند....انجمن هنوز دردهای بسیاری دارد اما هنوز و همیشه نگاههای نگران را به دنبال خود دارد و این یعنی انجمن تنها نیست!امروز در جلسه شورای عمومی وقتی صادق را می دیدم که از منشعب شدن انجمن در هراس بود و یا کیوان که صمیمانه و صادقانه صحبت می کرد امیدوار شدم که انجمن هنوز زنده است و چالشهای پیش رویش یعنی که هست ...و شوق بودن و شوق سرودن را در چشمان همه دیدم و دیگر فرقی نبود بین صادق ...کیوان و حنیف... این روزها قرار است شهدای گمنام را در مسجد دانشگاه دفن کنند و من نمی دانم که وجدان تاریخ چه حکم می کند بر آنانی که ناباورانه همه چیز را به بازی می گیرند ... و تنها همان بس که بگویم شب از ارواح سکوت سرشار است و ریشه ها از فریاد! این روزها که می گذرد هوای زندگی را نفس می کشم!و ریه هایم پر می شود از همه حسهای خوب!گرچه همه چیز آنطور نیست که دوست می دارم اما آموخته ام که :"دی " زمانی دارد و زمستان اجلش نزدیک است..... دیگر شب شده....از پنجره ماشین به بیرون نگاه می کنم....بوی دود و ترافیک سنگین ...فکر می کنم خیابان هم خسته است از این تقدیر تاریخی اما احتمالآ چاره ای نمی یابد! همین طور که به بیرون نگاه می کنم کودکی از ماشین کنار برایم دست تکان می دهد و می خندد...و باز هم لبخند زندگی مژده می دهد که: سحر با خود پیام صبح می آرد ستمهایی که بر ما رفت از این افزون نخواهد شد نوید ما امید ماست امید ماست که چون صبح بهاری دلکش و زیباست.....
+ نوشته شده در دوم بهمن 1384ساعت 21:27 توسط مبارز کوچک |
بهمن ایستاده است
با سپیدی دندان هایش بی حرف در آستانه ی اسفند.
+ نوشته شده در یکم بهمن 1384ساعت 8:41 توسط مبارز کوچک
| |||||