تبليغاتX
فردا

هنوز آسمان از انعکاس هلهله ما(که بی ادعاتر کسانیم)سنگین است...

لیکن با من بگوی کجا شد آن قصر پرنگار به آئین..که کنون مرا ..زندان زنده بیزاریست

و هر صبح و شامم در ویرانه هایش به رگبار نفرت می بندد!

جغرافیای ما کجاست!؟؟

///لام:

قبل از هر حرفی می خواهم از دوست مهربانم:محمدرضا به خاطر شعر زیبایی که برایم سروده تشکر کنم.می خواهم تشکر کنم : از همه آنهایی که با انواع میل و اس ام اس دلداریم دادند!از آنها که دوستشان دارم...از تمام دوستان دور و نزدیک...

مبارزان کوچک خوب می دانند که :

ترس از رنج کشیدن ،بدتر از خود رنج است و هیچ قلبی هنگامی که به جستجوی رویایش می رود رنج نخواهد کشید...

مبارزان کوچک خوب می دانند:

"فردا " در دست کسانی ست که شهامت رویا دیدن را دارند و هر یک بر طبق تواناییهاشان به مخاطره ی زندگی کردنِ رویاهاشان تن می دهند...

و گاهی متوقف کردن رودخانه زندگی غیر ممکن است!

روی خط اخبار:

دیروز احضاریه کمیته انضباطی به دستم رسید /ساعت ۷ به حراست رفتم ...وارد همان راهرویی شدم که به نظرم همیشه بوی خون می دهد!و بوی درد...!آقای ل. از اتاقش بیرون می آید...با لحن تحقیر آمیزی فریاد می زند:یاد ما کردید خانوم مشهور!!...با بی تفاوتی می گویم:آمده ام کارتم را بگیرم!گفتند پیش شماست!می خندد...نزدیک تر می آید ..به من خیره می شود!فریاد می زند :کارتت را می خواهی!؟حق دانشگاه امدن را هم نداری!...خانوم میرزایی ایشونو به بیرون هدایت کنید!!!!...صورتم از خشم گلگون است از اتاقش بیرون می آیم..آسمان سیاه است و من دلم تنگ شده برای آسمان آبی!...از اتاقش بیرون می آیم...آواز می خوانم...

زده شعله در چمن در شب وطن....

+ نوشته شده در بیست و یکم فروردین 1385ساعت 23:0 توسط مبارز کوچک |


ماه در پرده های نیلی

پرنده در خاکزار می گرید

تالاب های سرخ تاریک اند

رویا ها اما

سبز می سوزند.

+ نوشته شده در بیست و یکم فروردین 1385ساعت 7:53 توسط مبارز کوچک


در این شب خاموش که دشنه هزار جنایت در هزار دست بیگناه و گناهکار با فرودش زندگی هزار زندگی را روانه سکوت می کند  و راس ساعت نیز همه به بستر می روند.....

تا "فردا"شان را در لابه لای آهن و بوق و ناسزا قربانی کنند،و تو گویی در این شب خاموش هیچ حادثه ای اتفاق نیفتاده ...آری آنگاه که همه زندگی به حادثه ای بدل شود دیگر هیچ حادثه ای اتفاق نمی افتد!

در پشت انفجار هیاهوی این ابتذال سکوتی نهفته است که شان و شرافت انسان را جیب بری نموده است...کدام صدا،کدام فریاد می تواند بر دستان این سکوت جانی و مجرم دستبند بزند؟؟؟

و همیشه در بخش کوچکی از زندانها انسانهای بزرگی هستند که بر خلاف جریان شنا می کنند و شناگران خبره همیشه در زندانها به سر می برند و همیشه آنها که بیشتر می دانند کمتر می توانند!!!و دانستنشان روی دستشان می ماند!!!!!!چرا که مخزن فهم جماعت در هر فصلی از پیش تعیین می شود!و انسان هیچگاه به اصل و ریشه ای که برای فهم او نیز مانند سرزمینها مرز تعیین می کنند نمی اندیشد!و برای همین همیشه روی مین اسارت منفجر می شود!و انسانهایی که بیشتر می دانند همیشه در زندانند!انها نیازی به زندان بیرون ندارند!دانسته هاشان دیوار زندان را در درونشان بالاتر می برد!

انسانها در چارچوب قاعده ها متولد می شوند زندگی می کنند و می میرند!اما...

اما...

این قاعده ها را به اندازه زندگی انسانها متر نمی کنند!!بلکه زندگی انسان را به اندازه این قاعده ها متر می کنند!

و خیاطهای خوب همیشه در زندانند!

+ نوشته شده در هفدهم فروردین 1385ساعت 23:2 توسط مبارز کوچک |


زندگی یعنی یک سار پرید ...از چه دلتنگ شدی؟دلخوشی ها کم  نیست....قطره ها در جریان....برف بر دوش سکوت و زمان روی ستون فقرات گل یاس....

پنجره اتاقم و باز می کنم...هوا آفتابیه!زمستون رفته....نفس عمیقی می کشم و هوا تازه شیرجه می زنه تو ریه هام!نسیم خنکی می پیچه توی موهام!من زنده ام..........همه شیشه ها رو می شورم...چه قدر خاک نشسته همه جا....چه قدر بهار و دوست دارم....با همه پویایی دوست داشتنی اش!

همه خستگی ها را از شانه ام می تکانم...آواز می خوانم:

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن/ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن

چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر/تا که گلباران شود کلبه ویران من

همه دیوار ها را می شویم...تمام فرشها ...و تمام غمها و دلتنگی ها را!باز منم یک دنیا شور!یک دنیا عشق!باز منم و آرزوی "فــــــــــــــــــــــــــــردا"........

سوار ماشین می شویم...باز آسمان و خورشید .... جاده های پیچ در پیچ...به خانه پدربزرگ می رسیم...بهار به خانه پدربزرگ نیامده!از وقتی مادربزرگ فوت کرده....خانه بهار را ندیده!پدربزرگ با دیدنمان اشک می ریزد...ما هم اشک می ریزیم!....همینکه ساعتی می گذرد،بچه های مادربزرگ جدید می رسند....با پدربزرگ خداحافظی می کنیم...پدربزرگ دلتنگ است...ما هم دلتنگیم...به قبرستان می رویم....کنار قبر مادربزرگم ایستاده ام:

ما ز بالاییم و بالا می رویم                ما ز دریاییم و دریا می رویم

بابا همیشه دلش تنگ می شه...اینو از نگاهش می شه فهمید...یه خانوم با کمر خمیده جلو میاد و شروع می کنه به پاک کردن قبر...اول فروردین برای خیلی ها عید نیست!...یکی قبر می شوره یکی دیگه...                                     

به خانه خاله شهلا می رویم..تولد دوسالگی دوقلوهاست!ترانه و طنین...حالا دیگر حرف می زنند..راه می روند...بزرگ شده اند..."تولد ...تولد...تولدت مبارک!بیا شمعارو فوت کن که صد سال زنده باشی!"

به دریا می رویم...دریا ...دریا ....دریا....!همه کنار دریا نشستن!من دوست دارم تو دریا شنا کنم!از نشستن کنار ساحل زود خسته می شم!بابا و مامان شدیدآ مخالفت می کنن!بالاخره با هزار التماس پاهامو می کنم تو آب!پاهام یخ می کنن!....دریا پر از موجه!موجا سرشونو می کوبن به ساحل!ساحل آرومه...!اون کنار چند قایق ماهی می گیرن...همه جمع شدن ببینن چند تا ماهی صید می شه!پیرمرد به ساحل می رسه..ماهی صید نکرده!...شبه عیده!...بهار آمده....!

داریم برمی گردیم تهران!جاده مه آلوده...مامان برنامه ریزی می کنه که حتمآ یه آزمایش خون بدم!تا بفهمه اون روز چرا از هوش رفته بودم!مامان برای همه چیز دنبال دلیل می گرده!بابا از تو آینه نگام می کنه و می گه..تو دیگه بزرگ شدی!من نگرانت نیستم!فقط راهتو پیدا کن!مبارزه ارزشمنده اما راهشو پیدا کن!بغض گلوشو می گیره...بابا ساکت می شه!....هوا مه آلوده...

بابا رو در آغوشم می گیرم...بابایی ...بابایی همیشه ی من!تو که می دونی چقدر دوست دارم...تو که می دونی همه چیو!من قول می دم بچه خوبی بشم!قول می دم پامو نکنم توی دریا!قول می دم از هوش نرم!قول می دم اخم نکنم!قول می دم درسامو خوب بخونم!قول می دم دیگه کتابای هدایت و نخونم!همه این قولا رو می دم اگه تو بخوای!بابایی هر چی بخوای همون می شم!

بابایی لبخند می زنه...بغض نمی کنه!می گه:تو خودت را به زندگی بگو دخترم!!!.....

شادم...از همه آنچه هستم و نیستم....کاغذی بر می دارم....

زندگانی هنر همسفری با رنج است/زندگانی هنر دوختن پارچه زیبایی ست!و به تن کردن پیراهن گلدار امید! و برون آمدن از خانه در کوچه بن بست زمستانی............

و مبارزان کوچک برای آنچه به آن ایمان دارند تا به آخر می جنگند....مبارزان کوچک باید زنگهایی را که دریا در بستر خود به صدا در می آورند بشنوند...

+ نوشته شده در یکم فروردین 1385ساعت 23:3 توسط مبارز کوچک |


X

یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق...
*در صورتی که درباره ی نوشته های وبلاگ انتقاد و یا پیشنهادی دارید ایمیل بزنید


آبان 1387

مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384

فردا
داروک
آیه نامه
آهستگی
تحرک متروک
درد آبی تنهایی
با پچپچه های پاییز
زاده ی این کهن سرا
انسان طراز نوین
واژه نامه ی سیاسی
چگونه پولاد آبدیده شد؟
انجمن دوستداران احسان طبری
زبان و ادبیات فارسی
چاوشان نوزایی کبیر
تارنگاشت مهر
موزيکولونيا
خشت خام
محاوره
غار من


Design by : Night Skin & Edited By me