تبليغاتX
فردا

توی پرانتز:

شازده کوچولو گفت :" بیا با من بازی  کن نمی دانی چه قدر دلم گرفته ... "

روباه گفت : " نمی توانم باهات بازی کنم هنوز اهلی ام نکرده اند ."

شازده کوچولو آهی کشید و گفت : " معذرت می خواهم "

اما فکری کرد و پرسید :" اهلی کردن یعنی چه؟ "

روباه گفت :" چیزی است که پاک فراموش شده معنی اش ایجاد علاقه کردن است"

- ایجاد علاقه کردن ؟

روباه گفت : " معلوم است تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه دیگه نه من هیچ احتیاجی به تو دارم و نه  تو هیچ احتیاجی به من . من هم برای تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگه اما اگه تو مرا اهلی کردی هردومان به هم احتیاج پیدا میکنیم تو برای من میان همه موجود عالم یگانه ای می شوی من برای تو."

شازده کوچولو با خودش فکر کرد:حتمآ آن گل سرخ هم مرا اهلی کرده است!چون تنها من به او آب داده ام....او گل سرخ من است....!

 

پرانتز بسته!

 

پانوشت: این روزها زندگی جدیدی  رو شروع کردم...این روزها از دریچه زندگیم به بهانه های کوچک خوشبختی ام نگاه می کنم..هنوز زنده ام..می نویسم ..می خوانم  . اینها بس است برای بودن!این روزها نگاهت می کنم....می گویی که می خواهی خودت را به زندگی بگویی و حرفت آنقدر شادم می کند که تمام شب به زندگی و به فردایت فکر می کنم...و برای من همیشه خوب بودنت ...زنده بودنت ارزشمند است و انتظاری ندارم حتی یک آرزوی کوچک!

+ نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 21:13 توسط مبارز کوچک |


من بودم و تکاپویی سرشار..من بودم و حس زنده بودن!....زندگی نمی کردم آن روزها...همه پرواز بود و رویای فردا....من بودم و آدمهایی از جنس خودم..و شاید نه از جنس خودم حتی!آدمهایی که مثل هیچ کس نبودند...من همه شان را صمیمانه دوست داشتم!آدمهایی که نمی شناختم ..اما امیدوار بودم که حضور انسان ،آبادانی ست!....

نمی خواهم از آن روزها بنویسم که بارها بغض کردم ....اما آن روزها تنها روزهایی ست که من نبض زندگی را زیر دستانم حس می کردم...آن روزها من بودم انجمن بود...دانشگاه بود...فریاد بود....خبرنامه بود....آن روزها کتاب می خواندیم...بحث می کردیم...من همه آن روزها را آرزو می کنم هنوز....

اما....هنوز می دانم که آبی آسمان فردا گامهای استوار من و ما را انتظار می کشد...هنوز نگاه مهربان و نگران پدرم را می بینم...و اشکهای آن روزش را...(هر روزش را)....هنوز خواندن و آموختن مرا به وجد می آورد...هنوز آدمها را دوست می دارم ....هنوز آواز می خوانم...حتی اگر دیریست این پتجره غبار اندوه گرفته باشد....

بابا خسته تر از همیشه در آغوش می گیردم....می بوسد پیشانی ام را....من بغض می کنم...دلم می خواهد در آن لحظه نباشم ...وقتی تمام اشتباهاتم و تمام دیوانگی هایم را یکجا فراموش می کند و می گوید:تو بهترین دختر دنیایی میترای من!تو تمام آرزوی منی!تو باید بمانی!باید بجنگی!...دستم را می فشارد...می گوید که تا به آخر در کنارم می ماند..فقط اگر بخواهم و بمانم!استوار بمانم....

بابا بسته سیگارش را در می آورد...من تمام رنج این سالها را در چشمانش می بینم....می دانم که هرگز دختر مطیعی نبودم!...جواب می دهد:با اندیشه های من جنگ کن دخترم !من از بچه های مطیع خوشم نمی آید....

بابا از اتاقم می رود...مثل همیشه کاغذی بر می دارد.....و روی کاغذ حساب می کند خرجهایش را ! معادلات را می نویسد و اغلب از پشت قاب عینکش غمزده به عددها نگاه می کند...خرج و دخل با هم نمی خواند....کاغذ را مچاله می کند....رو به پنجره می نشیند ...و ساکت به دور دست خیره می شود!....

در اتاقم را می بندم...تنهایی نمناک ...و بغضی که تمامی ندارد....آنقدر نوشته ام که دور و برم پر شده از کاغذهایی خط خطی...همه کاغذ را جمع می کنم...بابا همیشه نوشته هایم را نگه می دارد...چندین بار می خواند...گاهی اشک می ریزد...صبح می شود...ممنوع الورودم به دانشگاه....دلم برای آن بنفشه های جلوی دفتر دکتر سهرابپور تنگ شده!یادم هست که هر روز آنها را نوازش می کردم...دلم برای صبح انجمن تنگ شده!صبحهایی که انجمن خالی بود و من در را باز می کردم...و سرودهایی که مختص صبح بود تا شاید کسی آنها را بشنود...تا شاید کسی دلش تازه شود:

"همراه شو عزیز..کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود......"

دلم برای  سرک کشیدن های بی امان در دفتر بسیج تنگ شده!آدمهایی که من نمی فهمیدم به چه چیزهایی فکر می کنند!آدمهایی که من همیشه دوست داشتم بیشتر بشناسم!دلم برای پانلهای انجمن و تکاپوی فروش خبرنامه تنگ شده...برای ستون زنان...برای جلسات زنان...برای همه آنها که بی تفاوت بودند حتی!

دلم برای آقای پرتو که همکف ابن سینا را جارو می زد تنگ شده!برای احمد  آقا...و آن روز که می گفت اینجا نمانید...آن روز که ۲۲ اسفند بود می گفت:نگذارید در انجمن را ببندند!احمد آقا همیشه پر از مهر بود!......

دلم برای تمام دوستانم در انجمن تنگ شده برای شروین...آرمان..کوهیار .هومن..آرش .صادق...هادی...سجاد....هامون..علی...عاطفه....حسام..نیوشا...

هوشمند....مهران....حنیف...رضا....مینا...مینو....همه آنها که با وجود همه خط کشی ها مرا در کنار خود پذیرفتند و من بسیار آموختم ...و بسیار دوستشان دارم....

دلم برای خیلی چیزها تنگ شده اما....از انجمن استعفا دادم!....به خاطر بابا..مامان..سارا و همه آنهایی که به خاطر دیوانگی های من دچار مشکل شده اند....

خیلی ها می گویند میترا ترسیده...گاه ترجیح می دهم بترسم از عاقبت کارهای بدون فکرم!این روزها می خواهم همانی باشم که بابایی می گوید...دلم برای اندوهش می سوزد ..آنقدر می سوزد که دیگر مرا یارای مقاومت نیست!می خواهم درس بخوانم....

می خواهم بخوانم ..یاد بگیرم....بفهمم ..ببینم.....و به قول رفیق احسان طبری:

زمان را نیک سنجیدن/ز چهرش پرده افکندن/زبان رنگ دانستن/به راز سنگ پی بردن

فروغ مهر پالودن/مسیر چرخ پیمودن/هزاران قصه نادیده دیدن/اندک اندک سخت جان گشتن

به سختی پا فشردن/اندک اندک پهلوان گشتن/توانا کردگار این تبار"آدمیزاد " است...

از این کوشش ظفر زاید...ندارم هیچ تردیدی...

به گیتی گر بیفروزیم آن سان "پاک خورشیدی" که خورشید فلک در جنب آن خوار و زبون گردد

به پای آدمی ،کبر سماوی سرنگون گردد..............

+ نوشته شده در بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 21:14 توسط مبارز کوچک |


ای کاش هر انسان می دانست که انسان دیگر در امتداد او ،یعنی نیمه یک شعور ،که در جستجوی کامل شدن خویش است..اما دریغ که انسانها در امتداد یکدیگر ،نه نیمه یک شعور،که رذالتهای گم شده خود را کشف می کنند...

+ نوشته شده در بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 12:19 توسط مبارز کوچک |


تحمل کن - تحمل کنید...

من هستم - ما هستیم - قلم هست - تاریخ هست

راه نمیمیرد... 

+ نوشته شده در بیستم اردیبهشت 1385ساعت 21:16 توسط مبارز کوچک |


خسته ام...خسته!

دیگر چه فرقی می کند...من روی تخت بیمارستان خوابیده باشم یا مصطفی!چه فرقی می کند من ممنوع الورود شده باشم یا گرایلو!دیگر هیچ فرقی نمی کند!

بالاخره احکام کمیته انضباطی را اعلام کردند!البته نه همه اش را! یک نفر ۲ ترم تعلیق و دیگری ممنوع الورود!

صبح شده!بیمارستان لقمان!مصطفی روی تخت بیمارستان!دیازپام!اشک ...نفرت!....زندگی و مرگ!هومن و نگاه غمزده...حامد و شروینی که تا صبح نخوابیده اند....هامون و خستگی های بی امان!

جمله ای شنیدم امروز:آنها که چیزی برای از دست دادن ندارند خیلی خطرناک می شوند!!!

از بیمارستان بر می گردم!همه نگاهها روح آدم را می خراشند!از همه می گریزم!تنهایم بگذارید!تنها!.................

با خودم در جنگم و هرگز جنگی از این فرساینده تر نیست!....تا آنجا که دیگر خودت هم خودت را نشناسی!!....

ساعت ۳.۳۰ جلسه ای برای رسیدگی به کارهایم تشکیل می شود!....

منتظرم !تا ساعت ۳.۳۰!که مادرم بیاید و سر افکنده شود از داشتن چنین دختری!پدرم به سختی بیمار شده! و باز منم و دردهای مگو.....امروز برای من می خواهند تصمیم بگیرند!

دانشگاه...فردا....فریاد!....

از خودم...از نا امیدی مفرط و این صدای شکسته شدن سخت بیزارم!....مرا به خانه ام باز گردانید!

و باز صدای رفیق طبری :

مجو ای هم وطن از ایزد تقدیر بخت خود...طلب کن بخت را از جنبش بازوی سخت خود!

جهان میدان پیکار است ...بیرحمند بد خواهان....طریق رزم ناهموار....غدارند همراهان!

نیاید ز آسمان هدیه ای ..نه قدرت غیبی برایت سفره ای گسترده اندر خانه در چنید...

به خواب است آنکه راه و رسم هستی را نمی بیند ...کلید گنج عالم رنج انسانی ست!

آگه شو!

دو ره در پیش: یا تسلیم...یا پیکار جان فرسا!

از آن راه خطا برگرد و بر ای شو!در شطی که آن جنبنده تاریخ است ....

مشو آن قطره ها کاندر لجنها بر کران مانند!بشو امواج جوشانی که دائم در میان مانند!.. 

پانوشت:

جلسه تشکیل شد.منتظر جلسه بعدی هستم.اخراج ...اخطار دیگر هیچ فرقی ندارند.

+ نوشته شده در هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:16 توسط مبارز کوچک |


ساعت ۱۲ ظهر...خیابان هنگام مقابل اداره مرکزی شرکت واحد...حدودآ ۱۰۰ نفر تجمع کرده اند که اکثرآ از بچه های خودمان هستند...!دانشجو ...کارگر ...اتحاد اتحاد....نیروی انتظامی عدالت عدالت!.....صدای رنج...صدای فریاد های کارگران و مشت های گره کرده ما.....صدای فریاد پیاپی زنی که شوهرش از کار اخراج شده بود به گوش می رسید ...زن چادر سیاهش را محکم در دست می فشرد...بغض کرده بود...آقای نسبتآ بلند قد که فرمانده نیروی انتظامی بود...به زن حمله کرد....توهم....آزادی..دانشجو!ایران!فردا....حراست!....ممنوع  الورود...ممنوع التفکر...همه چیز همانطور است که پیش بینی می کردیم...تعداد ماموران دو برابر کارگران است...ماموران حمله می کنند و من تنها صدای آقای کناری ام را می شنوم که فریاد می زند:نیروی انتظامی یعنی مزدور...کارفرما یعنی مزدور...آن طرف تر آقایی به اتفاق بچه کوچکش آمده...پسرک با تعجب به آدمها نگاه می کنه!دستش را می گیرم...به شدت ترسیده!....دو طرف خیابان را بسته اند...کوهیار آن طرف مانده...کوهیار غیبش زده....ما نگرانیم....باز هم ترافیک سنگین شهر و صدای بوق و ناسزا.....و فریاد و دیگر هیچ!

حاشیه:با بچه ها داریم برمی گردیم دانشگاه...من /آرش/شروین/آرمان عقب نشستیم...انوش و آرمین هم جلو....پلیس راهنمایی و رانندگی ما رو نگه می داره...بعد از کلی فحش و ناسزا به بچه ها و اینکه شما چه نسبتی دارین با هم که ۴ نفره نشستین !!!!!۲۰۰۰۰تومان ناقابل جریمه مون می کنه!خسته و کوفته می رسیم دانشگاه!....بعد از ۷ روز بالاخره وارد دانشگاه می شم که برم آزمایشگاه!....بعد می رم انجمن!.........۳۰ دقیقه تو انجمن می شینم....چه بگویم از آن ثانیه های دوست داشتنی!....از جلوی در بسیج می گذرم...!همه چیز سر جاشه!............از دانشگاه خارج می شم تا هفته بعدم بتونم ۲ ساعت بیام تو.......!

عکس! >>> گردهمایی کارگران و خانواده های محترمشان در آبشار خور به مناسبت اول ماه می، روز جهانی کارگر 1   2   3

هموطن هموطن صبح کارگر دميد

ای تو هم رزم من روز کارگر رسيد
دوره انقلاب آمده کنون فرا
 نوبت ظلم و جور این زمان به سر رسید
 سرود بیداری، پیام آزادی 
شعار استقلال ِ ملک و آبادی 
 در این سرای ِ خوب ما طنین دارد
 از خروش کارگر چنین به گوش آيد،
 ای تو ارتش ستمکشان به پا
چون صدای برزگر طنین بر اندازد
 ای دلاوران خلق ما به پا
دست خود به هم دهيم و  متحد باشيم
 تا نوين جهان خود بنا کنيم
.................... ظالمان سازيم
کاخ دشمن ِ  وطن ز جا کَنيم
 
برپا کارگر روز افتخار و انتقام توست >>>سرود اول ماه می
 
»»به این لینکها سر بزنید:

»»در گذر گاه تاریخ:

يکصد و بيست سال از ماه مي 1886 ميگذرد. در اين روز 350000 کارگر در امريکا دست به اعتصاب عظيمي در اعتراض به شرايط ناعادلانه کار زدند تا حق 8 ساعت کار روزانه را به دست آورند. اين اعتصاب با مداخله پليس به خشونت کشيده شد و چندين کارگر به خون غلطيدند. سه روز بعد تجمعي در ميدان هايمارکت برقرار شد. پليس به تجمع حمله کرد که ناگهان بمبي در ميانشان منفجر شد و منجر به قتل 4 پليس گرديد . اين بهانه اي شد تا 8 تن از رهبران کارگران دستگير شوند.گرچه هيچ شاهدي براي دخالت کارگران در اين انفجار بدست نيامد اما 5 تن از رهبران براي عبرت سايرين به مرگ محکوم شدند. اين 5 تن در دفاعيات خود با شهامتي ستودني ازحقوق کارگران دفاع کردند و به صراحت تقابل خود را با مناسبات اقتصادي سرمايه دارانه حاکم بيان کردند .اگوست اسپایس یکي از اين رهبران در آغاز دفاعيات خود به وضوح بر خصلت طبقاتي اين تضاد تاکيد کرد و به  صراحت اعلام نمود :

آقاي قاضي ، در اين خطابه و در اين دادگاه ، من به عنوان نماينده يک طبقه (طبقه کارگر) با نماينده طبقه اي ديگر(کارفرما) ، سخن ميگويم..."

"آنچه گفتم عقايد من و پاره اي از وجود من است. من نميتوانم خود را از آنها جدا کنم و حتي اگر ميتوانستم چنين نميکردم. اگر شما فکر ميکنيد که ميتوانيد اين ايده ها را که روز به روز در حال پيشروي و پيروزي هستند ، از بين ببريد؛ اگر فکر ميکنيد ميتوانيد آنها را با فرستادن ما به پاي چوبه هاي دار، از ميان برداريد؛ اگر ميخواهيد يکبار ديگر مردم را به دليل آنکه جرات آنرا داشته اند که از حقيقت دفاع کنند ، به مرگ محکوم کنيد... به شما ميگويم : اگر مرگ مجازات حق گويي است ، من با افتخار اين هزينه گران را خواهم پرداخت، پس جلادان خود را بخوانيد.حقيقتي که همراه سقراط ، مسيح ، جوردانو برونو و گاليله به صليب کشيده شد، هنوز زنده است. اينان و بسياري ديگر پيشگامان ما در اين مسير بوده اند. اکنون ما نيز آماده ادامه اين راهيم."

< و هنگامي که در پاي چوبه دار ايستاده بود جمله اي بر زبان راند که در دفتر تاريخ ، براي آيندگان به ثبت رسيد :

"زماني فرا خواهد رسيد که در آن زمان سکوت ما بسيار قدرتمندتر از عربده هاي امروز شما خواهد بود"

راسه سال بعد در 1889 در کنگره بين المللي کار ، اول مي سالروز اين اعتراض خونين ، به عنوان روز جهاني کارگر نامگذاري گرديد تا ياد آور مقاومت و مبارزه کارگران جهان در برابر استثمار و بهره کشي باشد.

+ نوشته شده در یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:17 توسط مبارز کوچک |


X

یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق...
*در صورتی که درباره ی نوشته های وبلاگ انتقاد و یا پیشنهادی دارید ایمیل بزنید


آبان 1387

مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384

فردا
داروک
آیه نامه
آهستگی
تحرک متروک
درد آبی تنهایی
با پچپچه های پاییز
زاده ی این کهن سرا
انسان طراز نوین
واژه نامه ی سیاسی
چگونه پولاد آبدیده شد؟
انجمن دوستداران احسان طبری
زبان و ادبیات فارسی
چاوشان نوزایی کبیر
تارنگاشت مهر
موزيکولونيا
خشت خام
محاوره
غار من


Design by : Night Skin & Edited By me