تبليغاتX
فردا

قشنگ ترین آرزویم

در دستهایم گنجشک کوچکی می شود

که لاجرم

پَرش می دهم!

 پانوشت:۱- هنوز و هر روز امتحان...(برای درخت می گویم که وقت نشستن ندارد !و برای خودم که وقت خسته شدن!)۲-بازی غنا-جمهوری چک رو دیدین!؟به غنا افتخار کردم!!زنده باد غنا.۳-داستانی  خوانده ام که پیشنهاد می کنم بخوانید!(طولانی نیست!)

+ نوشته شده در بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 23:40 توسط مبارز کوچک |


!

مثل بستنی آسیب پذیر شده ایم!

+ نوشته شده در بیست و ششم خرداد 1385ساعت 14:26 توسط مبارز کوچک


"...هنگامی که ثروت از قالب محدود بورژوایی عاری شود؛ آیا ثروت چیزی جز کلیت نیازها ، ظرفیت ها ،لذتها خواهد بود که از طریق مبادله همگانی ایجاد می شود؟مگردر این حالت ثروت چیزی جز تسلط به تمام بالیده ی انسان بر نیروهای طبیعی (طبیعت به معنای خاص و طبیعت بشری )است؟یعنی به کار گرفتن مطلق امکانات بدون هیچ فرض دیگری جز زمینه تحول پیشین ،یعنی تحول همه نیروهای انسانی به عنوان هدفی در خود بی آنکه با ملاک از پیش تعیین شده ای اندازه گیری شود؟مگر نه این است که انسان فقط از جنبه ای خاص به باز تولید خود نمی پردازد بلکه کلیت خود را باز تولید می کند؟مگر نه این است که انسان می کوشد در حد چیزی که شده است باقی نماند بلکه در حرکت باشد؟...."

 Karl marx/Grundrisse(Harmondsworth,1973)page 488 

 داشتم زیر و رو می کردم یادداشتهایم را که به  سطور بالا بر خوردم...و نکته ای توجهم را جلب کرد؛تولید!

حیوانات هم تولید می کنند!اما فقط وقتی نیاز فوری به تولید دارند...اما آدمها حتی وقتی فوریت جسمانی وادارشان نمی کند ،تولید می کنند!یعنی من با پرورش شخصیت فردی ام ،آن چیزی را محقق می کنم که عمیقآ با دیگران شریکم!و فرآورده من عبارت است از هستی من برای دیگری !و این سرچشمه آزادی ماست.

اما در جامعه طبقاتی اشیایی را که اکثریت مردان و زنان آفریده اند اقلیتی تصاحب می کنند که وسایل تولید متعلق به آنهاست!و آنجا دیگر تو قادر نیستی خود را در جهانی که خود آن را آفریده ای بازشناسی....

 پانوشت:

۱-بازی تیم ترینیداد رو دیدین؟من نمی دونستم کجای کره زمین هست اصلآ!بعد از اینکه روی کره جغرافیا پیداش کردم فهمیدم:۵۱۲۸ کیلومتر مربع مساحتشه و ۱۲۶۱۰۰۰نفر هم جمعیتشه!واقعآ افتخار کردم بهش!و به اکوادور که لهستان رو زد و به ساحل عاج!به قول بابام این ها گلادیاتور هایی هستند که سهم خود را می گیرند!به زودی...یک دنیا...یک جام....

۲- امتحان می دیم شب و روز ! تا صبح بین یه عالمه کتاب و جزوه دست و پا می زنیم! و نفس می کشیم زنده بودن را!(به نظر من که این روزها بسیار زیبا و دوست داشتنیه!حتی اگر خیلی از امتحانامو خوب خوب ندادم!)

۳- اگر بازوی تو مردانه در پیکار می جنگد

مترس از مرگ

مترس از جنگ!...

+ نوشته شده در بیست و دوم خرداد 1385ساعت 23:41 توسط مبارز کوچک |


از دریچه ای که مرگ در آن ساکت و صبور نشسته است

خم می شوم و زمزمه می کنم:زندگی چه ترانه سرشاریست رفیق!

همین!

پانوشت:

۱-من یه معذرت خواهی به یکی(که خیلی عزیزه) بدهکارم به خاطر پست قبل!که خیلی ناراحتش کرده!ببخشیییییییییید!(سه!)

رفیق صمیمی من:

زخم باش...تلخ باش....زهر باش! اما رفیق بمان!!!

۲- امتحاناتم تا ۳۱ خرداد طول می کشه!زیستن عزیزتر از جان و  وحید مهربان!(آقای تکراری رو فراموش نمی کنم!) نگران نباشید !من همه تلاشم و می کنم! بعد از ۳۱ ام هم باید منتظر جلسه محاکمه ام باشم!تا تکلیف ورود و خروج...بود و نبودم رو مشخص کنن!(این جلسه احتمالآ با حضور اساتید محترم شریف+دکتر سهرابپور خواهد بود)

۳- هرکس مناظره سامان صفرزایی و آقای یه دوست رو توی کامنت های پست قبل نخونده..بخونه!جالبه!

۴-من همیشه فکر می کردم که فقط مارها پوست اندازی می کنند اما نه ! مارها هم پوست اندازی می کنند!!به قول تو برام لازمه!دارم بزرگ میشم!اما نمی میرم!اما نمی میریم!

+ نوشته شده در هفدهم خرداد 1385ساعت 23:42 توسط مبارز کوچک |


ساده است همیشه نوازش "سگی ولگرد"/شاهد آن بودن که به زیر غلتک می رود/و گفتن که:سگ من نبوده است!!!

سیلی را که به صورتم نواخت..آرام و بیصدا رفت.در اتاق را بست...صدای گریه های بی صدایش را می شنیدم...می خواستم چیزی بگویم اما...خسته بود...خیلی خسته ..

یادمه وقتی بچه بودم بارها تجربه کرده بودم مزه سیلی های پدرانه اش را! آخر مرا همیشه بهترین می خواست!و من همه آن روزها در کودکی ام تصویر پدر را مبهم می کشیدم!بزرگتر شدم و دیگر روزها گذشت و پدر تحمل می کرد دیوانگی هایم را!...و من همیشه پدر را مهربان و فداکار تصویر کردم(همانطور که بود و هست)

دیگر از من خسته شده!از چشمهایش اینها را می فهمم!در اتاق رو باز می کنه..می گه اگه یه بار دیگه منو توی تجمعی ببینه یا اگه یه بار دیگه توی نشریات سیاسی دانشگاه چیزی بنویسم...

ادامه نمی ده حرفشو!اشک ...در اتاقمو می بندم...هوا سنگینه!همه حق رو به بابایی می دم!می رم می بوسمش و می گم هرچی تو بگی بابایی...(با بی اعتمادی نگاهم می کنه و می گه خسته شدم میترا!!!)

جلوی آینه اتاقم می ایستم!به خودم نگاه می کنم...کجا ایستادم من!؟اینجا نقطه ثقل جهان است؟اینجا کجاست؟هر چه به در و دیوار چسبانده ام ..از عکس و نقاشی و شعر ...همه را در پاکتی می گذارم و درش را می بندم!

باز به خودم نگاه می کنم!می دانم که آنچه می بینم میترایی نیست که هستم!اما گویا چاره ای هم نیست!گوشی مدام زنگ می زنه و اونکه پشت خط انتظار منو می کشه ...تا صدامو می شنوه هرچی تهدید و فحشه نثارم می کنه!و دست آخر می گه به رفقای ترسو ت سلام منو برسون کوچولو!

یه عالمه کتاب ریخته جلوم که تا یه هفته دیگه باید همشونو بخونم...صبح که به دانشگاه می رم...نگاه می کنه میگه:می شه کمتر بپر بپر کنی؟می شه متین و با وقار حرف بزنی؟می شه تو کلاس روزنامه نیاری؟می شه سرت توی لاک خودت باشه؟میشه فقط به من فکر کنی؟می شه اثبات کنی دوستم داری؟می شه مانتوی آبی تو نپوشی؟(رنگ مشکی برای دانشگاه مناسب تره!)می شه کار ما رو خراب نکنی؟ما اومدیم درس بخونیم فقط!می شه من شما رو مسخره کنم!؟می شه ...!

می شه!چرا نمی شه! همش می شه!.......میام خونه...مامان..بابا...سارا..هرکدوم حرفای خودشونو می زنن!حرفای خوب..زندگی خوب...فردای خوب...

خیلی سعی می کنم آروم کنم خودمو...جلوی آینه می ایستم و می گم:آسمون..قاصدک..فردا..نباید یادم بره!نباید!

سعی می کنم همه جیز زیبا به نظر بیاد حتی اونی که این روزها با تنفر به من خیره می شه! و فکر می کنه باعث شدم آینده اش خراب بشه!سعی می کنم به زندگی جدیدم عادت کنم! به آروم بودن! به مطیع بودن! به درس...به چارچوب های بدون پنجره!به زندگی بدون قاصدک!به عشق های انتحاری!به زندانهایی با میله های رنگی و زیبا!به مانتوی سیاهم حتی!به آروم و با وقار حرف زدن!به سکوت...

نمی خوام بهم لبخند مصنوعی بزنی!من می شناسم آنهایی را که درد را تنها فراموش می کنند! و لبخند را از یاد می برند!و لبخندهاشان مصنوعی ست!نمی خوام بگی آخی!دلمون سوخت برات!همه چیز خوب می شه!نمی خوام دروغ بشنوم!

همیشه فکر می کردم ..اعتقاد به فردا ...لبخند های صمیمانه...ایمان!....و زیستن همه آن چیزی ست که می شود با آن زندگی کرد...امروز نمی دانم!...امروز نوشتن از دردم نمی کاهد!...

امروز باز هم منم ! و آن جمله آن روزت :که آدمها به اندازه رویاهایشان تنها می مانند!...

صبح است باز...پنجره را باز می کنم..پنجره اتاقم ...آخ...نفس عمیق...!دخترکی را می شناسم که پرواز می کند موقع راه رفتن!دخترکی را می شناسم که ممنوع الورود است به همه جا!دخترکی که کسی دوستش نمی دارد آنگونه که هست!و دخترکی که تا همیشه می ایستد!

بابا رو می بوسم!می گم:بابایی من نمی خوام ناراحتت کنم!ببخشید!

میام دانشگاه:من زنده ام هنوز...

و راست می گوید که ساده است ستایش گلی

و چیدنش!

و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد! 

+ نوشته شده در سیزدهم خرداد 1385ساعت 23:44 توسط مبارز کوچک |


«منی که به سانسور اندیشه و گفتار خود تن می‌دهم، منی که به بهانه‌ی ترس، از یک طرف، و قدرت قاهر از طرف دیگر در امور شهر و کشور خود دخالت نمی‌کنم، رای نمی‌دهم، انتخاب نمی‌کنم و انتخاب نمی شوم، تجاوز را می بینم و دم نمی زنم، منی که باید بروم و در برابر میزی بنشینم و حساب عقیده‌ی خود را و ایمان خود را، حساب دوستی‌های خود را و دشمنی‌های خود را، حساب دیروز و امروز و فردای خود را به بیگانه‌ی سمجی که نماینده‌ی قدرت قاهر روز است پس بدهم، اهانت ببینم و زیر ورقه‌ی اهانت را به‌دست خود امضا کنم، من شاید آزادی را بفهمم، ولی جرات آزادی ندارم. نقصی، علتی در شخصیت انسانی من است که اگر بر آن آگاهم، هرچه زودتر باید به جبران آن برخیزم؛ وگرنه شایسته‌ی نام انسان نیستم.»

به آذین رفت....

محمود اعتمادزاده (م. به‌آذین) - مترجم پیشکسوت - امروز، دهم خردادماه ٨۵، درگذشت.

برای به آذین....

»

از طناب زندگی

پیرهن جانت را باد با خود کدام وقت و کجا برد؟

که اینگونه نشسته ای

با عریانی زخم....

. در پاییز تخیلت ...یک قناری دل شکسته می خواند

تو درد زایمان یک طلوعی

در افقِ اندوه ،شادمانه برقص

تا به ساحل خواب سپیده دم رسی

با بوسه جاودان پلک هایت بر هم

اکنون

نقدینگی رهایی قناری مغموم را پرداخته ای

و بادبان آسمان پروازش را بر افراشته ای

آری

یک قفس خالی ...همیشه یاد یک پرنده را

از خود او زنده تر نگه می دارد.....

+ نوشته شده در یازدهم خرداد 1385ساعت 23:45 توسط مبارز کوچک |


و می گویند همیشه در انتهای اندوه پنجره ای رو به تجلی باز است! ...

امروز ...دانشگاه تهران...آدمها...فریاد...فردا..آسمان....یار دبستانی....از دانشکده فنی تا سر در دانشگاه...مثل دیروزها....مرگ بر دیکتاتور و مرگ بر آنکه مخالفت را بر نمی تابد!...نمی دانم باید آنچه را که دیدم بنویسم یا آنچه هست!و یا آنچه هست چرا آنچیزی نیست که من فکر می کنم!نمی دانم !....بگذار فقط آنچه را که دیدم بنویسم!باقی را تو خودت بخوان!

دانشگاه تهران امروز هم همچون روزهای گذشته دستخوش تجمع و تحصن بود....دانشجویان معترض با در دست داشتن پلاکاردهایی مبنی بر آزادی هر چه سریعتر "پویان هیبت اللهی" ..."دانشگاه ...گور آزادی نیست!" مطالبات خود را پیگیری کردند...باز هم بار دیگر شعار مرگ بر استبداد فضای دانشگاه را تحت تاثیر قرار داد . سرود یار دبستانی ...سرود آزادی...ساعت ۱۲ تجمع از دانشکده فنی آغاز شد و در ساعت ۳۰/۲ با تجمع در مقابل سر در دانشگاه و فریاد :"ای مردم با غیرت حمایت حمایت !" پایان یافت!

و در آخر با اعلام اینکه این اعتراضات تا پس گرفتن احکام کمیته انضباطی دانشگاه تهران و آزادی دانشجویان بازداشت شده ادامه  داشته  تجمع خاتمه یافت!و فردا  ساعت ۱۲ در دانشکده علوم اجتماعی تجمع برگزار خواهد شد!

پانوشت:

۱-دلم می خواد از خودم بنویسم حتی اگر تو بگویی به طرز تهوع آوری رمانتیک نوشته ام!می خواهم خودم را به زندگی بگویم حتی اگر تو می گویی تکراری شده ام !

۲-امروز خیلی ها را دیدم که خوشحال بودند از این شلوغی ها!خیلی ها را دیدم که از درس و کلاس فارغ شده بودند...و من هرگز درباره  این جنگهای بی پایان احساسی نداشته ام! اما آنچه به تمامی در می یابم با هم بودن است!...

امروز بعد از همه آن شور و شعار هایی که حاکم بود بر فضای خاک آلود ذهنم ، به خانه باز می گشتم!....آسمان آبی ست کماکان...پیرزن آن طرف خیابان بلال می فروشد و یاد شاملوی بزرگ می افتم:

و می دانی که امنیت بلال شیر دانه ای ست که تنها در قفس به نصیب می رسد!

سوار تاکسی می شوم پیرمرد می پرسد دانشگاه شما هم شلوغ شده؟می خواهید انقلاب کنید؟....خسته شدم !....میگویم اگر منظورتان دانشگاه صنعتی شریف است باید بگویم که آرام است!درباره انقلاب نمی دانم!شما چه می گویید؟نگاهم می کند!اشکهایش را با دست خشک می کند و می گوید :چه کسانی انقلاب می کنند دخترم؟می دانی؟....می گویم:آنهایی که نمی توانند سرنوشت خودشان را انتخاب کنند!...چیزی نمی گوید..و  نوای غمگین مرغ سحر ....و سکوتی بی پایان...

به آخر خط رسیدیم ..می گوید مراقب خودتان باشید!من هم لبخند می زنم ...از پل عابر بالا می روم!آسمان دود آلود است اینجا!پسرک معتاد افتاده آن کنار!بالای پل عابر!...در دل آرزو می کنم...آرزوی که همچون پرنداه ای بال می گشاید و می چرخد و آرام بر هوا می لغزد....آسمان لبخند می زند!...

به خانه می رسم!امتحان فیزیک...momentum /collision/Torque...کتاب را باز می کنم!چقدر دوست دارم که همه مفاهیم به اندازه مفاهیم فیزیکی منطقی و قابل قبول بود!...سارا به خانه می رسد ...می گوید:پیر شدی میترا!!می پرسم چرا؟می گوید :چرا دیگر آواز نمی خوانی؟؟...

می خوانم سارا جان !می خوانم!....می گذرد در شب آیینه رود...خفته هزاران گل در سینه رود....

+ نوشته شده در هفتم خرداد 1385ساعت 23:46 توسط مبارز کوچک |


به نام انسان...به نام عدالت

تا آخرین نفر.....تا آخرین نفس

 به گزارش صدای فردا در ادامه تجمعات دو روز گذشته در دانشگاه تهران سه شنبه شب دانشجویان این دانشگاه  اقدام به برگزاری تجمعی در کوی واقع در محله امیر آباد تهران کردند. طبق خبرهای رسیده تعداد این دانشجویان به 1500 نفر می رسید و یکی از دربهای این خوابگاه دانشجوئی شکسته شد و پس از آن تعدادی از دانشجویان به خارج از کوی رفته پس از آن  نیروهای ضد شورش یک بار وارد کوی شده وپس از مانور دادن از کوی خارج گردیدند.

 ورود نیروهای پلیس به دانشگاه و خوابگاههای دانشجوئی سابقه ندارد و در درگیریهای سالهای گذشته نیز همواره پس از گسترش درگیریها و شدت گرفتن بحران صرفا نیروهای لباس شخصی با حمایت پلیس وارد اماکن دانشجوئی می شدند اما در طی روزهای گذشته نیروهای پلیس وارد دانشگاه شدند. این امر در روزهای گذشته در دانشگاه تهران وامیر کبیر نیز اتفاق افتاده بود.

این تجمع پس از ساعاتی به درگیری با نیروهای لباس شخصی منجر شد که بر اثر آن تعدادی بسیاری از دانشجویان مضروب شدند وهمچنین یکی از دانشجویان از یکی از ساختمان ها به پائین پرتاب گردیده است که این عمل منجر به شکسته شدن استخوان های وی گردیده است. و حداقل 20 نفر به وسیله آمبولانس به مراکز درمانی منتقل گردیدند. همچنین تعدادی از نیروهای لباس شخصی از پشت کوی وارد خوبگاه شده و حداقل 7 تن از دانشجویان را بازداشت کردند.

در حال حاضر کوی دانشگاه کاملا در محاصره نیروهای ضدشورش و یگان ویژه می باشد و حضور نیروهای لباس شخصی در اطراف کوی کاملا محسوس است.

بنابر اخبار امروز( چهارشنبه) دانشگاه تهران تعطیل می باشد.

 گفتنی است که ظهر امروز(چهارشنبه) دانشجویان دانشگاه امیر کبیر مجددا تحصن خود را آغاز خواهند نمود و شایان ذکر است که شب گذشته دست کم 100 نفر از دانشجویان این دانشگاه شب را در صحن دانشگاه به سر بردند.

   به گزارش خودم :ساعت ۱.۳۰ دانشگاه تهران...در خیابان ۱۶ آذر...همه جا پر از نیروی انتظامی و لباس شخصی ست!با بدبختی وارد  دانشگاه می شم...فضا به شدت ملتهب شده...حدود ۳۰۰ نفر از دانشکده علوم اجتماعی راه افتاده اند!اولین چهره آشنا :ع .ع !!!دومین چهره هم م. گ!بچه های شریف واقعآ شریفند!و البته سر درد هم دارند بسیار!!

از علو م اجتماعی به فنی از فنی به پزشکی از پزشکی به دندان پزشکی و از آنجا هم به ادبیات و از ادبیات هم به سر در دانشگاه!

آنجا بابا سعید را هم دیدم!...بچه ها جلوی سر در ایستاده و شعار می دهند:

حکومت فاشیستی نمی خوایم نمی خوایم!

جمهوری اسلامی نمی خوایم نمی خوایم!

پلیس مزدور نمی خوایم!...

دانشجو می میرد ذلت نمی پذیرد!(احتمالآ یاد ۲۲ اسفند نمی افتید!!؟)

دانشجو دانشجو اتحاد اتحاد...

ای مردم با غیرت اتحاد اتحاد....

هموطن آذری حمایتت می کنیم

و آنها که از نرده ها بالا رفته بودند ..پیراهن خونی  را بالا برده بودند و فریاد می زدند :مرگ بر دیکتاتور!

کلآ آنچه امروز دیدم با تجمعات روزهای گذشته تفاوتهایی داشت!انگار قبح خیلی چیزها از بین رفته بود!بعضی شعار ها آنقدر بی پروا داده می شدند که من گاهآ شک می کردم به آن آدمها!!به هر حال الان ساعت ۴ بعد از ظهر است!فردا امتحان ریاضی دارم!گفتم بنویسم که یادم نره!

دانشگاه بیدار است هم چنان!....

»»»ساعت ۴:۱۵:

به گزارش عابد توانچه بین ۸۰۰ الی ۱۰۰۰ نفر از دانشجویان به منظور حمایت از دانشجویان مستقر در کوی دانشگاه در مقابل دانشکده ی حقوق دست به تحصن آرام زده بودند که با شکسته شدن درب جنوبی دانشگاه و ورود ۷۰۰ نفر از نیروهای لباس شخصی که در حال نوحه خواندن و سینه زدن هستند، هر لحظه امکان درگیری شدید بین نیروهای لباس شخصی و دانشجویان وجود دارد. 

انتظامات دانشگاه عملا در این ماجرا دخالت نمی کند و دو گروه در فاصله ی دو متری از هم صف آرایی کرده اند.

این جاده برای ماندن نیست....»» وبلاگ وقایع کوی:کوی

+ نوشته شده در سوم خرداد 1385ساعت 23:47 توسط مبارز کوچک |


با عقيق و سبزه و آينه.
داسي سرد بر آسمان گذشت
که پرواز ِ کبوتر ممنوع است.

صنوبرها به نجوا چيزی گفتند
و گزمه‌گان به هياهو شمشير در پرنده‌گان نهادند.

ماه
برنيامد.

+ نوشته شده در دوم خرداد 1385ساعت 23:50 توسط مبارز کوچک |


عشق برای آنکه محقق شود باید قوانین دنیای ما را زیر پا بگذارد.عشق رسوا و خلاف قاعده است.جرمی ست که دو ستاره با خارج شدن از مدار مقررشان و به هم پیوستن در میان فضا مرتکب می شوند.مفهوم رمانتیک عشق که متضمن گسستن و گریختن و فاجعه است یگانه مفهومی ست که امروز ما می شناسیم چون همه چیز در جامعه مانع آن است که عشق انتخابی آزاد شود.

پانوشت:

این نوشتار را تنها نوشتم که روی دلم نماند!این نوشتار را برای آن ستاره نوشتم!برای اشکهای دیروزش!برای مهر و محبتی که من آن را تمام و کمال حس کرده ام!برای نازنینم!برای او تا همیشه...

برویم ای یار شکسته دل که قامت این سوگ کشیده تر از عمر من و توست....

حرفهای زیادی مانده که نگفتم!و این روزها دریغ که فردا مثل گذشته نیست که بتوانم بی پروا بنویسم!دیشب تا صبح روحم را بخیه زدم تا از هم نپاشد..تا بماند....تا بخواند!و همه حرفها هم بماند برای روزهای مبادا...بماند برای فردا....فقط این را می دانم که از همه سایه هایی که از کنارم می گذرند دلخورم.آخر روزی بود (و یا شاید هست هنوز)که بر دنیا عاشق بوده ام!و عشق را فرصت آن نیست که به بهانه ای بیندیشد....

+ نوشته شده در دوم خرداد 1385ساعت 23:48 توسط مبارز کوچک |


X

یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق...
*در صورتی که درباره ی نوشته های وبلاگ انتقاد و یا پیشنهادی دارید ایمیل بزنید


آبان 1387

مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384

فردا
داروک
آیه نامه
آهستگی
تحرک متروک
درد آبی تنهایی
با پچپچه های پاییز
زاده ی این کهن سرا
انسان طراز نوین
واژه نامه ی سیاسی
چگونه پولاد آبدیده شد؟
انجمن دوستداران احسان طبری
زبان و ادبیات فارسی
چاوشان نوزایی کبیر
تارنگاشت مهر
موزيکولونيا
خشت خام
محاوره
غار من


Design by : Night Skin & Edited By me