و مفهوم واقعی زندگی در زیبایی و نیروی تلاش به سوی هدف است و هستی هر لحظه باید هدفی بس عالی داشته باشد... و از او پرسید من انسان کنجکاوی هستم!تو برایم بگو هدف ادبیات چیست؟در زندگی هیچ چیز مهمتر از انگیزه فعالیت انسانی نیست..بیا صمیمانه صحبت کنیم... و پاسخ داد هدف ادبیات این است که به انسان کمک کند تا خود را بشناسد و ایمان خودش را تقویت کند،میل به حقیقت و مبارزه با پستی ها را در وجود مردم توسعه دهد و بتواند صفات نیک را در مردم بیابد و در روح آنها غرور و شهامت را بیدار کرده تا مرومی بهروز شوند و بتوانندخود را با روح مقدس زیبایی ملهم سازند یا با هر چه می تواند به زندگان جان تازه بخشد... اما رفیق! در دنیایی زندگی می کنیم که انسان برده زندگی خود است...از حقایقی که خود درست کرده نتیجه می گیرد و به خود می گوید این قانون تغییر ناپذیر است !و فراموش می کند در راه زندگی خلاق و آزاد ،در راه مبارزه برای این حق که سنتهای کهنه را در هم بشکند و زندگی نوینی پدید آورد سدی نهاده ...و دیگر او مبارزه نمی کند!بلکه سازش می کند! به من نشان دهید !آن آرمانهایی را که به خاطر آنها می توان دست به کارهای خطیر زد!به همین دلیل روح خلاقیت تا این حد زبون شده...عده ای نادانسته و کورکورانه در تکاپوی چیزی هستند که به روحشان الهام شود و ایمان مردم را نسبت به آن برانگیزاند... به من بگو مبشر چه رسالتی هستی؟آیا آنچه می نمایی هستی؟آیا اصلآ حق داری به مردم بیاموزی؟بیداری احساسات نیک با این کلمات سرد؟هرگز! آیا توانسته ای ضربان نبض زندگی را تسریع کنی؟؟
+ نوشته شده در سی و یکم مرداد 1385ساعت 22:35 توسط مبارز کوچک |
وقتی زندگی رو می بازی به "خاطره" پناه می بری...می خواهی بفهمی از کجا شروع شد!امان از وقتی که در این دور لایتناهی می افتی!....پیدا نمی کنی...پاره پاره اند...باید بدوزیشان...اندازه ذهنت کنی...می گردی و این گشتن تنها وقت تلف می کند!_ نوعی خودکشی در یک لحظه _ خر ِ این و آن را می گیری ، مثل یک کاشف می یابی و بعد مثل یک فیلسوف شک می کنی...دوباره می گردی...سر نخ را گم می کنی..هیچ وقت آرام و قرار نداری چون اساسآ جایی نمی یابی تا قرارت دهد..لت و پار با تکه های خورد شده....گرفتاری عجیبی ست اما چاره نداری...پس بیخ خر ِ چه کسی را باید بگیری؟آن گند را باید از کجا بیرون بکشی و آن دشنه را به چه فرو کنی؟بغض را چه کنی؟گاهی سوزن ذهنت روی یک حادثه گیر می کند... تکرار...تکرار ...خسته می شوی... مرغ عشق ها را آزاد کردم...آخر پرنده فروش می گفت:حواست باشه اینا همیشه جفتن!تنهایی روزگارشون سر نمی یاد...! بی بی از پشت عینکش نگاهم می کند...می خندد و می گوید:ما اینجا قانون نداریم اما الاماشاالله قاضی زیاد داریم!! من پشت سرم را نگاه می کنم...و می دانم که لحظه های شروع همیشه لحظه های ترسند... بی بی گل ها رو آب می ده ...بلند داد می زنه...خدا نیاره اون روزی رو که آدم رو فروش بیفته!...ادامه می ده...زندگی یه بازاره ...وقتی می خری سری!وقتی می فروشی خاک تو سری! من نگاهت می کنم...سرت را روی دستهایت گذاشتی تا نیفتد!ولی افتاد...قطره های اشکت چای را شور کردند...پشت پنجره کلاغ ها منتظر غروبند...کلاغها رفتن ِ آفتاب را هولناک می خوانند...تا گذار از روز به شب را تیره تر کنند... چه مرگشان است...؟پیشوازی شب؟....تو عصبانی هستی... من دیشب خواب یک ستاره دیدم که روی سرما لیز می خورد و دور می شد...اینجا پر از کلاغ است....!
+ نوشته شده در سی ام مرداد 1385ساعت 21:34 توسط مبارز کوچک
هنوز ما را "اهلیت گفت" نیست! کاشکی "اهلیت شنودن " بودی! "تمام گفتن" می باید و تمام "شنودن: بر دلها مُهر است بر زبانها مُهر است و بر گوشها مُهر است... شمس تبریزی می خواستم دیگر ننویسم...می خواستم امروز برایتان بنویسم نقطه ! ته خط.... می خواستم نوشته هایم را بگذارم برای روز مبادا...در دفتر خاطراتی که هرگز کسی نخوانده اش... به پنجره "فردا" عادت کرده بودم...به امیدی که مرا بر دار خود آونگ کرده بود... اما افسوس که حرفی نا گفته مانده هنوز... پست "" حساسیت هایی بر انگیخت که هنوز آتش آن همه وجودم را می سوزاند.نوشتم چون مصلحتی در کار نیست آنجا که وجدانی هست!نوشتم چون رفقایی دارم که دوست می دارمشان!حتی اگر دوست داشتن اینجا ممنوع است!نوشتم چون سرخی اش را باور دارم!نوشتم حتی با آنکه می دانستم کسی را ندارم که با دلش مرا بخواند... من درباره بحث پیش آمده میان رفقایم اظهار نظر نخواهم کرد زیرا که یک ۶ ماه در انجمن بودم و ۶ ماه دیگر را هم ممنوع الورود!نمی دانم آن روزها چه گذشته بر رفقایم ...اما دروغی نشنیده ام از دوستانم!..شروین را به خوبی می شناسم...آرمان را نیز هم و صادق را که در این یک سال بارها از او آموخته ام...ندیده بودمشان هرگز اینگونه غمگین و رنجور...حتمآ حرفهایی بوده که این چنین آزارشان می دهد... و اعتماد می کنم اما قضاوت مبارز کوچک بماند در قلبی که این روزها به شدت تنها شده!(تو هم با من نبودی نازنین!...) اما برای خودم، شروین،آرمان و صادق و کیوان می نویسم: رفقای من! ما می دانیم!اما دانستن کافی نیست!باید یاد بگیریم!آن را نیاموخته ایم هنوز!... و در آخر برای خودم می نویسم: نه جدال کن و نه خاموشی گزین در میان سخن گفتن و سکوت زبان سومی هست...آن را بیاب... که همه گفتنی ها نا گفته در آن است.. یقین را وامگذار که بر فراز قله باورت پرچم فتح به اهتزاز در آرد... به شک نیز مجال پیروزی مده... در میانه شک و یقین احساس سومی هست...که هنوز کسی آن را نیافته... من آموخته ام:تنها تنها... تنها این چنین بودنی و این چنین شدنی یعنی رهرو حقیقت شدن! که آن سان گام بردارم که اندیشه ام همواره جاری باشد هرچه خواست براند ...بی آنکه در گل فرو رود ...
+ نوشته شده در بیست و ششم مرداد 1385ساعت 22:42 توسط مبارز کوچک |
رفقای من ///لام... حرفهایی هست همیشه برای نگفتن!و انگار همیشه آن حرفها حقیقی اند...روزهای زیادی می گذرد که می خواهم برایتان بنویسم...راستش می دانم با گفتن این حرفها شاید از من ناراحت شوید اما باید بگویم ...آخر رفیق خواندم شما را!رفیق یعنی همه چیز... راست گفته او که سیاست همان کهن نهادی ست که بنیادش خون ستم ستیزان ،خرد اندیشه ورزان ،جبر جباران است...و چه بسیار زنان و مردانی که قدم در این راه گذاشته و زندگی خویش را در مرگ و زجر و فقر نشاندند...اما براستی آنجا که مبارزه در کار است هراسی نیست... مبارزه...طبقه..سرمایه....دیکتاتور...پرولتاریا.... هرگز واژه ها نمی ترسند...پشت سر هم می آیند و فریادشان می کنیم...اما امروز می خواهم اعتراف کنم که می هراسم...و آموخته ام که شجاعت نبود ترس نیست!شجاعت رویارویی و چاره جستن است! می هراسم رفیق...می دانی؟ من از آدمهایی که دوستان و دشمنانشان را بر مبنای ایدئولولوژی تمیز می دهند می هراسم...از آدمهایی که تعصب چشمهایشان را کور و گوشهایشان را کر کرده می هراسم...من از اینکه در تاریخ جبر ماتریالیستی آدمها را مهره ناچیزی بدانم و همه آرمانهایشان را تابعی از اراده جمع ،می هراسم!من از اینکه زندگی هزاران انسان آرمان جو تباه شود می هراسم...و من معترضم به تو! به این تکرار مکرر معترضم!و تویی که بر همه چیز صحه می گذاری!قهرمان می سازی و تاریخ نمی خوانی! تاریخ بشر سرشار از رهانندگان و از خود بی خود شدگان است که می خواهند انسانها را به سرزمین موعود راهبر باشند اما به محض اینکه پیروانشان از درک واقعیت باز می مانند و دل به راهبری آنها می بندند ناگهان نقاب چهره منادیان رهایی می افتد و رهروان را به دلخواه خویش امر و نهی می کنند و هرکه با ما نباشد بر ماست!آنگاه هر که بر ما باشد دشمن ماست و هر که دشمن است را به نفرین ابدی محکوم می سازند...و "باید " ها و "نباید " ها می شوند مسند قدرت صاحبان اقتدار!همان منادیان رهایی دیروز! رفیق...من از اینکه پرچم سرخ در دست دارم شادم...می دانی چرا؟ آخر قدم در راه جنبشی گذاشته ام... جنبشی در ستیز کار و سرمایه با هدف دستیابی به سوسیالیسم!یک جنبش ضد دیکتاتوری و ضد امپریالیستی...نبردی بر ضد هر نوع بهره کشی و تاریک اندیشی..نبردی برای رهایی محروم ترین اقشار اجتماع...(نبردی عظیم برای اکثریت عظیم!) جنبشی که نمی خواهد به انسانها "نان " بدهد!می خواهد غرور انسانی را به زحمتکش ترین اقشار جامعه باز گرداند.. من جنبش سرخ مان را دوست دارم...اما تو از مارکسیسم می گویی به مثابه همان کتابهای آسمانی که لایتغیر است و مقدس!اما آنچه برایم تقدس داشت آن بود که مارکسیسم هدیه ای از زمین به آسمان است با همه اشتباهات انسانی اش!...آنچه من در سر می پرورانم آینه تمام نمای جهانی ست که در مارکسیسم، انسانی جلوه می کند و باور کردنی !...و به قول آن دوست عزیز ایدئولوژیهامان دیگر چراغ راه ما نیست!فقط حرکتمان را کند تر کرده است! رفیق صمیمی من...تو از کوبا می گویی ...از فیدل...از "چه"...اینان همام اسمهایی هستند که می شناسیم و چه بسیار آنانی که نمی شناسیم شان..فیدل را دوست دارم...همه آنهایی که شوری در سر و امیدی در دل دارند را دوست دارم!...تو از من ناراحت می شوی اما من درباره فیدل قضاوت نخواهم کرد... هنوز آرزوی ۱۰ سالگیم را به یاد دارم!می خواستم رئیس جمهور شوم!۹ سال گذشته و من می خواستم رئیس جمهور شوم!اما اعتراف می کنم که من زبان سیاست نمی دانم!آخر تنها یک شاعر کوچکم!شاعر یعنی کسی که درد را با همه وجودش در می یابد...همیشه وطن شاعر زیباترین سرزمین است!همیشه وطن شاعر همه جهان است!همیشه شاعر را برای زندگی :همان یک لبخند کودک دیروز...همان دستان زحمتکش پدر...همان تکاپوی آموختن...همان تقسیم یک تکه نان...همان آسمان آبی و دریای پر خروش..همان دوست داشتن بی دریغ ...بس است!مرا...تو را بس است! من مارکس را بسیار دوست دارم...به خاطر همه آن انسانیتی که در نوشتارش دیده ام...لنین را دوست می دارم...فیدل را...کوبا را ...ایران را... ولی اسلحه را از کمرم باز کردم!من هرگز یاد نگرفته ام دروغ بگویم!و در این بازار کالایی جز دروغ مبادله نمی شود...مرا از قضاوت درباره آنها که دوستشان می دارم عفو کن...بگذار دوستشان بدارم...حقایق تلخ حاکم بر مناسبات سیاسی و حزبی را با شاعران چه کار....بگذار تا همیشه همه مبارزان را دوست داشته باشم!... برایم نگو از خنجرهای پنهان میان پیراهن..برایم نگو که آن همه مردند تا بگوییم آنها از ما بودند و برای ما مرده اند...برایم نگو .... من می خوانم هنوز...پرچم سرخ...سیب های سرخ...گل های سرخ را دوست می دارم...تو را که رفیق می خوانمت دوست دارم ...آدمهایی که سرخ نیستند را هم دوست می دارم ... اما رفیق آادمها را فراموش کرده ایم...آدمها را گم کرده ایم... پانوشت:دلتنگی هایم را حتی باد دیگر ترانه ای نمی خواند...مبارز کوچک را تنها گذاشته اید...تنهای تنها...
+ نوشته شده در هفدهم مرداد 1385ساعت 22:38 توسط مبارز کوچک |
باد که می پیچد ...انگار هزار برگ از هزار تاریخ بی هیچ تحریف به زبان می آیند آه اگر روزی کوهها سخن آغاز کنند صفحه های بی شماری از تاریخ را باید پاره نمود آه اگر روزی کوهها سخن آغاز کنند تمام پرچمها سر افکنده می شوند... صمد بهرنگی: مشروطه دوباره برقرار شد اما وضع توده هاي مردم فرقي نكرد. گرد آزادي ستار خان در تهران در دوران حكومت مشروطه! به دست همانهايي كه سنگ آزاديخواهي و مشروطه به سينه مي زدند گلوله خورد و خانه نشين شد و بعد حيدر عمو اوغلو اجباراً جلاي وطن كرد. چرا كه امثال اين آزادگان سد راه اشراف بورژوا – فئودال بودند كه ميوه ي درخت مشروطه را چيدند بي آنكه در كشت و پرورش آن دستي داشته باشند.
+ نوشته شده در پانزدهم مرداد 1385ساعت 22:37 توسط مبارز کوچک |
و زندگی شاید میان پرده دو خواب است نسیمی سرد در سپیده دمان که با عبورش چشم می گشاییم لحظه ای از وزش سرد به هم می شویم و دوباره چشم بر هم می نهیم.. کنار پنجره اتاقم ایستاده ام...شبهای زیادی ست که درست نمی خوابم...خواب پدر بزرگ رو می دیدم...عرق سردی بر پیشانی ام نشسته...کورسوی نور از دوردست این شهر پر آشوب به چشم می رسد ...باز هم منم و کاغذ و قلم... این بار برای پدربزرگ... پدربزرگ من در سال ۱۳۰۷ در سیاهکل متولد شد...دریک خانواده متوسط..پدربزرگ بر خلاف خیلی از بچه های آن زمان به مکتب رفت و خواندن قرآن و مثنوی را یاد گرفت...پدرش از عاشقان مولانا بود و از معتمدان روستا به شمار می رفت...و شاید تنها به همین دلیل در ۲۰ سالگی پدربزرگم با مادربزرگم که دختر کدخدا بود ازدواج کرد...گرچه از بیست سالگی تحولی شگرف در زندگیش رخ داد و جنگ با خان روستا را بر زندگی بی دغدغه ترجیح داد و رنجی ۵۰ ساله بر خانواده اش تحمیل کرد... بار ها به زندان افتاد ...بارها خانه شان را به آتش کشیدند و در تمام آن سالها مادربزرگم بود که ستون آن خانه رو به ویرانی به شمار می رفت. با وجود آنکه ۱۱ سال از مرگش می گذرد هنوز در ذهن من یگانه چهره مصمم و جنگنده ای ست که تا به آخر قرار را بر فرار ترجیح می داد... از ۱۱ سال پیش پدربزرگ دیگر آن مبارز گذشته نیست...نبود مادربزرگ او را پیر تر از گذشته نشان می دهد...و شاید نوعی احساس گناه...از آن همه سالی که با مشقت بر خانواده اش تحمیل کرده بود اما پدربزرگ همیشه با افتخار از آن سالها یاد می کرد...وقتی بر خان روستا پیروز شده بودند،و پدربزرگ زمینها را قسمت می کرد....هنوز روستای گوکه جاده هایی دارد که زمانی پدربزرگم ساخته ..هنوز همه با احترام از پدربزرگ حرف می زنند...اما این روزها پدربزرگ دردهایی دارد که کسی نمی فهمد...من اشکهایش را دیده ام!و چه تلخ... دوری مسافت بهانه خوبی نیست اما من تقریبآ دوبار در سال پدربزرگ را می بینم!و هربار به دلیل شباهت ظاهری بسیار با مادربزرگ این دیدار ها پر از اشک و دلتنگی ست!..آخرین بار عید بود که پیش پدربزرگ رفتیم... همیشه قبل از اینکه بگویم..خودش کتاب مثنوی را باز می کرد و می خواند...و گاهی از من می خواست بخوانم...گاهی قرآن هم می خواند...و ما آنقدر بحث می کردیم که بابا عصبانی می شد و من مجبور می شدم ساکت بمانم... وقتی سوم دبیرستان بودم ...به پدربزرگ گفتم که مسیحیت را بر اسلام ترجیح می دهم...پدربزرگ ناراحت بود...خیلی زیاد اما...بحث می کرد..کتاب معرفی می کرد...من هم می خواندم...داستان فراز و نشیب تحقیقاتم درباره ادیان به آنجا رسید که مامان و بابا رو خواستند مدرسه!و من تعهد دادم که مسلمانی از همه چیز بهتر است! پدربزرگ دیشب زنگ زد...از من پرسید:از آن روزی که می خواستی مسیحی شوی آیا زندگیت بهتر شده؟آیا پیشرفت کرده ای؟ پرسید مبارزه در چه حاله؟میترای من حالش خوبه؟...امتحانا چه طور بود؟دانشگاه؟... پدربزرگ می پرسید و اشک امان نمی داد جواب بدهم...پدربزرگ هم دلتنگ شده بود...نمی دانم از کجا می دانست چه بر من می گذرد اما می دانست... پدربزرگ می دانست که روزهاست من درباره ادیان نمی خوانم...می دانست در ذهنم چه می گذرد...می دانست قلبم اما می تپد هنوز...می دانست چه دشوار سالی بر من گذشت...می دانست... از من خواست برایش نامه ای بنویسم... من هم داشتم می نوشتم که خوابم برد...خواب پرتگاهی دیدم که از آن بالا داشتم به پایین می افتادم...اما سقوط را ترجیح می دادم به ماندن در سرزمینی که از آسمانش آتش می بارید...پدربزرگ زیر آتش ایستاده بود و می گفت بمان...!همین جا بمان!اینجا بهشت است! من می خواستم سقوط کنم به سرزمین پرندگان...به سرزمین دریاها...دستان پدربزرگ می لرزید!من رهایش کردم....و سقوط کردم... از خواب پریدم...به پدربزرگ زنگ زدم...برایش تعریف کردم ....می خندید...می گفت : دختر مبارز من!از چه در رنجی؟خودت را رها کن...و برایم خواند: زمان چه قدر لیز بود ما در جاده عمر لیز خوردیم گامی بر نداشتیم تا از مرداب پیری سر در آوردیم پیری یعنی فهم نفهمی!پیری یعنی دست فروشی جمله های بی خریدار.... پیری یعنی متانت اجباری...یعنی فرصتی دو پهلو برای خواندن و راندن مرگ میترای من! خوش به گام آن عزیز که نقشش این جمله را نقاشی می کرد: که در این جاده چگونه می توان لیز نخورد و گام برداشت... چه زیباست گل نیلوفری در مرداب.... پانوشت: اکبر محمدی درگذشت...صدایی نیست...شیوا را بخوانید...گفته بودی زنده است باد!
+ نوشته شده در هشتم مرداد 1385ساعت 22:36 توسط مبارز کوچک |
| |||||