كلاس هاي دبستان مكعب هاي عظيم بهم پيوسته نگاه هاي مبهوت بر دانه هاي معلق گچ در هوا خيابان را نگاه مي كنم !! چشمان مضطرب كودكي كه دست در دستان مادر دارد ! رهگذران در عبور از كوچه هاي خاكي نماي جنگ خروسان لاري را با وحشت ديدگاني مدور بر نزاع حدقه مي زنند همينان كودكان شان را به صف مي كشند تا آرام آرام سياهي هواي سپيد بيرون را با چشمان خامشان لمس كنند. اشك كودكان هفت ساله با تسكين خيالي سخت بر ذهن ما به لبخندي سپري مي شود بر آن گونه ها رودي جاري ست رودي پنهاني كه از دوگانه آب بندهاي زمردينشان لبريز گشته است در آن رود ماهياني روانند. ماهياني از جنس درد ميان خنده هايي يكريز اي پيله هاي ابريشم پروانه خواهيم شد اي خروسكان لاري ديوانه خواهيم شد آرامش خوابي شبانه با سقوط سنگيني شكسته است اي كودكان دبستاني پروانگاني ديوانه خواهيم شد!!
+ نوشته شده در بیست و چهارم مهر 1385ساعت 11:45 توسط مبارز کوچک |
راستی در کدام حراجی بود
که فریاد زدیم ما مهیای غارت شدن هستیم؟
از ستون سنگی تخت جمشید
تا ستون شهرها،خانه ها ،آدمها
سنگ تمام گذاشتند
و اکنون پس از این حراج
از انسان برایم دو خاطره مانده است
یکی خاطره انسانی که برای فروش خود التماس می کرد و خریداری نداشت
و دیگری خاطره انسانی که برای خرید او التماس می کردند اما خودش را نمی فروخت
شاید برای یافتن خاطره سوم است
که هنوز در راهم.....
+ نوشته شده در نوزدهم مهر 1385ساعت 22:9 توسط مبارز کوچک |
نامم را بر سنگ گور ننویسید ولی حکایت عاشقی ام را بر آن بنگارید: اینجا دختری آرمیده که به برگی عاشق بود و در مرکب غرق شد.
+ نوشته شده در ششم مهر 1385ساعت 22:12 توسط مبارز کوچک |
| |||||