تبليغاتX
فردا

نظام قدرت در جامعه مدرن بس ریشه دار تر و نا مرئی تر و اغوا کننده تر از قدرت در نظام سنتی است و چه بسا مهمترین ویژگی جامعه مدرن این است که نظام قدرت در آن خود را به شکل علم و حتی رهایی می نمایاند...

در نظام سنتی قدرت به شکل مقرراتی اعمال می شد که آزادی های افراد را محدود کرده و به طور مشخص انسان را نشانه می گرفت اما در نظام جدید مسئله اصلی به هیچ وجه مجبور کردن افراد به اطاعت از مقررات نمی باشد.بلکه در نظام جدید ، رفتار مطلوب فرد همان رفتار معمولی و طبیعی موجودی ست که "ساخته و پرداخته"نظام جدید است...

خصیصه اصلی این نظام به اصطلاح پیشرفته و مدرن این است که آرام و غیر نمایشی ست و در نتیجه تاثیر عمیق و بی وقفه ای می گذارد..این قدرت بر خلاف قدرت کلاسیک هیچ مرکز مشخصی ندارد و در سراسر شبکه اجتماعی پراکنده شده اند .و کارگزاران اصلی آن دانشمندان علوم اجتماعی، روانشناسان ،مددکاران،معلمان و شهروندانی ست که این مقولات ملکه ذهنشان شده و حالت طبیعی پیدا کرده است.و همه اینها ویژگی دولت رفاه اجتماعی ست نه حکومت استبدادی پیشین!

و اینجاست که انسان باوری در برابر این نظام جدید به کلی خلع سلاح می شود و توان نقد اجتماع معاصر را از دست می دهد. و شاید بخش نوستالژیک داستان آنجا ست که مفاهیم آزادی ذهنیت و حقوق فردی خود از عناصر تشکیل دهنده نظام قدرت مدرن اند...و به جای اینکه این مفاهیم مبنای نقد وضع  موجود قرار گیرند، ابزار اعمال قدرت و استثمار گشته اند. و شاید تلخ تر آن است که نتیجه بگیریم استناد به ارزش های انسان باورانه عصر روشنگری به استقرار اشکال جدیدسلطه کمک بیشتری می کند تا رسیدن به آرمانهای والای نخستین...

نتیجه گیری را به خواننده وامی گذارم...و منتظر نظرات موافق و یا بعضآ مخالف می مانم...

آیا این رابطه ها و نهاد های سرکوبگر جامعه مدرن نتیجه ضرورت تاریخی بوده اند؟ آیا اصولآ نظام قدرت مدرن قابلیت دگرگون شدن را دارد؟  چگونه؟؟ آیا اصلآ این نقد به انسان باوری پذیرفتنی هست؟؟ 

+ نوشته شده در بیست و ششم تیر 1386ساعت 22:3 توسط مبارز کوچک |


 لشکر گرسنگی پیش می رود

پیش می رود تا سیر شود از نان

تا سیر شود از گوشت

تا سیر شود از کتاب

و آزادی...

از پل هایی می گذرد باریکتر از موی و تیز تر از شمشیر

پیش می رود همه پای در خون

لشکر گرسنگی پیش می رود ...قدم ها همه از آذرخش

سرود ها همه از آتش

و نشان پرچم ها شان نقش امید...

امید ٍ امید ها نشان پرچمشان....

لشکر گرسنگی به پیش می رود و می کشاند بر دوش...شهر ها را

با کوچه های تنگ و تاریک اش...

می کشاند بر دوش ....دودکش کارخانه ها را

و خستگی پایان ناپذیر پس از کار را...

لشکر گرسنگی پیش می رود و می کشاند بر دوش روستا ها را

با خانه هایی چون لانه ی خرس

و ساکنینی که جان سپرده اند در حسرت مشتی خاک

در این سرزمین پهناور

لشکر گرسنگی پیش می رود...

تا سیر سازد گرسنگان را از نان

تا سیر سازد تشنگان را از آزادی

لشگر گرسنگی پیش می رود همه پای در خون

 

پانوشت:

1-شعر بالا از کتاب "سرود نوشندگان آفتاب " ناظم حکمت انتخاب شده است . 2- تردید نام ما را از قصه پاک می کند...3- پنجره های تنگ را دوست ندارم.

+ نوشته شده در بیست و پنجم تیر 1386ساعت 22:1 توسط مبارز کوچک |


شبی زیبا بود...از آن شبها که تنها به هنگام جوانی به درک آن توانایی...آسمان بدان سان پر ستاره بود که انسان با دیدن آن بی اختیار از خود می پرسید :چگونه مردمانی چنان بد اندیش و هوس کیش در زیر چنین آسمانی به زندگی سرگرمند؟؟

 

پانوشت: 1- فیلم " شبهای روشن" را دوست دارم...دیشب یک بار دیگر دیدم اش...تنهای تنها...خیس ..

2- راست می گفت که حتی بهترین آدمها هم مثل یک راز از هم دورند..با صد هزار مردم تنهایی ..بی صد هزار مردم تنهایی...3-ابر ها هم مرا فهمیده اند..پراکنده می بارند...4- فکر می کردم تنها رسالتم " دروغ نگفتن " است ...انگار از همه دروغگو تر منم!

+ نوشته شده در بیست و پنجم تیر 1386ساعت 21:59 توسط مبارز کوچک |


زن:خواب می بینم...

مرد:چه خوابی؟؟

زن:خواب می بینم که هفت شبانه روز باران می بارد و تمام جهان شسته می شود...و از این میان تنها نقشی از جهان بر جای است...

مرد:و آن نقش ؟

زن:تو چه فکر می کنی؟

مرد:نقش گنگی ست که من از آن بی خبرم!

زن:و آن نقش ،نقش آدمی ست که گریستن را از یاد برده است...

مرد:زن یا مرد؟

زن:آدمی...آدمی که رنج می کشد اما فریاد نمی داند...

زن:ای کاش می خوابیدم...بدون کابوس و رویا...بدون هراس بیداری...

مرد:بخواب...

زن:خوابم را...ترسها و آرزوهایم ربوده اند..ای کاش برایم قصه ای می گفتی...

مرد:قصه!؟ نه ! ممکن نیست...

زن:تنها قصه ای برای خواباندن کودکی گریان...قصه ای از دیوان و پریان...از عشق دخترکان منتظر...قصه ای از عشق و شوریدگی.کاش قصه ای می گفتی...

مرد:مرا صدای قصه نیست...صدایم کجاست؟

زن:آنجا که دلت مانده است...

مرد:دلم را سالها پیش به نسیمی بخشیدم....

زن:تنها منم ...هم اینک قصه ام...هم قصه گو...هم شنونده همه ی قصه های جهان...هم اینک خود قصه خویشتنم...قصه می گویم ...قصه می شنوم...و خود قصه می شوم...قصه من قصه باران است ...قصه ی رقص میان اشک و عشق...

اگر قصه گویی نماند ،قصه ها می میرند...بی قصه آرزویی نخواهد بود...

دو مرغ آخر سیمرغ ،راز همه ی قصه ها را به سینه دارند...و شرط این است...سی پرنده...سی قصه...و در شب سی ام وقتی آخرین قصه گفته شود پرندگان به قاف عشق می رسند و سیمرغ را می بینند...

مرد:اما پرندگان رفتند و قصه ها نگفته ماند...پرندگان راه را رها کردند و گریختند...

زن:و از آن روز ما تنها ماندیم...دو پرنده در باران و راه ناپیدا...

از میان شما دلسوخته کدام است؟کدامین کس است که به مردم عاشق است؟و نمی ترسد اگر بسوزانندش یا بسوزد؟...از میان شما کدام قصه گوست که پا بر زمین بگذارد و قصه ی دو مرغ آخر عشق را باز بسراید...؟

از میان شما کدامیک عشق و شور و ترانه را برای مردم هدیه می آورد؟...

 

پانوشت: 1-  کتابی از چیستا یثربی خوانده بودم که از میان همه جملات عمیق و تاثیر گذارش همین ها در خاطرم مانده بود(با تصرف و تلخیص) 2- افسوس که بهترین کلام ،آخرین آن است و آخرین همیشه دیر بر زبان می آید...3 – دل پریان همیشه بی صدا می شکند...

+ نوشته شده در دوم تیر 1386ساعت 22:1 توسط مبارز کوچک |


X

یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق...
*در صورتی که درباره ی نوشته های وبلاگ انتقاد و یا پیشنهادی دارید ایمیل بزنید


آبان 1387

مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384

فردا
داروک
آیه نامه
آهستگی
تحرک متروک
درد آبی تنهایی
با پچپچه های پاییز
زاده ی این کهن سرا
انسان طراز نوین
واژه نامه ی سیاسی
چگونه پولاد آبدیده شد؟
انجمن دوستداران احسان طبری
زبان و ادبیات فارسی
چاوشان نوزایی کبیر
تارنگاشت مهر
موزيکولونيا
خشت خام
محاوره
غار من


Design by : Night Skin & Edited By me