شبها تو در دریای بالای سرت ستاره صید می کنی...پشت تلسکوپ همه ی چیز های دور نزدیک ترند...کاش تلسکوپی داشتم...روزها که می آیند..پنجره اتاقم را باز می کنم...پنجره ای که به پنجره همسایه باز می شود و آسمانی در کار نیست دیگر!من بر خلاف تو روزها را بیشتر دوست دارم...من همه آدمهای این شهر را دوست دارم ! شاید به این خاطر که همدیگر را نمی شناسیم... صبح که می شود از خانه بیرون می زنم...لبخند می زنم ( لبخند را بر خودم تحمیل می کنم )کیفم را پر از شیشه های آب می کنم...بچه های داخل اتوبوس و مترو همیشه بهانه ی آب می گیرند...و من چه قدر شاد می شوم وقتی آنها لبخند می زنند و لبخند هاشان مثل من مصنوعی و بی روح نیست!...مسیر های طولانی را طی می کنم...از جنوب تا شمال...مردم را نگاه می کنم...با هم حرف می زنیم ...با هم دوست می شویم...اما دوستیهامان هم شبیه لبخند های من است!...از کنار پارکها که می گذرم نگاهم را می دوزم به بچه ها...می دوم...چرا وقتی بزرگ شدم دیگر مراقب درخت و خورشید و آب و آسمان و ماهیها نبودم؟و چه خوب که بچه ها هنوز صدا ها را خوب ِ خوب می شنوند...و مراقبند....از کنار کافه ها که می گذرم بوی تند قهوه بیرون می زند...آنجا پر از دود است و آدمهایی که با هم بحث می کنند و آنهایی که دو عدد اند ! من با هیچ کس حرفی نمی زنم و کسی هم منتظر من نیست...چیزی هم نمی نوشم! قهوه های مصنوعی و آدمهای مصنوعی...من نفسم تنگ می شود...روزنامه را بر می دارم...هیچ خبری از زندگی ننوشته...من از همه ی آنچه روزم را ساخته فقط یک برگ کاغذ و یک خودکار و یک شیشه آب دارم...من با تنهایی ام صمیمی ام...با هم کوه می رویم...با هم فیلم می بینیم....با هم به بچه ها آبنبات می دهیم...تنهایی ام سعی نمی کند از من آنچه نیستم بسازد...او همه ی مرا می شناسد...او با من قهر نمی کند اعصابش از دست بنزین و هر کوفت دیگری خرد نیست..او شعر می گوید...پرواز می کند و اصلآ با این همه ترافیک هیچ کاری ندارد...با من کتاب می خواند..از دست نویسنده عصبانی می شود...به زمین و زمان غر می زند...فلسفه می خواند...تاریخ می خواند...هیجان زده می شود...از شوق سرفه اش می گیرد.... به هر حال من تنهایی ام را بسیار دوست دارم. احساس موثر بودن نمی کنم و نبود این احساس روانم را می آزارد....تنهایی هم برای دردم هیچ کاری نمی تواند بکند . البته من این ها را به او نمی گویم چون ممکن است او هم به درد من دچار شود وبه خاطر مفید نبودن خودش را از طبقه بیستم آن برج بلند به پایین بیندازد و من دیگر نمی دانم در نبودش چه کار باید بکنم! در میانه ی راه مترو تا خانه، پیرمردی را می شناسم با چشمان سبز و اشک آلود انگار!روی یک صندلی چرخدار می نشیند و یک ملافه ی سفید هم روی پاهایش می اندازد...و منتظر به دوردستها نگاه می کند ....هر باری که از کنارش رد می شدم مثل بچگی هایم سعی می کردم بفهمم چه گذشته ای داشته...و خیال می بافتم...امروز نگاهش کردم و گفتم :سلام!!....به من لبخند زد و با مهربانی گفت:سلام! و همین...تنهایی ام خندید....نمی دانم پیرمرد آیا هنوز جلوی در خانه اش روی صندلی چرخدار نشسته یا نه ! اما می دانم که سلام کرده ام و کسی بدون آنکه به دنبال دلیل بگردد پاسخ گفته...تنهایی ام را آنجا گذاشتم تا مراقب پیرمرد باشد... خودم هم با خودم آواز می خوانم...و غار تنهایی ام گوش می کند... پانوشت: 1- یادداشتهای روزانه ،صادقانه ترین نوشته ها هستند.2- آیا حکمت اپیکوری راست می گوید که انسان به جهان پر درد و رنجی پرتاب می شودو یگانه ارزش بدیهی و قابل اعتماد ، لذتی ست که انسان بتواند ،خود،احساس کند،هر چه قدر ناچیز و کم ارزش...جرعه ای آب گوارا...نوازشی و یا نگاهی به آسمان!؟ 3- به راه زندگی از زندگی بایست بگذشتن.
+ نوشته شده در بیست و نهم مرداد 1386ساعت 22:23 توسط مبارز کوچک |
تئاتر کارگاه پرورش رویا ست.. بازیگران فروشندگان مواد مخدر اند! در تماشاخانه های تاریک انسان به خدا بدل می شود و کارهای بعید از او سر می زند « برتولت برشت » برشت را دوست دارم...به خاطرترسیم آن آرمانشهری که با هر کس و هر آنچه عدل ستیز در تنازع است ، به خاطر انسان مداری زاید الوصف اشعاری که خلاقانه و به دور از هرگونه تکلف "انسان بودن " را ترویج می دهد...و براستی که انسان بودن دشواری وظیفه است... برتولت برشت (زاده ۱۰ فوریه ۱۸۹۸ - درگذشته ۱۴ اوت ۱۹۵۶) نمایشنامهنویس و کارگردان تئاتر و شاعر آلمانی سوسیالیست و کمونیست بود. او را بیشتر به عنوان نمایشنامهنویس و بنیانگذار تئاتر حماسی، و بهخاطر نمایشنامههای مشهورش میشناسند. اما برتولت برشت علاوه بر این که نمایشنامه نویسی موفق و کارگردانی بزرگ بود، شاعری خوشقریحه نیز بود و شعرها، ترانهها و تصنیفهای پرمعنا و دلانگیز بسیاری سرود. او سرودن شعرهایش را در ۱۵ سالگی و پیش از نمایشنامهنویسی آغاز کرد و نخستین سرودههایش را بین سالهای ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۷ سرود و آنها را در نشریات محلی منتشر کرد. در سال ۱۹۱۸، هنگامی که به خدمت سربازی اعزام شد افزون بر کار در بیمارستان نظامی پشت جبهه، سرودههایش را همراه با نواختن گیتار برای سربازان میخواند و آنها را مجذوب نوای گرم و سرود دلنشین خود میکرد. شعرهای نمایشی برشت را از مهمترین آثار او دانستهاند. اینها شعرهایی هستند که به صورت سرود، تصنیف یا ترانه وارد نمایشنامههای او شده و به مناسبتهای موضوعی خاص یا برای غنا بخشیدن به موضوع و افزایش اثرگذاری، به صورت پیش درآمد، میانپرده، موخره یا در میان متن آوردهشدهاند. این شعرها اغلب طنزآمیز یا هزلآمیز هستند و زیر پوستهٔ شوخطبعانهٔ خود مفاهیم بسیار جدی و آگاه کننده داشته و پیامرسان ایدههای نقادانه و اجتماعی برشت هستند. بیشتر نمایشنامههای برشت دربرگیرندهٔ یک یا چند سرود، ترانه و شعر است. لینک های مرتبط: + + + و روشنفکران و مبارزه طبقاتی وسقوط مجروح پانوشت: ۱-امروز پنجاه و یک امین سالگرد مرگ برتولت برشت است.
+ نوشته شده در بیست و سوم مرداد 1386ساعت 22:23 توسط مبارز کوچک |
خاک عاشقی می داند گریه می کند رنج می کشد...صبر می کند....سر به آستان مرگ می گذارد... بر شانه هایش می گرید اما نمی میرد.. خاک عاشقی صبور است بر برگهای پاییز بوسه می زند...تقدیر جهان را عوض می کند جوانه ها را بیدار می کند و درختان را خواب می کند اما خود هرگز نمی خوابد خاک عاشقی صبور است که سالها و سالها برای آسمان هم صبر می کند و من همانم که از خاک بر آمده ام...چون خاک عاشقم و چون خاک روزی صبور خواهم شد پانوشت:1- اگر هزار بار دیگر هم ممنوع الورودم کنی من از تو متشکر می مانم،تو به من یاد دادی که دنیا خیلی بزرگتر از این دانشگاه صنعتی لعنتی ست!2-من دلم فقط یک سیب می خواهد که تقسیم اش کنیم و هر کس به تناسب نیازش....3- از وقتی کافه تیتر را بستند نمی دانم کجا می شود آرام بود. 4- وقتی بچه بودم شبها کابوس می دیدم...از ترس بیدار می شدم اما بابا می گفت تو بزرگ شدی برگرد توی اتاقت و سعی کن بخوابی...و هیچ وقت اجازه نمی داد کنارشون بخوابم!و از همان روزها من فهمیدم که این کابوس ها فقط متعلق به من است و هیچ کس حتی بابا در اونها سهیم نیست...تازگی ها روزها هم کابوس می بینم. 5- خیلی کوچولو بود...اسمش سارا بود...افغانی بودند فکر کنم...چشمای قهوه ای اش شبیه بادام بود! ازش پرسیدم اینجا چی کار می کنی؟..بهم گفت :بستنی می خوری؟؟...5 سالش بود!...خوشمزه ترین بستنی دنیا رو خوردیم باهم...من با خیال مهربان کودکان زنده ام....کودکی ام را به من بازگردانید ! 6- برای هر چیزی همیشه نخستین باری وجود دارد....7- کبریت های صاعقه بالاخره شب را نابود می کنند.
+ نوشته شده در چهاردهم مرداد 1386ساعت 22:25 توسط مبارز کوچک |
باد که می پیچد ...انگار هزار برگ از هزار تاریخ
بی هیچ تحریف به زبان می آیند آه اگر روزی کوهها سخن آغاز کنند صفحه های بی شماری از تاریخ را باید پاره نمود آه اگر روزی کوهها سخن آغاز کنند تمام پرچمها سر افکنده می شوند... ۱۴مرداد ۱۳۸۶ جنبش آزادی خواه و عدالت خواه مشروطه در ایران ۱۰۱ ساله می شود ۱۴ مرداد سال ۸۶ و ۱۰۱ سالگی مشروطه در حالی می رسد که محمد هاشمی، علی نیکونسبتی،علی وفقی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی ،حنیف یزدانی، عبدالله مؤمنی، بهرام فیاضی، حبیب حاجیحیدری، مرتضی اصلاحچی ، مجتبی بیات ،مسعود حبیبی، سعید حسین نیا، آرش خاندل،اشکان غیاسوند، احمد قصابان، مجید توکلی، احسان منصوری و امیر یعقوبعلی در بند هستند. به احترام این فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس هاي ايراني با دانشجویان دربند" تغییر دهیم. به اميد آزادي تمامي دوستان دربندمان. پی نوشت : از همه وبلاگهای حامی این طرح میخواهیم که با همین پست به روز باشند و برای سرعت بخشیدن به روند همبستگی وبلاگ نویسان و دانشجویان به جز تبلیغ هایی که در سایت ها و وبلاگ های پرخواننده می کنیم هر کس حداقل ۱۰ نفر از دوستانش را برای پیوستن به این حرکت جمعی دنیای مجازی و همبستگی با دانشجویان دعوت کند. دعوت شده اید: شروین ، امید ،آرش ،حمید ،سامان ،ارنستو ،آرمان ،خاله نینا ،داروگ ،هماهنگ (اهمیتی ندارد چقدر یکرنگ بوده ایم...امروز زخمی بر شقیقه هاشان است...درنگ نکن رفیق!)
+ نوشته شده در دهم مرداد 1386ساعت 22:25 توسط مبارز کوچک |
گوته در اثرش "فاوست" شاعرانه ترین و نیرومند ترین بیان از ایده ی زایندگی انسان را به نمایش می گذارد... او می آموزد که نه مالکیت و نه قدرت و نه ارضای نیازهای حسی هیچ یک نمی توانند اشتیاق انسان به کسب معنا در زندگیش را متحقق کنند.انسان فقط با فعال بودن ٍ زاینده است که می تواند درکی از زندگی اش داشته باشد.او در چنین حالی که از زندگیش لذت می برد آزمندانه به آن نمی چسبد . او آزمندی نسبت به داشتن را طرد کرده و با بودن محقق شده است ...او پر می شود چراکه خالی ست...او بسیار می شود زیرا که اندک است. هگل کامل ترین بیان را از "انسان مولد " ارائه می دهد : یعنی فردی که تا آنجا "او " هست که منفعل و پذیرنده نیست بلکه به طور فعال با جهان مرتبط است:یعنی فردی که فقط از طریق تولید در روند به چنگ آوردن و فهمیدن جهان قرار دارد و بنابر این ، از این طریق جهان را از آن ٍ خود می کند.به نظر هگل رشد همه قدرتها و استعداد ها و هنر های بالقوه یک فرد نه از طریق پذیرندگی صرف بلکه بوسیله عمل پیوسته و مدام ممکن است.از نظر گوته، اسپینوزا،هگل و مارکس انسان فقط تا حدی زنده است که مولد باشد و تا آنجا که جهان خارج از خود را در عمل متجلی کننده ی قدرتهای انسانی مخصوص خود درک کند و با همین قدرتها آنها را "انسانی " کند. به میزانی که انسان مولد نیست به همان میزان منفعل است :هیچ است،مرده است!در این روند تولید است که انسان ماهیت خویش را محقق می کند.و همگام با محقق شدن ماهیت انسان می توان به نیاز های انسان واقعی و آرمانهایی که در آن نیاز ها ریشه دارند دست یافت...(سرشت راستین انسان- اریک فروم) تبصره 1- بابای من چند روز پیش بازنشسته شد...هر چند که به شدت نسبت به این واژه ی "باز + نشسته " حساسیت داره و سعی می کنه دنبال کاری باشه که به زندگیش معنای دوباره بده!زیرا که براستی به قول هگل بزرگوار: هر انسانی از رهگذار "کار" خود جهانش را محقق می کند!..البته با توجه به شرایط سخت و طاقت فرسای کارخانه و استثماری که در طی این 30 سال بر پدرم و سایر کارگران تحمیل شده بود من منتظر بودم که بابام وقتی بازنشسته می شه خیلی خوشحال هم بشه! اما بر عکس بابا دلش برای اون دستگاه های پِرس که بند های دو تا از انگشتاش رو قطع کرده ، برای خستگی بیکران آدمهایی که آنجا کنار هم در خط تولید کار می کردند تنگ شده...بابا حوصله ی خوندن کتابهایی که بهش معرفی کردم رو نداره...به من هم مدام پیشنهاد می کنه که درس بخونم....خودش سیگار می کشه مدام....مامان هم همش غر می زنه که سیگار نکش...حضور بابا در خونه بر خلاف سالهای گذشته همه چیز رو عوض کرده...بابا زود رنج شده و غیر قابل درک...بابا دوست داره برگرده سر کار...با وجود همه ی... 2- از اینکه توی خیابان چیزی ببینم و ساعتها چشم هایم اشک آلود باشند و همه ی مردم با کنجکاوی نگاهم کنند نمی هراسم...از همه ی مبارز کوچکی که روزگاری می شناختم فقط چشمهایش باقی مانده...تو گفتی که یک روز همه ی دنیا در اشک های من غرق می شوند....یادم هست.... 3- رانندگی کردن را دوست دارم!...آن پیرمرد مهربان که به من رانندگی می آموزد می گوید که نباید به همه آدمها راه بدهم!!گاهی حق تقدم با من است....می گوید به راست راهنما می زنی و به چپ می پیچی!!...می گویم همه برعکسش را می گویند!با او به اتوبان می رویم...من آهستگی را از سرعت بیشتر دوست دارم!هر چند که وقتی جوانتر بودم فکر می کردم می شود با سرعت رفت و لذت برد!پیرمرد می گوید فلسفه با رانندگی جور نیست دخترم!پیرمرد همه بعد از طهر های تمرین هامان را می خوابد ...و من هر وقت خاموش کنم هم بیدار نمی شود!و این خوب است....و من آن ماشین را دوست دارم...مثل دیوار های اتاقم ...اما ماشین پیرمرد را بیشتر دوست دارد..آخر پیرمرد زبانش را بهتر می فهمد... 4- من به لطف انگشتهای فلزی که جسمم را ویران می کنند و روحم را آزاد ، ایمان دارم.
+ نوشته شده در چهارم مرداد 1386ساعت 22:26 توسط مبارز کوچک |
زیبا ترین حرفت را بگو شکنجه ی پنهان سکوتت را آشکار کن و هراس مدار از آنکه بگویند ترانه ی بیهوده می خوانید... چرا که ترانه ی "ما" ، ترانه ی بیهودگی نیست چرا که عشق حرفی بیهوده نیست.... حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید به خاطر فردای ما اگر بر ما ش منتی هست... چرا که "عشق"، خود "فردا" است...خود "همیشه " است... کانون نویسندگان ایران از مردم ایران دعوت کرده است تا به مناسبت هفتمین سالگرد خاموشی احمد شاملو، شاعر بزرگ و آزادی خواه ایران، روز سه شنبه دوم مرداد ماه از ساعت ۵ تا ۳۰/۶ عصر در گورستان امامزاده طاهر – مهر شهر کرج حضور یابند ... کوچه ی ما تنگ نیست شادمانه باش! و شاهراه ما از منظر تمامی آزادی ها می گذرد! مردم آزاده! به مناسبت هفتمین سالگرد درگذشت احمد شاملو ، شاعر آزادی ، گرد هم می¬آییم تا خاطرهی انسان بزرگواری را پاس بداریم که هستی و شعر خود را صرف پیکار با وهنی کرد که بر تبار انسان می¬رود، شاعر بزرگی که تا واپسین دم حیات هرگز از اندیشه ی بهروزی مردم ، آزادی و نبرد با جهل و سانسور و نابرابری فارغ نبود. گورستان امامزاده طاهر – مهر شهر کرج – ۲ مرداد ۱٣٨۶- از ساعت ۵ تا ٣۰/۶ عصر پانوشت: 1- منبع خبر : اخبار روز می باشد.2- راست می گفتی...تاریخ ادیب نیست اما لغت نامه ها را اصلاح می کند....
+ نوشته شده در دوم مرداد 1386ساعت 22:27 توسط مبارز کوچک |
| |||||