پرده ی اول *
یک هفته ای می شد که مادربزرگ در خانه ی ما بود...مریض شده بود، روح آبی خانه مان!
تا صبح نمی خوابید ...دکتر ها نمی دانستند کجای کار می لنگد که بی بی خانه مان اینچنین دست و پاهایش درد می کنند و پریشان شده.
روی پشتی نشسته بود و با من درد و دل می کرد...از پیری می گفت...مادربزرگ دلش خیلی گرفته بود.با هر کلمه اشک هایش روان می شدند...دلم مچاله می شد وقتی گریه اش می گرفت!
تا آن روز فکر می کردم که اگر پیر و از کار افتاده شوم روزی،خودم را با سیانور خلاص می کنم! مادربزرگ اما کلی نوه و نتیجه داشت که می خواست فردایشان را به نظاره بنشیند!مادربزرگ نگران بود!که نکند اندوهی سر رسد از پس کوه...
پرده ی دوم*
سوار اتوبوس می شوم...اتوبوس سواری صبح ها ، وقتی همه خوابشان می آید و من کنجکاو به صورتشان خیره می شوم و لا به لای خطوط صورتشان به دنبال امید می گردم،بسیار جذاب است!
سوار اتوبوس که شدم...پیرزن با عصا به کوله پشتی ام زد.سلام کردم.از لای قاب عینک سیاهش نگاهم کرد:اینجا توپ خونه ست؟ ....نه! اینجا انقلابه!و داره می ره به سمت آزادی!توپخونه نداریم !
پیرزن آلزایمر داشت!نمی دانست حافظه اش را کجای این سالها از دست داده اما می دانست که باید از اتوبوس پیاده شود!فریاد زدم: آقا نگهدارید!یکی اینجا باید پیاده شه!
راننده از توی آینه نگاهم کرد!خب یالا پیاده شو دیگه...و هرچه حرفهای زشت می دانست به من و پیرزن با هم زد!
پرده ی سوم*
از پجره به بیرون نگاه می کردم!همه ی آنها که شاهد و ناظر فحاشی های آقای راننده بودند،نگاه سنگین شان را از روی من بر نمی داشتند!انگارکه منتظر باشند!...اتوبوس ترمز محکمی کرد...یک پسر بچه با دوچرخه اش پریده بود جلوی اتوبوس.سر پیرمرد محکم به میله خورد!راننده چشمهایش را بسته بود انگار ..باز هم فحش می داد!
پسر بچه سالم بود
اعصاب همه ی آدمها خورد بود
در لابه لای خط های صورتشان امیدی نبود!
فقط صدای جغجغه ی دخترک موطلایی بود که می آمد.
راننده آرام تر می راند.
پیرمرد سرش را می مالید و زیر لب غر و لند می کرد.
پسرک جوان هنوز به من نگاه می کرد و می خندید.
پانوشت: من نمی دانم پیری چه هست و چه نیست! می دانم که مراقب باید بود.
مراقب پدربزرگ ها و مادربزرگ ها.
از کی و کجا ما یادمان رفت که زندگی کوتاهتر از آن است که دست ِ کم اش بگیریم!؟
+ نوشته شده در هفدهم تیر 1387ساعت 21:38 توسط مبارز کوچک
بهم گفت : بیمار شدیم!
باور نکردم!
این روزهای کشدار و گرم و بی تحرک تابستون رو دوست ندارم...
هر کاری می کنم ، انگیزه ای پیدا کنم...ایده ای...نگاهی...هیچ!
می رم استخر
و فکر می کنم که شاید بشود دیوانگی را در آبهای استخر غرق کرد!
امروز سینما رفتم.
حس ِ پنهان.
فیلم خیلی خوبی نبود
اما من همه ی فیلم را با دقت دیدم بی آنکه به ساعت موبایلم نگاه کنم.همه ی فیلم رو دیدم و 1 ساعت و اندی اشک ریختم و با شخصیت های مختلف فیلم همدردی کردم .راست می گفت: بعضی آدمها قبل از مرگشون فاسد می شن و بو می گیرن...
من این روزها چشمهایم اشک آلودند...لطفآ به رگ روستایی من هی دست نزنید!
+ نوشته شده در سیزدهم تیر 1387ساعت 16:0 توسط مبارز کوچک
دخترک به پدرش گفت: دلم می خواهد بدانم مورچه ها که معروف اند به زندگی جمعی چطور زندگی می کتتد؟
پدر لحظه ای درنگ کرد و بعد بلافاصله گفت...مورچه قلدر و زورگوئه حکومت می کرد...سالیان دراز!تا اینکه مورچه های کارگر دست به دست هم دادن و انقلاب کردن! و مورچه قلدر َ رو از حکومت بر کنار کردن...و خودشون حکومت راه انداختن و هزار بار بد تر از اون به بقیه زور گفتن و اینجوری بود که کولونی به گه کشیده شد. و بچه مورچه ها از انقلاب نا امید شدن و زندگی مرداب شد.و همه ی مورچه ها توش فرو رفتن.
+ نوشته شده در چهارم تیر 1387ساعت 11:30 توسط مبارز کوچک
+ نوشته شده در یکم تیر 1387ساعت 19:13 توسط مبارز کوچک
| |||||