جایی دور از آدم‌ها

نهایت تلاش

۱۴۰۱/۰۳/۳۱

اون آخرین بازمانده بود، اون رو هم ازم گرفتی.

:))

۱۴۰۱/۰۳/۳۱

اون عصری که برات ویس ضبط می‌کردم، سرد بود 

و من بعد اون دلم یخ زد...

 

هنوزم قشنگ یادمه. 

 

:)

۱۴۰۱/۰۳/۲۹

از زخم‌هات حرف نزن، جای زخم‌هام درد می‌گیره.

 

:)

۱۴۰۱/۰۳/۲۶

آدم‌ها غریبه ببین تو رو ! 

 

 

من!

۱۴۰۱/۰۳/۲۶

می‌دونی من آدم‌ها رو زود می‌بخشیدم 

زود از کارها و حرف‌هاشون می‌گذشتم ولی 

یه وقت‌هایی هم بود که یادم می‌افتاد 

 ‌‌‌که چی شد!

چه حرف‌ها که نشنیدم.

چه زخم ‌‌‌‌‌‌ها که نخوردم.

چیقدر فرو ریختم.

 

:)

۱۴۰۱/۰۳/۱۶

امشب نباید اون شبی میشد که بفهمم به اون نقطه رسیدم 

که هیچکس برام مهم نیست. 

کرولال

۱۴۰۱/۰۳/۱۲

 

به نظرم آدم یا کر باشد و بعضی حرف‌ها را نشنود  ‌‌‌‌‌‌‌‌ 

یا 

لال باشد و بعضی حرف ها را نگوید. 

|من نوشت| 

 

 

 

چه سود!

۱۴۰۱/۰۳/۰۷

چه سود گفتن دردهایی که درمانی ندارد؟ 

درد که بر دل می‌زد...

بر جان می‌زد...

در ذهن می‌نشست...

هوای نوشتن بر سرم می‌افتاد...

هوای نوشتن...

هوای ساختن...

خلق کردن...

مثلا یادم می‌افتاد که من در زمان‌های نچندان دور، خوب می‌نوشتم...

نویسنده بودنم را قبول کرده بودم...

لحظه‌هایی در زندگی بود که به خود می‌آمدی و می‌دیدی 

هر آنچه داشتی را از دست دادی...

پژمرده شدی...

و قلم شاید همانی بود که تو را زنده می‌کرد...

 

شب شب

۱۴۰۱/۰۳/۰۶

لعنت به اون شبایی که حس میکنم اگه یکم بیشتر بیدار بمونم، 

باید تا صبح درد بکشم...

گریه کنم...

مرور کنم...

بشکنم...

پودر بشم...

 

دوری بین من و تو؛ دوری باغ و تماشاست

دوری بین من و تو؛ دوری ماهی و دریاست!

اما افسوس تورو خواستن دیگه دیره… دیگه دیره…

اما افسوس که نخواستن؛ دلم آروم نمیگیره!

 

پ.ن: زیر و رو شویم‌.

بال و پر

۱۴۰۱/۰۳/۰۴

شب! 

آقای امید می‌خونن و چه زیبا می‌خونن: 

 

هستیم را به اتش کشیدی،

سوختم من ندیدی ندیدی...

مرگ دل ارزویت اگر بود،

مانده بودی اگر میشنیدی...

پایان!

۱۴۰۱/۰۳/۰۳

 

Gözüm yaşarıyor, yüreğim yanıyor 

Olmasaydı sonumuz böyle 

Ahmet Kaya

کاش نصف درد منو، تو هم می‌کشیدی. 

تو از درد چی می‌دونی ؟  ‌

تویی که من رو گذاشتی وسط یه عالمه سوال، 

وسط چی شدها و چرا شد‌ها...

پر از حس‌های منفی که هر لحظه دارم تیکه تیکه میشم...

تو چگونه‌ای؟

کجای این زندگی داری به من و احوالم می‌خندی. 

 

!

۱۴۰۱/۰۳/۰۱

آخرین رفیقی که از دست دادم، رفیق نبود! 

| من نوشت |

ابزار وبلاگ
<-BlogAndPostTitle->