اون عصری که برات ویس ضبط میکردم، سرد بود
و من بعد اون دلم یخ زد...
هنوزم قشنگ یادمه.
میدونی من آدمها رو زود میبخشیدم
زود از کارها و حرفهاشون میگذشتم ولی
یه وقتهایی هم بود که یادم میافتاد
که چی شد!
چه حرفها که نشنیدم.
چه زخم ها که نخوردم.
چیقدر فرو ریختم.
به نظرم آدم یا کر باشد و بعضی حرفها را نشنود
یا
لال باشد و بعضی حرف ها را نگوید.
|من نوشت|
درد که بر دل میزد...
بر جان میزد...
در ذهن مینشست...
هوای نوشتن بر سرم میافتاد...
هوای نوشتن...
هوای ساختن...
خلق کردن...
مثلا یادم میافتاد که من در زمانهای نچندان دور، خوب مینوشتم...
نویسنده بودنم را قبول کرده بودم...
لحظههایی در زندگی بود که به خود میآمدی و میدیدی
هر آنچه داشتی را از دست دادی...
پژمرده شدی...
و قلم شاید همانی بود که تو را زنده میکرد...
لعنت به اون شبایی که حس میکنم اگه یکم بیشتر بیدار بمونم،
باید تا صبح درد بکشم...
گریه کنم...
مرور کنم...
بشکنم...
پودر بشم...
دوری بین من و تو؛ دوری باغ و تماشاست
دوری بین من و تو؛ دوری ماهی و دریاست!
اما افسوس تورو خواستن دیگه دیره… دیگه دیره…
اما افسوس که نخواستن؛ دلم آروم نمیگیره!
پ.ن: زیر و رو شویم.
شب!
آقای امید میخونن و چه زیبا میخونن:
هستیم را به اتش کشیدی،
سوختم من ندیدی ندیدی...
مرگ دل ارزویت اگر بود،
مانده بودی اگر میشنیدی...
کاش نصف درد منو، تو هم میکشیدی.
تو از درد چی میدونی ؟
تویی که من رو گذاشتی وسط یه عالمه سوال،
وسط چی شدها و چرا شدها...
پر از حسهای منفی که هر لحظه دارم تیکه تیکه میشم...
تو چگونهای؟
کجای این زندگی داری به من و احوالم میخندی.