جایی دور از آدم‌ها

🙃

۱۴۰۰/۱۰/۳۰

 

Hüzün hoş geldin, buyur otur 

 

برف بازی

۱۴۰۰/۱۰/۲۹

امروز هم خوش گذشت. 

💙❄️

حکایت

۱۴۰۰/۱۰/۲۸

توبه نمی‌کند اثر، مرگ مگر اثر کند. 

:))))))))))

۱۴۰۰/۱۰/۲۷

 

طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری

غلط می‌گفت خود را کشتم و درمان خود کردم

آینه

۱۴۰۰/۱۰/۲۶

وقتی که صورت‌تون رو می‌شورید، 

وقتی که دارید مسواک می‌زنید، 

وقتی که موهاتون رو شونه می‌زنید، 

چند ثانیه فقط توی آینه زل بزنید به خودتون، به چشاتون! 

ببینید چقدر خودتونید! چقدر غم توی چشاتون هست، 

چقدر برق شادی توی چشاتون گم شده! 

چشاتون نشون میده که چقدر سردرگمید! 

تجربه‌ی جالبی می‌تونه باشه این چند ثانیه! 

یا می‌خندید چون خودتونید، چون چشاتون آرامش داره.

یا گریه تون می‌گیره، برای اون همه درد، برای اون همه غم! 

مگه نمیشه آدم یه روز زل بزنه توی آیینه و برای خودش گریه کنه؟ 

یا هم اینکه‌‌...

غرق در یک بهت میشید، حیرت می‌کنید! جا می‌خورید‌. 

اینکه توی آینه هست کیه؟ 

حالت سوم میشه گفت مزخرف ترین حالت می‌تونه باشه. 

فرهاد هم توی آهنگش از این حالت سوم گفته : 

این غریبه کیه؟ از من چی می‌خواد 

اون به من یا من به اون خیره شدم 

برید گوش بدید. 🙂

|نگین پناهی|

ببار ای برف

۱۴۰۰/۱۰/۲۴

مثل برفی که روی درخت‌ها می‌نشست، بودی. اومدنت بی‌خبر بود.

نشستنت روی درخت قشنگ بود اما کوتاه هم بود، موندنت. 

چشم بهم می‌زدیم و باز می‌کردیم، دیگه نبودی. 

فقط نشون بودنت، یخ زدن وجود من بود.  

نشون رفتن یا نشون بودن ؟ 

|نگین پناهی|

 

خوشی‌ها

۱۴۰۰/۱۰/۲۳

امروز هم خوش گذشت. 

تئاتر خوبی دیدیم. 

❤️ 

شب آغاز تنهایی

۱۴۰۰/۱۰/۲۲

سکوتت را ندانستم نگاهم را نفهمیدی

نگفتم گفتنی هارو تو هم هرگز نپرسیدی

شبی که شام آخر بود به دست دوست خنجر بود

میان عشق و آینه چه جنگ نابرابر بود 

پ.ن : بشنوید داریوش رو، شاید حرف دل ماها رو داره میگه. 

پ.ن: خیلی شبه، خیلی.

 

 

 

 

می‌دونی همیشه کاری رو که بقیه میگن « نمی‌تونی» رو انجام بده. 

به خودت اعتماد داشته باش. 

بدون که می‌تونی. 

 

 

یه چیزی داره توی سرم میچرخه، یه چیزی! 

یه حرف، شاید هم یه دیالوگ! 

از اونایی که کلی حرف داره و هیچی نداره !

غم داره، شادی هم. 

بی تفاوتی داره و حسرت، امید هم. 

 حتی عشق! 

اون لحظه که خوندم، نوشتم! نفهمیدم .

می‌دونی الان توی این لحظه،

حس می‌کنم آنقدر حرف دارم که باید بزنم.

که باید کسی بشنوه، اما می‌دونی این کسی رو گفتن، راحت نیست. 

آدم به هر کسی نمیتونه حرف بزنه. 

حرف‌های توی مغزم، توی دلم به کی می‌خوان گفته بشن؟ 

نمی‌دونم. شاید هم می‌دونم. 

بعد از چند مدت متعادل، شاد، پر از انرژی مثبت، حال خوب، 

امشب حس میکنم غم داره میاد. 

نمی خوام دچارش بشم،  

یعنی می‌دونی، نمی خوام اون حال خوبی که پیدا کردم رو رها کنم.

اونی رو که آنقدر سخت به دست اومده و فکر کنم یاد گرفتم که چطور 

نگهش دارم. ( وی احساس قدرت دارد ) 

اما خب کاش اینجا میشد ویس گذاشت،

حس میکنم حرف‌هایی که دارم رو راحت تر بتونم بیان کنم تا بنویسم. 

تازگی ها فهمیدم که با این قلم هیچ وقت نتونستم حالم رو توصیف کنم.

:))))))

شب

۱۴۰۰/۱۰/۱۷

و هر شب دنيا يخ می‌زند.

انگار همه‌ی آدم‌های دنیا مرده‌اند،

و‌ من تقاص هراس همه ی آدم‌ها را یکجا پس می‌دهم.

 

عباس معروفی

 

 

هم قدم

۱۴۰۰/۱۰/۱۵

امروز به این کلمه زیاد فکر کردم، یعنی از همان لحظه‌ای که از خانه بیرون رفتم. می‌دانستم باید بروم و قدم بزنم تا این ذهن درهم ریخته، که باز خواب زیاد آن را از تعادل درآورده است، منظم شود. دست هایم را در جیب پالتو گذاشتم، قدم زدم. آفتاب زمستان می‌تابید. همانطور که قدم هایم را با احتیاط روی زمین یخ بسته می‌گذاشتم، فکر میکردم که دلم شاید حرف زدن هم بخواهد. حرف زدن ؟ نه! این روزها با آن بیگانه افتاده‌ام. شاید دلم فقط یک هم قدم می‌خواست. 

هم‌ قدم چه کلمه‌ی عجیبی، چه کلمه‌ی پر از مفهومی! به راستی هم‌ قدم چه کسی می‌توانست باشد ؟ چه کسی را من در اعماق وجودم هم‌قدم می‌دانستم ؟ کسی که باشد و حرف نگفته، بشنود‌. کسی که بتوانی با او کوچه به کوچه‌ی شهر را بروی! حرف بزند، گویی خودت سخن می‌گویی.

حتی اگر وقتش میان کوچه‌ای سکوت کردید، سکوت هم را هم بفهمید. 

گوشی را برداشتم، به دنبال هم‌ قدم لیست را چک کردم. 

پیام دادم‌‌. نه نگفت. آمد! قدم زدیم.

حرف زدیم.

خندیدیم.

سکوت کردیم..

و خوش گذشت.

برای هم قدم امروز : 💙 

 

مبادا...

۱۴۰۰/۱۰/۱۵

دهانت را می‌بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می‌پویند مبادا شعله‌ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی است نازنین

و عشق را کنار تیرک راهوند تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

روزگار غریبی است نازنین...

احمد شاملو

🥺

۱۴۰۰/۱۰/۱۴

ولی خودمونیما اونجایی که شادمهر گفته : 

آخه با هرکی غیر من حالت خوبه یعنی چی؟ 

دقیقا چه زجری کشیده . 

 

صبح بیدار شی، ببینی برف اومده. 🤩

می‌دونی، اگه پارسال بود الان توی کوچه و خیابون بودم. 

اما امسال دارم با بدبختی شیمی می‌خونم. 

چرا نمیرم زیر برف؟ 

به هزار و یک دلیل.

مهم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌ترینش ؟

نمی‌دونم. 

اون سرخی دست‌ها، اون گز گز کردن پاها، اون خرچ خرچ کردن برف،  

همه و همه قشنگه.

 

صدایم کن !

۱۴۰۰/۱۰/۱۳

صدایم کن.

صدای تو ترانه ست.

نفسهای تو در گوشم کلامی عاشقانست

اگر از بودن و ماندن بدون عشق دلگیرم،صدایم کن

به آوازی که من بی عشق میمیرم

اگر خوابم اگر بیدار اگر مستم اگر هوشیار...

 

و باز فرامرز اصلانی 🌱 

 

دوباره اسمم را به گونه ‌‌‌‌‌ای به زبان بیاور که گویی

گوش‌هایم برای اولین بار آن را شنیده است. 

:) 

 

دور

۱۴۰۰/۱۰/۰۸

یه وقتایی دور شدنم قشنگه...!

!

۱۴۰۰/۱۰/۰۸

ولی من چی بگم ؟!  

محسن چاووشی  میگه : 

هنوزم اون شبای گریه ی مستی رو یادم هست

کجا موهاتو وا کردی کجا بستی رو یادم هست

تو حق داری اگه رفتی اگه حرفامو یادت نیست

ولی منی که گفتی عاشقم هستی رو یادم هست

:)

خانواده

۱۴۰۰/۱۰/۰۷

میدانم که نوشتن می‌خواهم اما از چه نوشتن، نمیدانم. 

میدانی، یک تصویر دارم. دیشب، توی سرمای کوچه و خیابان، 

این من و بابا بودیم که با یکدیگر قدم می‌زدیم. 

حرف زدن‌هایمان، شوخی کردنش، قصه می‌گوید گاه و شعر خواندش 

هم محشر است اما میدانی حس گرفتن دست‌هایش،

اینکه می ‌‌‌‌‌‌دانی تا زمانی که دستت را گرفته 

است، قرار نیست سر بخوری، روی برف‌ها بیفتی و زخمی شوی‌.

احساس ناب امنیت دارد. احساس لمس بودنش...

احساس دلتنگی برای توحید، می‌دانی، برایم خیلی عجیب است 

که هنوز هم وقتی حس می ‌‌‌‌‌‌کنم دارم کم می ‌‌‌‌‌‌آورم،

دلم اگر یک نفر را در آن لحظه بخواهد، توحید است و بس! 

یادم است تولد پارسال، برایش نوشتم « پناه ترین پناه من»

پنجشنبه شب ها که مهمان مایند، سرم را میگذارم روی پایش، خودم را 

توی آغوشش جا می‌کنم، موهایم را نوازش می‌کند، می‌خندد، می‌خندم

حرف می‌زنم برایش، برایم گوش می‌شود. 

گله می‌کنم، غر می‌زنم، از رویاهام می ‌‌‌‌‌‌‌‌‌گویم،

و توحید همچنان موهایم 

را نوازش می‌کند. 

من زندگی می‌کنم تمام این لحظات را...

من عشق می‌کنم با همه‌شان...

و حالم با آن ها خوب است.

حالم چند مدت است خیلی خوب است، انگار قرص شادی می‌خورم. 🤪

 

سمفونی مردگان

۱۴۰۰/۱۰/۰۴

الان هوا یه جوریه که،

فقط باید سمفونی مردگان عباس معروفی رو بخونی. 

حیف که چند ساعته نه حوصله کتاب دارم، نه فیلم و نه آدمی زاد. 

🙃

پ‌.ن: نوک طلا توی زمستون مرد، روی برف‌ها. 

​​​​​​هر زمستونی که بشه، هر کوچه‌ای که برم، دنبال نوک طلا‌ها می‌گردم. 

​​​​​​

زمستون

۱۴۰۰/۱۰/۰۳

نمیدونی، تو که عاشق نبودی

چه سخته مرگ گل برای گلدون

گل و گلدون چه شب ها نشستن بی بهانه

واسه هم قصه گفتن عاشقانه

چه تلخه،چه تلخه باید تنها بمونه قلب گلدون

مثل من که بی تو نشستم زیر بارون زمستون 

این آهنگ هیچ وقت تکراری نمیشه. 

هیچ وقت .

برید گوش بدید افشین مقدم رو.

 

 

شاید!

۱۴۰۰/۱۰/۰۳

بیایید یه چیزی بهتون بگم، برگای خودم ریخته! 

کل داستان‌های ۹۹  رو خوندم، 

داستان های امسال رو هم خوندم. 

و توی اون ها هیچ بار موضوع داستان من عشق نیست. 

حتی رمانم رو هم که دارم می‌نویسم، تا حد امکان رئال اجتماعی دارم می‌نویسم.

و امشب درگیر داستانی ام که تار و پودش عشقه. 

و کل سیستمم بهم خورده. 

نمی دونم کی راهم رو از تم عشق جدا کردم، شاید نخواستم مثل نویسنده های دیگه فقط و فقط از عشق بنویسم. 

سبکم رو رئال انتخاب کردم، رئال سیاه! 

​​​​​​اما رومانتیسم رو خط زدم.

می دونی بیشتر که فکر می‌کنم، یه عزیزی یه روز گفت که: 

تا وقتی نمی دونستم عشق چیه، چیزای قشنگی ازش می نوشتم اما از وقتی اون رو فهمیدم دیگه نتونستم ازش بنویسم. 

شاید سال‌هایی که رومانتیسم رو خط زده بودم،

من هم فهمیده بودم عشق چیه! 

شاید.

پ.ن : داستان رو که تموم کنم

هم آهنگ رو میذارم براتونه و هم داستان رو.

 

مثل قشنگیه «مارگاریتا یه پرنده بود » 

حس می‌کنم این آهنگ اونقدر قشنگه که من نخوام براش داستان بنویسم....

!

۱۴۰۰/۱۰/۰۲

:))))))))))))))))))))))))))))))))) 

پلک‌هایت هنوز گرم نشده است، که دردش شروع می‌شود.کلمه است با انقباض می خواهد خودش را بیرون بریزد، هر بار شدت بیشتر می شود. درد بیشتر، کلمه‌های بیشتر! از مغزت تا دهانت، تا جایی که بتوانی کلمه را بر زبان بیاوری درد می گیرد. تمام وجودت قلم می‌شود. پشت پلک‌های بسته‌ات تصویرها کامل می‌شوند. دیالوگ‌ها گفته می‌شوند. درد بیشتر و بیشتر می‌شود. تصویر پشت تصویر، کلمه پشت کلمه، چند ساعت می‌کشد تا داستانت متولد شود؟ چند ساعت می‌کشد تا خیس عرق، نظاره کنی داستان متولد شده ات را، پرنده ای پشت چشمانت پرواز می‌کند، کسی این حوالی منتظر این داستان نشسته است.

پ.ن ۱ : خوابم می اید، حتی درد دارد کلمه بیدارت کند.

پ.ن ۲ : کاش توی دنیای داستان هم عمل سزارین انجام میشد. 😂

| نگین پناهی |

 

۱۴۰۰/۱۰/۰۱

می‌دونی، سر و صدا توی ذهنم باز زیاد شد. 

هر وقت می‌خوام ارتباط بگیرم با کسی، یه چیزی داره خفه‌م می‌کنه. 

هم می‌خوای و هم نمی‌خوای.  

اون خواستنه باعث میشه پیام بدی، زنگ بزنی ولی اون قدر  اون نخواستنه روی دلت پا می‌ذاره که نه می‌تونی خوب حرف بزنی، نه جواب بدی.

اسم این درد چیه واقعا ؟ 

سمپاته کشیدن رو دیدید؟ یه همچین حسی داره. 

هر چند نه غمگینم می‌کنه نه خوشحال. گیج می‌کنه فقط‌. گیج 

فقط اون دور شدن بهم لذت میده. 

و بلاتکلیفی، الان نمی دونم فردا کسی پیام داد، زنگ زد 

چقدر قرار کلنجار برم برای جواب دادن..

هر چند فردا می فهمم. 

و امشب هم حالم خوب است. 

و این حیرت انگیز و شگفت آور است. 🌝

 

 

 

​​​​​​

ابزار وبلاگ
<-BlogAndPostTitle->