جایی دور از آدم‌ها

متنفرم ازتون

۱۴۰۱/۰۶/۳۱

نوشته به زودی از نویسنده‌هایی که در زمینه دفاع مقدس فعالیت دارن، تجلیل میشه.

دوباره می‌گم من ریدم تو دفاع مقدس‌تون....

به عنوان یه نویسنده میگم از همه‌ی کسایی که از دفاع مقدس می‌نویسن متنفرم. و هیچ وقت حاضر نبودم و نیستم اثارشون رو بخونم.

حتی اگه بذارن وسط میدون شریعتی خودشون و اثارشون رو یک‌جا آتیش می‌زنم....

|اِلین|

۱۴۰۱/۰۶/۳۱

همین امروز توی سی و یک شهریور میگم که من هزار مرتبه اگه برگردم عقب بازم برای رفاقت با المیرا سرم رو بالا می‌گیرم.

خیلی‌ها کم دارن رفیقی رو که به خاطرش سرشون رو بالا بگیرن اما من دارم. هر چقدر زمان داره جلو می‌ره، هر چقدر آدم‌ها میان و میرن، المیرا کم رنگ نمیشه. همون جایی هست که نه سال پیش بود. تکون نخورده از قلبم. هر چقدر زمان می‌گذره به تک‌تک حرفایی که گفته می‌رسم.

۱۴۰۱/۰۶/۳۱

تا به حال

افتادن شاه توت را ديده اي!؟

كه چگونه سرخي اش را

با خاك قسمت مي كند

[هيچ چيز مثل افتادن درد آور نيست]

من كارگر هاي زيادي را ديدم

از ساختمان كه مي افتادند

شاه توت مي شدند.

سابیرهاکا

پ.ن : اینو از من اینجا داشته باشید.

یه روز المیرا داشت تند‌تند برام می‌نوشت:

«نگین بابای من، بابای تو ما رو با نون کارگری، با ( اصلاح فارسی چیزایی که المیرا گفت رو پیدا نمیکنم ) بزرگ کردن، حواست هست به این قضیه؟»

و حواسم خیلی ‌‌‌‌‌‌وقته نبود، مثل تموم وقت‌هایی که حواس المیرا بود و حواس من نبود.

المیرای لعنتی من. 🖤

۱۴۰۱/۰۶/۳۱

بابام از سرکار اومده، میگم چه زود اومدی

میگه از ظهر اردبیلم. می‌پرسم چرا ؟

جواب میده «کارگرم آتیش گرفته بود»

این هم یه روز عادی از زندگی کارگری.

یاد سابیر هاکا افتادم، برید شعرهاش رو بخونید.

شمایی که از زندگی کارگری چیزی نمی‌دونی، بخونید هاکا رو.

ماها زندگیش کردیم اما شما بخونید. :)

🕊️

۱۴۰۱/۰۶/۳۱

چرا هذیان رو ادامه ندادم؟

چون شبا قرص خواب می‌خورم تا بتونم بخوابم.

ایران

۱۴۰۱/۰۶/۳۱

اصلن دلم می‌خواد با گریه سرم رو بالا بگیرم و براتون دست بزنم.

چقدر خوبید آخه...

دیگه هیچکس نمی‌تونه بگه ایرانی جماعت بی‌غیرته که ظلم رو دید و صداش نیومد...

خیابون هامون داره غرق خون میشه...خون تک‌تک‌تون...تک‌تک‌مون...

:)))))))

۱۴۰۱/۰۶/۳۱

اگه اطراف منید، دوستی، آشنایی، چیزی... خواستم بگم که وقتی متوجهید دارم می‌پیچونم دیگه دنبال دلیلش نباشید.

ایران

۱۴۰۱/۰۶/۳۱

اصلن دارم می‌بالم به این غیرت و شجاعت.

😄

۱۴۰۱/۰۶/۳۱

یکی داره همه‌چیز رو می‌ذاره کف دست اون.

و این امروز خیلی روشن بود.

😑

۱۴۰۱/۰۶/۳۱

وقتی که جوونای ما دارند برای آزادی‌شون می‌جنگن، مدرس کنگره دفاع مقدس تو تلگرام گروه زده و داره از داستان حرف می‌زنه.

ریدم تو کنگره و دفاع مقدس‌تون.

دنبال داستانی ؟ تک‌تک ماها داستانیم....

🕊️

۱۴۰۱/۰۶/۳۰

همه عزادار سر به گریبون

مردا سر دار زنا تو زندون....

بانو هایده 🖤

۱۴۰۱/۰۶/۳۰

ولی جدی علی فقط کریمی :)))))))))))) ❤️

🕊️

۱۴۰۱/۰۶/۳۰

برای جوونای این خاک که ممکنه از خونه که میرن بیرون، دیگه برنگردن. :))))))))))))))))

خون می‌ریزد در دلم.

🌊

۱۴۰۱/۰۶/۳۰

وجودت مبارک داداش. ❤️

چونکه تولد توحیده.

غرور

۱۴۰۱/۰۶/۳۰

چه جوانانی اسماعیل.

چه جوانانی...

۱۴۰۱/۰۶/۲۹

خدایا این خورشیدت رو میشه محو کنی ؟

پختم حقیقتا.

۱۴۰۱/۰۶/۲۹

بی تعارف میگم کسی که توی این اوضاع یه فکر ازدواج باشه کسخله.

۱۴۰۱/۰۶/۲۹

حس می‌کنم من توی یه ایران دیگه زندگی می‌کنم، خانواده‌ام و حتی اون خانمی که امروز دوبار اومده خواستگاری برای پسرش توی یه ایران دیگه.

😂

۱۴۰۱/۰۶/۲۹

می‌خوام موهام رو کوتاه کنم، مامانم میگه که این کارو نکنیا، یه وقت نامزد می‌کنی.موهات کوتاه باشه زشته.

۱۴۰۱/۰۶/۲۹

آنقدر خونه مونذم، مامانم خودش فرستادم بیرون

:)))))))))))

۱۴۰۱/۰۶/۲۹

علی کریمی :)❤️

اینجا

۱۴۰۱/۰۶/۲۹

کاش این شهریور، مثل آبانِ ۹۸ تموم نشه.

و همه‌ی ما می‌دونیم چه غمی توی این جمله هست.

😬

۱۴۰۱/۰۶/۲۷

باور نمی‌کنم که همچین شب سگی رو من گذرونده باشم.

۱۴۰۱/۰۶/۲۷

دلا دیشب چه می کردی تو در کوی حبیب من

الهی خون شوی ای دل تو هم گشتی رقیب من

خیال خود به شبگردی ، به زلفش دیدم و گفتم

رقیب من چه می خواهی تو از جان حبیب من...

گفتید شعر بخونم تا آروم بشم، خواستم بگم که این شعر امروز کلا ورد زبونم شده. حتی تا همین ده دقیقه پیش. شعر قشنگیه. از شهریار.

مثل همه‌ی شعرهای شهریار 🌱

🐨

۱۴۰۱/۰۶/۲۷

امروز مامانم با تعجب گفت که «عجبیبه که تو امروز هم خونه موندی و نرفتی بیرون » و من نتونستم بگم که اونقدر کسلم این روزها که حتی فکر اینکه باید بلند شم، حاضر شم، برم بیرون هم خستم می‌کنه....

بوی ترس

۱۴۰۱/۰۶/۲۷

من بد خوابم، توی تموم این مدت، این بدخوابی تشدید هم میشه.

اما چیزی که چند شبه دارم متوجه میشم اینکه از وقتی پرده‌ی اتاقم عوض شده و اون پرده ضخیم رفته و جاش رو داده به یه پرده توری خوشگل، بد خواب تر شدم.

تازه فهمیدم که با پافشاری برای عوض کردن پرده، امنیت و آرامش اتاق رو بهم زدم. و الان چند شبه که نگام به پنجره می‌افته و می‌ترسم....

آنقدر می‌ترسم که دلم می‌خواد برم مامانم رو صدا بزنم، بیاد کنارم بخوابه تا من خوابم بگیره. الان نزدیک دو ساعته اونقدر ترسیدم که خوابم گرفته و پریدم از خواب.

و این خیلی وحشتناکه که الان دلم عین قلب یه گنجشک می‌زنه....

چه اشتباهی

۱۴۰۱/۰۶/۲۶

تو از منی که به جای پودر آویشن، پودر نعنا ریختم تو ذرت مکزیکی‌م چی می‌دونی؟! 😬😂😄

۱۴۰۱/۰۶/۲۶

اصلا شنبه‌ای که تعطیل باشه و کسی خونه نباشه از خود جمعه، جمعه‌تره‌.

۱۴۰۱/۰۶/۲۶

برای ناهار و صبحونه شعله‌زرد نخوردی بفهمی که درد چیه.

زن بودن

۱۴۰۱/۰۶/۲۶

بدن عزیزم، نصفه شب زمان مناسبی برای هیچ دردی نیست.

مخصوصا اگر درد پریودی باشد.

ابزار وبلاگ
<-BlogAndPostTitle->