نوشته به زودی از نویسندههایی که در زمینه دفاع مقدس فعالیت دارن، تجلیل میشه.
دوباره میگم من ریدم تو دفاع مقدستون....
به عنوان یه نویسنده میگم از همهی کسایی که از دفاع مقدس مینویسن متنفرم. و هیچ وقت حاضر نبودم و نیستم اثارشون رو بخونم.
حتی اگه بذارن وسط میدون شریعتی خودشون و اثارشون رو یکجا آتیش میزنم....
همین امروز توی سی و یک شهریور میگم که من هزار مرتبه اگه برگردم عقب بازم برای رفاقت با المیرا سرم رو بالا میگیرم.
خیلیها کم دارن رفیقی رو که به خاطرش سرشون رو بالا بگیرن اما من دارم. هر چقدر زمان داره جلو میره، هر چقدر آدمها میان و میرن، المیرا کم رنگ نمیشه. همون جایی هست که نه سال پیش بود. تکون نخورده از قلبم. هر چقدر زمان میگذره به تکتک حرفایی که گفته میرسم.
تا به حال
افتادن شاه توت را ديده اي!؟
كه چگونه سرخي اش را
با خاك قسمت مي كند
[هيچ چيز مثل افتادن درد آور نيست]
من كارگر هاي زيادي را ديدم
از ساختمان كه مي افتادند
شاه توت مي شدند.
سابیرهاکا
پ.ن : اینو از من اینجا داشته باشید.
یه روز المیرا داشت تندتند برام مینوشت:
«نگین بابای من، بابای تو ما رو با نون کارگری، با ( اصلاح فارسی چیزایی که المیرا گفت رو پیدا نمیکنم ) بزرگ کردن، حواست هست به این قضیه؟»
و حواسم خیلی وقته نبود، مثل تموم وقتهایی که حواس المیرا بود و حواس من نبود.
المیرای لعنتی من. 🖤
اصلن دلم میخواد با گریه سرم رو بالا بگیرم و براتون دست بزنم.
چقدر خوبید آخه...
دیگه هیچکس نمیتونه بگه ایرانی جماعت بیغیرته که ظلم رو دید و صداش نیومد...
خیابون هامون داره غرق خون میشه...خون تکتکتون...تکتکمون...
اگه اطراف منید، دوستی، آشنایی، چیزی... خواستم بگم که وقتی متوجهید دارم میپیچونم دیگه دنبال دلیلش نباشید.
وقتی که جوونای ما دارند برای آزادیشون میجنگن، مدرس کنگره دفاع مقدس تو تلگرام گروه زده و داره از داستان حرف میزنه.
ریدم تو کنگره و دفاع مقدستون.
دنبال داستانی ؟ تکتک ماها داستانیم....
برای جوونای این خاک که ممکنه از خونه که میرن بیرون، دیگه برنگردن. :))))))))))))))))
خون میریزد در دلم.
میخوام موهام رو کوتاه کنم، مامانم میگه که این کارو نکنیا، یه وقت نامزد میکنی.موهات کوتاه باشه زشته.
کاش این شهریور، مثل آبانِ ۹۸ تموم نشه.
و همهی ما میدونیم چه غمی توی این جمله هست.
دلا دیشب چه می کردی تو در کوی حبیب من
الهی خون شوی ای دل تو هم گشتی رقیب من
خیال خود به شبگردی ، به زلفش دیدم و گفتم
رقیب من چه می خواهی تو از جان حبیب من...
گفتید شعر بخونم تا آروم بشم، خواستم بگم که این شعر امروز کلا ورد زبونم شده. حتی تا همین ده دقیقه پیش. شعر قشنگیه. از شهریار.
مثل همهی شعرهای شهریار 🌱
امروز مامانم با تعجب گفت که «عجبیبه که تو امروز هم خونه موندی و نرفتی بیرون » و من نتونستم بگم که اونقدر کسلم این روزها که حتی فکر اینکه باید بلند شم، حاضر شم، برم بیرون هم خستم میکنه....
من بد خوابم، توی تموم این مدت، این بدخوابی تشدید هم میشه.
اما چیزی که چند شبه دارم متوجه میشم اینکه از وقتی پردهی اتاقم عوض شده و اون پرده ضخیم رفته و جاش رو داده به یه پرده توری خوشگل، بد خواب تر شدم.
تازه فهمیدم که با پافشاری برای عوض کردن پرده، امنیت و آرامش اتاق رو بهم زدم. و الان چند شبه که نگام به پنجره میافته و میترسم....
آنقدر میترسم که دلم میخواد برم مامانم رو صدا بزنم، بیاد کنارم بخوابه تا من خوابم بگیره. الان نزدیک دو ساعته اونقدر ترسیدم که خوابم گرفته و پریدم از خواب.
و این خیلی وحشتناکه که الان دلم عین قلب یه گنجشک میزنه....
تو از منی که به جای پودر آویشن، پودر نعنا ریختم تو ذرت مکزیکیم چی میدونی؟! 😬😂😄